صحبتهای مهدی فیروزیان درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای مهدی فیروزیان درباره بهمن بازرگانی
عباس داوری:
برادر مجاهد مهدی فیروزیان، شما از قبل سماواتی را میشناختید، او به خانه چهار راه باستان میآمد، در اوین هم با او بودید و بعد هم در قصر، موضوع چه بود؟
مهدی فیروزیان:
حضورتان عرض کنم که توی زندان اوین موقعی شد که مرا از انفرادی آوردند عمومی اوین و سماواتی را هم آوردند عمومی اوین. آنجا خوب طبق معمول همه را شکنجه کرده بودند او را هم شکنجه کرده بودند و روحیهاش یک مقداری مغشوش بود. از آنجا که در بازجویی و زیر شکنجه خیلی ضعف نشان داده بود و بسیاری از مواردی از سازمان که هنوز رو نشده بود بیان کرده بود. محور اصلی آنچه را هم گفته بود یکی از مواردش نسبت بهمن بود که در آن رابطه من را هم بعداً بردند و اذیت کردند و سماواتی هم در این زمینه اطلاع داشت که در هر صورت من هم حسابی از این بابت، دچار ناراحتیهایی شدم.
عباس داوری:
یعنی شکنجه شدید
مهدی فیروزیان:
شکنجه شدم بله شکنجهاش هم خیلی زیاد بود
عباس داوری:
بله
مهدی فیروزیان:
که پای بسیاری از کسان مثل شهید محمود عسگریزاده و شهید سعید محسن اینها هم بهمیان آمد که خودش داستان مفصلی داره که جداگانه بایستی بهآن پرداخته بشود. یکی از مواردش لیستی بود که ما در گروه اطلاعات تهیه کرده بودیم که حدود ۱۲۰۰ نفر از افراد ساواکی شناسایی شده بودند و از هر کدامشان بیوگرافی مختصری داشتیم که ساواک روی این مسأله خیلی حساس شده بود و احساس میکرد که امنیت خودش بهوسیله این لیست بهخطر افتاده و میخواست تمام جزییات را در این باره در بیاورد. در هر صورت زیاد شکنجه دادند. ولی وقتی که آمدیم عمومی اوین، خوب از اینکه سماواتی نقطه ضعف نشان داده بود، غالب بچهها نسبت به او روی خوشی نداشتند. بعد من آنجا در عمومی اوین رابط بچهها شدم با زندانبانها و بهطور مشخص؛ با حسینی شکنجهگر اوین، معروف به گوریل که چیزهایی که مثلاً داشتند مشکلاتی داشتند یا غذا میآوردند و غیره… به او میگفتم.
عباس داوری:
موضوعات صنفی؟
مهدی فیروزیان:
بله موضوعات صنفی و بعد بچهها آنجا بهمن تأکید کردند که تو مستقیماً مسئولیت این نفر را، سماواتی را، قبول کن، تو با او آشنا هم بودی از قدیم و این هم الآن مشکلاتی دارد و سعی بکنیم بیشتر از این دچار لغزش نشود و سقوط بیشتری نکند…
عباس داوری:
منظور از بچهها کیها بودند؟
مهدی فیروزیان:
بچههایی که آنجا بودند، بیشترش اول برادر مسعود بود و شهید بهروز باکری که از مرکزیت بودند که بههر صورت از اوضاع و احوال همه بچهها اطلاع داشتند و نسبت بهوقایع هم کاملاً اشراف داشتند که من گفتم باشد مسئولیتش را قبول کردم. جوری برخورد میکردم که نمیگذاشتم زیاد دچار تنش بشود…
در هر صورت یکروز آمد با من مطرح کرد که بهمن پیشنهاد دادند که ببریمت مصاحبه و بهمن قول دادند که اگر بیایی مصاحبه بکنی در این شرایط و وضعیتی که داری و پروندهات اعدامی است، اگر مصاحبه کنی ما تلاش میکنیم در جریان دادگاهی که خواهی رفت حکم اعدام تو را تبدیل کنند به حبس ابد و بعد از مدتی هم یواش یواش یک عفو برایت بگیریم این تبدیل بشود به دو سال و بعد از دو سال از زندان آزاد بشوی بروی…
این (سماواتی) هم از آنجا که متأهل بود ودو بچه داشت این کار را قبول کرده بود ولی نمیگفت که من کامل قول همکاری دادم…
ساواک هم تا آنجا که من فهمیده بودم و بعداً هم مشخصتر شد میخواست موقعی که سری اول برادران را که میخواهند ببرند بهبیدادگاه شاه خائن، میخواست که یک مصاحبه از او بگیرد که در آستانه تشکیل این دادگاه یک چیزی رو کرده باشد.هر چی هم تلاش کرده بودند کس دیگری غیر از سماواتی را پیدا نکرده بودند. از روزی که من متوجه (برنامه ساواک) شدم، سعی من این بود که یک کاری بکنم در زمان تشکیل دادگاه، رژیم به این خواستهاش نرسد. اما یک روز سماواتی را صدایش کردند و بردند. مدت طولانی شد و وقتی برگشت، من از صحبتهایش احساس کردم احتمال دارد که امروز و فردا این را بیایند ببرند برای مصاحبه…
عباس داوری:
بعد شما را جابهجا کردند؟
مهدی فیروزیان:
بلافاصله آن ۴نفر که شهید ناصر صادق بود بهاضافه شهید محمد بازرگانی بهاضافه برادر مسعود بهاضافه علی میهندوست، اینها را بردند و بهسلولهای انفرادی بالای اوین منتقل کردند. بقیه نفرات را هم که نفرات بعدی این بیدادگاه بودند، ما را جمع کردند بردند ابتدا قزلحصار، چند روزی در قزلحصار بودیم و بعد از آن برگرداندند به زندان قزل قلعه و بعد از چند روز از زندان قزل قلعه بردند زندان موقت شهربانی که در آنجا مدتی بودیم و از آنجا به دادگاه میرفتیم. بعد از خاتمه دادگاه که اولین دادگاه علنی مجاهدین بود و شرح جداگانه میخواهد ما را به زندان قصر منتقل کردند. بچهها را از زندانهای مختلف بعد از محاکمه میآوردند آنجا. مجاهدین و فداییها در آنجا یک کمون تشکیل داده بودند. این کمون نیروهای مقاومت و مبارزه مسلحانه را در بر میگرفت. مثل فداییها و ستاره سرخیها و شخصیتهایی که به مجاهدین و فداییها نزدیک بودند.
بعد در آن شرایط سماواتی را هم آوردند آنجا. از انجایی که من در اوین هم با او بودم، اینجا هم مجدداً گفتند که بهتر است توی کمون نباشد چون ممکن است تنش ایجاد بشود. بعضیها هم اصلاً مخالف بودندکه چرا وضعیتش این جوری است، اینکه رفته مصاحبه کرده و خیانت کرده… در هر صورت اینکه بهخواست ساواک برای مصاحبه در تلویزیون جواب داده و با ساواک رفته بود و خواسته آنها را اجرا کرده بود، مورد تنفر بقیه بود. این بود که آنجا قرار شد باز من و یکی دو نفر از برادران که آنجا بودند ما در واقع یک کمون کوچکی تشکیل بدهیم ۳، ۴نفره و یک جمع کوچکی باشیم که مسائل صنفی آنجا را از طریق کمون بزرگ بتوانیم حل و فصل کنیم.
عباس داوری:
کی قرار گذاشت شما این کمون (کوچک) را تشکیل بدهید؟
مهدی فیرو زیان:
بهطور مشخص برادر مسعود که آنجا بود. برادر مسعودکه همانطور که در اوین تأکید کرده بود، اینجا هم تأکید کرد، دو مرتبه توصیه کرد که ما یک جوری با او رفتار بکنیم که بیشتر از این سقوط نکند و اینجا وجود ما ۲، ۳نفر در کنار این، خودش موجب میشد که دیگران نسبت به او تعرض نکنند و این خودش یک سدی بود چون در هر صورت ما نمیخواستیم که مورد اذیت و آزاری قرار بگیرد. مدتها همین طور با او سر کردیم و بچهها هم برخورد ملایمی با او داشتند.
عباس داوری:
بهمن بازرگانی مدعی شده که میخواستند او را بکشند این داستانش چیه؟
صحبتهای مهدی فیروزیان درباره بهمن بازرگانی:
اصلاً این داستان، این حرف مسخرهیی که تو زندان بخواهند یکی را بکشند، این داستان در عقل سلیم یک فرد سیاسی هیچ وقت نمیگنجد چون اگر این جوری میبود افراد بدتر از او هم بودند… بنابراین اصلاً این حرف معنی نداشت و بچهها هیچوقت چنین فضایی نداشتند که ما باید برویم فردی را بکشیم.
عباس داوری:
خوب برادران عزیز، شما در رابطه با اتهامی که بهمن بازرگانی به سازمان زده بود توضیح دادید و نکاتتان را گفتید، من هم با توجه به اینکه حدود دو ماه با بهمن بازرگانی همراه با شهید بنیانگذار سعید محسن و موسی در یک سلول بودیم و همدادگاه بودیم میخواهم یک نکته بگویم.
همچنان که بهمن بازرگانی خودش نوشته در مرداد ۵۱ به زندان قصر آمد، اگر مرکزیت جدید که بهگفته بهمن بازرگانی من یعنی عباس داوری یکی از اعضای آن بودم تصمیم گرفته بود ناصر سماواتی کشته بشود، چرا باید منتظر بهمن بازرگانی میبودیم؟ چه دلیلی داشت و چه ویژگی داشت این بهمن بازرگانی که ما باید منتظر او میشدیم؟ بهخصوص من که سابقهٔ او را در سلول داشتم. بنابراین حرف او علیالاطلاق دروغ است و مطلقاً واقعیت ندارد. همانطور که سیاوش (محمد حیاتی) گفت مسعود بر سر این مسائل بسیار حساس بود و به این خاطر نفرات خودمان را معین کرد که سماواتی را جمعوجور کنند و یک کمون ۴نفری با او تشکیل دادند. همهٔ مسایل صنفی را هم مهدی (فیروزیان) حل میکرد تا با هم زندگی کنند. بالاخره سماواتی بهتلویزیون رژیم رفته و با مقام امنیتی مصاحبه کرده بود. معلوم است که برای بچهها و برای یک جمع انقلابی خوشایند نبود و تنفر داشتند. بنابراین جداسازی او از این جمع باعث راحتی خودش هم بود. سفارش مسعود این بود که برادران خودمان هر سه وعده (صبحانه و ناهار و شام) را با سماواتی باشند و سماواتی واقعاً از این حیث سپاسگزار بود.
×××××
عباس داوری:
حالا اجازه بدهید بهیک مطلب دیگر بپردازیم. بهمن بازرگانی در ذیل تشکیل گروه سیاسی، اسم مهدی فیروزیان و عبدالصمد ساجدیان را هم آورده است. مطلب را میخوانم، بعد شما اگر نکتهیی دارید بگویید.
سؤال کننده در ابتدای این موضوع میپرسد: قبلا شما گفتید که در رأس گروه سیاسی سعید محسن بود. راجع به این قضیه صحبت کنید.
– بهمن بازرگانی میگوید: «بعد از اینکه بحثهای استراتژیک در نیمه سال۴۸ بهنتیجه رسید، از داخلش یک سری چیزها در آمد. از جمله تماس با الفتح و آموزش نظامی و یکی هم تشکیل گروه سیاسی بود. در ابتدا قرار شد مسئولیت گروه سیاسی با سعید محسن باشد، سعید مسئول شاخه شیراز بود. من دقیقاً نمیدانم به چه علت شاید بهجهت تمرکز زیاد سعید روی شیراز و امکانات و مسایل آن منطقه بود که مسئولیت گروه سیاسی را نپذیرفت و من مسئولش شدم».
سپس مصاحبهکننده از بهمن بازرگانی راجع به تشکیل گروه سیاسی در سازمان سؤال میکند. هدف از این سناریو، عرضه کردن و بالا بردن بهمن بازرگانی در رأس گروه سیاسی سازمان بهجای شهید بنیانگذار سعید محسن است. بههمین منظور میخواهد گروه مطالعات سیاسی را چیزی مشابه دفتر سیاسی، بهجای مرکزیت و حتی بالاتر از مرکزیت القا کند. بهمن بازرگانی در یک دروغ وقیحانه میگوید: «قرار بر این بود که گروه سیاسی خط مشی سیاسی سازمان را بررسی و پیشنهاد بدهد و در ضمن روزنامه سازمان را اداره کند. در واقع وقتی که سازمان داشت بهسمت عمل میرفت و میخواست اقدام جدی بکند یک گروه سیاسی لازم داشت که در امور سیاسی مشاوره دهد و یا ارگان سیاسی را اداره کند…».
بعد مصاحبه کننده اسامی اعضای گروه سیاسی را میپرسد و بازرگانی از عبدالصمدساجدیان، مهدی فیروزیان، پرویز یعقوبی و حتی لطفالله میثمی نام میبرد. اسم برادر مسعود را عمداً سانسور کرده است. تک اتاقی را هم که برای دوران کنار کشیدن و بریدگی خودش در حوالی خیابان باستان در پشتبام خانهیی (که میگوید متعلق بهپری غفاری بوده) اجاره کرده بود بهگروه سیاسی نسبت میدهد و اینکه شما و عدهیی دیگر بهآن خانه از موضع گروه سیاسی تردد داشتهاید…
صحبتهای مهدی فیروزیان درباره بهمن بازرگانی:
من اصلاً عضو گروه سیاسی در آن موقع نبودم و این خانهیی را هم که بهمن (بازرگانی) میگوید نه بهآن تردد داشتم، نه رفت و آمد داشتم و نه با افرادی که او میگوید همگروه بودم. گروه من گروه دیگری با برادر شهیدمان محمود عسگریزاده بود که تا موقع دستگیری ادامه دادیم.
سابقهٔ آشنایی من با بهمن (بازرگانی) برمیگردد به همان سالهای ۴۸به بعد که من یک خانهیی داشتم در چهار راه گلشن که در آن خانه برادرانمان (اعضای مرکزیت سازمان) تردد داشتند. محمدآقا و برادر مسعود محل سکونتشان آنجا بود. من یکی از اتاقها را برای اینکه آنجا محل مسکونی برادر باشد با یک محملی که با هم درست کرده بودیم به او اجاره داده بودم. یک اتاق دیگرش را هم به محمد آقا داده بودم. محمل ما این بود که اتاق را از من اجاره کرده و محل مسکونیاش است. بهمن بازرگانی هم یکی از افرادی بود که به خانه گلشن تردد داشت اما اینکه ما همگروه بوده باشیم اینطور نبود.
همین جا بگویم که در ضربه اول شهریور(۱۳۵۰) خانه گلشن تنها جایی نبود که لو رفته باشد. داستانش مفصل است که جداگانه خواهم گفت و مشروح آن در کتاب شرح تأسیس سازمان در تیرماه ۱۳۵۸منتشر شده است. این کتاب، اولین کتاب منتشر شده از آموزشهای سازمانی ما، بعد از انقلاب ضدسلطنتی و بیرون آمدن برادرانمان از زندان است. بنابراین در رابطه با چگونگی لو رفتن سازمان و رگبار ضربات اول شهریور، فقط اشاره میکنم که سابقهٔ امر بهسالهای ۱۳۴۱و ۱۳۴۲و مبارزات جبهه ملی و نهضت آزادی برمیگردد. در آن زمان مجاهد شهید منصور بازرگان دستگیر شده و در زندان بود. منصور در زندان یک همبند تودهیی داشت بهنام شاهمراد دلفانی که بهخدمت ساواک در آمده بود و کسی نمیدانست. بعد از زندان این فرد، گاه و بیگاه بهمنصور سر میزد و حال و احوال میکرد. بعدها، در سالهای ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ سازمان بعد از جمعبندی، برای ورود بهمرحله عمل، دامنه ارتباطات خود را گسترش داد و دنبال امکانات هم بود. در همین رابطه منصور رابطهاش را با شاهمراد دلفانی فعال کرد. بهخصوص که دلفانی در کردستان کارخانه سنگبری داشت و میگفت با نیروهای کرد هم ارتباط دارد. مهمتر اینکه میتوانست برای ما سلاح هم تهیه کند. اینجا بود که ساواک از طریق همین مأمورش فهمید که عدهیی هستند که دنبال سلاح هستند و تعقیب و مراقبت گذاشت. ساواک در مرحله بعد، از منصور بازرگان بهناصر صادق رسید و تعقیب و مراقبتها خیلی افزایش پیدا کرد و جدی شد چون که دلفانی ناصر را دعوت کرد با هم بهکردستان بروند و در تمام این مدت ناصر زیر کنترل بود. شیوههای ساواک برای تعقیب و مراقبت ناصر هم داستانهای جداگانه و پیچیدهای دارد. ثابتی یکبار در اوین گفته بود که ناصر را با ۲۵موتور تعقیب و پاسکاری کرده بودند که متوجه نشود. ناصر موتورسوار خیلی ماهری بود. ساواک برای کشف هویت واقعی ناصر ترتیبی داده بود که پلیس راهنمایی با یک صحنهسازی او را متوقف کند و پس از احراز هویت، آزادش میکنند که برود. بهگفته ساواک ناصر از ۹ماه قبل از دستگیری تحت تعقیب بوده و در این مدت پایگاههای ما را شناسایی کرده بودند. ناصر به خانه گلشن زیاد رفت و آمد داشت و همانطور که گفتم همه اعضای مرکزیت به این خانه تردد داشتند و نشست میگذاشتند. ساواک هم خیلی با دقت و صبر و حوصله کار میکرد که ما متوجه نشویم البته از چندین ماه قبل از دستگیری علائم مشکوک وجود داشت اما تا جدی میشد و ساواک میفهمید که توجه ما جلب شده کارش را قطع میکرد و مدتی میگذشت و ما فکر میکردیم دیگر مورد منتفی شده است. واقعیت این بود که ما اصلاً تجربهای از روشهای ساواک در آن زمان نداشتیم و شیوههای کارش را نمیدانستیم. مثلاً گاه میدیدیم که یک گدا مشرف به این خانه دارد گدایی میکند. گاه میدیدیم که شبها زیر نور چراغ خیابان یک محصلی دارد مثلاً درس میخواند. یکبار هم دو نفر جلوی شهید علی میهندوست را گرفته بودند و گفتند این ساکی که دست شماست دزدی است که او مجبور شود باز کند که ببینند توی آن ساک چیست و بعد با معذرتخواهی بروند. منوچهری سربازجو یکبار بهشهید ناصر صادق گفته بود ما هر کجا احساس میکردیم شما ممکن است بویی برده باشید، تا مدتی تعقیب و مراقبت را قطع میکردیم تا وضعیت برای شما نرمال قلمداد شود.
اما در آستانهٔ جشنهای ۲۵۰۰ساله شاهنشاهی که شاه خائن میخواست مانور قدرت بدهد دیگر باید دو ماه قبلش سازمان ما را هم تعیینتکلیف میکردند تا رژیم آسیبی نبیند بهخصوص که فهمیدند دنبال سلاح هستیم…
و بالاخره رسیدیم بهضربه اول شهریور۱۳۵۰. آن شب شهید بهروز باکری و شهید رضا رضایی شب آمده بودند آنجا و قرار بود با شهید سعید محسن و برادر مسعود نشستی داشته باشند. اما هر چه نشستند اینها نیامدند نگو که چند ساعت قبل دستگیر شدهاند. ساعت ۲۳۳۰شب بود که یکمرتبه ساواکیها ریختند با سلاح توی خانه و دستگیر کردند و ما را بردند بهاوین.
شب که ما را بردند آنجا، من را بلافاصله بهاتاق شکنجه بردند و انواع واقسام شکنجهها. در اتاقی که اتاق فوتبال نام داشت آنجا یکمرتبه چشمم افتاد بهپرویز ثابتی که مسئول همان شکنجهگران و بازجوها و ناظر کار آنها بود. بعد مرا از آنجا بردند و بستند به تخت و شروع کردند بهشلاق زدن و مرتب میگفتند بگو! بگو!…. تا اینکه از حال رفتم و بیهوش شدم. بعد مرا انداختند توی راهرو و هرازگاهی کسی میآمد و لگدی میزد ببیند بههوش آمدهام یا نه. وقتی فهمیدند بههوش آمدهام، دومرتبه بهاتاق شکنجه بردند و این وضعیت ادامه داشت. مدتی بعد یکی از شکنجهگران آمد و یک دفترچه بانک صادرات دستش بود و گفت توی خانه (گلشن) از اتاق بغلی پیدا کرده است. دفترچه بانک صادرات با عکس و نام مسعود رجوی بود. گفت او را میشناسی؟ گفتم بله مستأجر من است که یک اتاق را به او اجاره دادهام. گفت کجا با او آشنا شدی؟ گفتم در کوه میرفتم آنجا با هم آشنا شدیم و دانشجوی همشهری من در آمد و اتاق را به او اجاره دادم. اینجا شکنجهگران رفتند و برادر مسعود را آوردند جلوی من و به او گفتند این را میشناسی؟
گفت آره مستاجر او بودم و اتاق را از او اجاره کرده بودم. گفتند کجا با هم آشنا شدید؟ گفت توی کوه… همین جمله را که گفت دیدند حرفهایمان کاملاً منطبق بر هم است. بعد برادر را بردند و شکنجهگران هم رفتند و چند ساعت سراغ من نیامدند. من دیگر نفهمیدم که چه ساعتی از شب بود که من را بردند بهیک حیاط خلوت و چهار دیواری در انتهای راهرو اتاقهای شکنجه. افراد را از این اتاقها میبردند به این حیاط خلوت و آنجا دراز کش کنار هم روی زمین میخواباندند. هر کدام هم یا یک چشمبند و یا کت روی سرشان…
من را هم یک کت انداخته بودند روی سرم. دو نفر من را گرفتند و بردند و انداختند آنجا… در آنجا هم دائماً میآمدند و میرفتند و لگد میزدند. یکبار پایم درد شدیدی گرفت و شروع کردم بهداد و فریاد. از سر و صدای من بچههای دیگر که آنجا بودند متوجه شدند که من هم آنجا هستم. در کنار من یکنفر دیگر بود که کت روی سرش بود و مرا شناخت. آهسته گفت من بهمن هستم. بعد با همدیگر یواش یواش شروع کردیم بهصحبت کردن.
بهمن بازرگانی گفت همه بچهها را دستگیر کردند و دیگر از سازمان خبری نیست. تو هم بیخودی مقاومت نکن هر چه داری برو بگو. بعد این جمله را وقتی که گفت مثل این بود که یک آب سرد روی سر من ریخته باشند که همچو کسی دارد میگوید برو هر چه داری برو بگو و از سازمان هیچ چیز نمانده و سازمان رفت و تمام شد. با خودم گفتم اینکه دارد همان حرفهایی را میگوید که شکنجهگران میگویند و از من میخواهند. بهمن میگوید برو هر چه داری به آنها بگو… صحبت را با او قطع کردم و دیگر ادامه ندادم. فهمیدم که این کیه با همان یکی دو سیلی یا شلاقی که خورده تمام کرده و الفاتحه.
بعدها خیلی لحظات میآمد تو ذهنم که اینکه بهمن گفت برو هر چه داری بگو، خودش هر چه داشته گفته است. من او را دیگر تا زندان قصر ندیدم. در اینجا یک اشارهیی هم بکنم بهبرادرش محمد بازرگانی که در اوین فهمیدم اینها برادر بودند. بله دوتا برادر بودند، آن یکی رفت و رستگار شد. رژیم او را در دادگاه بهاعدام محکوم کرد و او بهتعهدش بهخدا و خلق تا پایان وفادار ماند. اما این یکی که باید از برادر کوچکترش محکمتر میآمد و میایستاد، بهمسیر سقوط و ذلت رفت تا آنجا که حالا با این رژیم ضدبشری در حال همکاری است.
×××××
عباس داوری:
آن موقع که ما در عمومی اوین بودیم و شما هنوز در سلولهای وسطی بودید، اوایل ماه رمضان شنیدیم مشاجرهای بین شماها با بازجوها در مورد سحری و روزه گرفتن بوده که آخرش تهرانی کوتاه میآید، آن موضوع چه بود و چی از آن بهیادتان مانده؟
فیروزیان:
جریان جالبی دارد. در ماه دوم دستگیریها بود که ماه رمضان شروع شد. شب اول ماه مبارک یکمرتبه یکی از بازجوها آمد و با صدای بلند در راهرو سلولهای انفرادی گفت که کسی روزه نگیرد چون ما سحری به کسی نمیدهیم. من و شهید ناصر صادق با هم در سلول شماره۵ بودیم. برادر مسعود شماره۲ یا ۳ بود. یکمرتبه برادر مسعود با صدای بلند از توی سلولش گفت: حالا که سحری نمیدهید پس بدون سحری روزه میگیریم. بلافاصله من و شهید ناصر صادق هم با صدای بلند گفتیم ما هم بدون سحری روزه میگیریم بچههای دیگه هم که در سلولهای آنجا بودند، صدایشان را بلند کردند و گفتند ما هم بدون سحری روزه میگیریم. نیم ساعتی گذشت و دیدیم که گوریل زندان اوین، حسینی جلاد وارد راهرو سلولها شد و گفت چه کسی گفته ما سحری نمیدهیم؟ ما سحری میدهیم. ما مخالف روزه گرفتن شما نیستیم و سحری را آن شب دادند… فردا صبحش یکی از شکنجهگرها، همان تهرانی معروف آمد در سلول من را باز کرد و گفت چطوره روزه گرفتی؟ گفتم اول آمدید گفتید سحری نمیدهیم بعد گفتید که نه سحری میدهیم و سحری دادند و ما هم روزهمان را گرفتیم. آهسته گفت: اگر بدون سحری روزه بگیرید بعد زیر بازجویی طاقت نمیآورید و دچار ضعف میشوید و ما دیگر نمیتوانیم بازجویی کنیم. میخواستیم رمق بازجویی را داشته باشید و بتوانیم ادامه بدهیم!
عباس داوری:
حالا در مورد اولین دادگاه علنی مجاهدین که اشاره کردید بگویید.
مهدی فیروزیان:
ساواک تصمیم گرفته بود که یک بیدادگاهی را علیه سازمان راه بیندازد. ۴نفر اول مشخص شدند و بعد ما دنبال این بودیم که بقیه چه کسانی هستند که داستان انتقال خودمان بهقزلحصار و قزل قلعه و شهربانی پیش آمد.
خط کار که از اوین آمد، این بود که از این دادگاه باید برای معرفی سازمان و خنثی کردن اینکه بنیانگذاران در آن حضور ندارند، حداکثر استفاده را بهعمل بیاوریم. در اوین توانسته بودند بهرغم محدودیتها این امر مهم را پیش ببرند که مجموعه دفاعیات سازمان را در ۴محور تنظیم بکنند و هر کدام از این محورها را یکی از برادران بهعهده بگیرد که بتوانند بهعنوان دفاع ایدئولوژیک و تشکیلاتی ارائه بدهند تا در جامعه جریانی بهوجود بیاید و همه اطلاع پیدا کنند. مسأله مهمی که برای دادگاه و دفاعیات مشخص شده بود یک خط سرخی بود که در اوین مشخص شده بود که از هر فرصت و زمانی که در دادگاه به ما بدهند، باید علیه رژیم بهترین استفاده را بهعمل بیاوریم.
در عمل هم دادستان و رئیس دادگاه بارها و بارها تذکر دادند که اگر بیشتر از این بهمقدسات ما حمله کنید این دادگاه را غیرعلنی میکنیم و نمیگذاریم ادامه پیدا کند. اما از همان ۴روز که دادگاه برگزار شد و تعدادی از خانوادهها هم توانستند شرکت کنند حداکثر استفاده شد و دفاعیات بهصورت نوشتاری و مخفی بیرون رفت و در میان تمام اقشار و محیطهای سیاسی و دانشجویی و معلمین و اصناف انتشار وسیع پیدا کرد و ما سریعاً با انعکاس گسترده آن روبهرو شدیم.
دفاعیات برادرانمان بهواقع خیلی پرمحتوا و غنی بود. تا آن زمان سازمان و خط و خطوط آن در هیچ کجا معرفی و مطرح نشده بود و کاملاً مخفی بود. دفاعیات بسیار منسجم و باکیفیت بود. حتی یکی از وکلای تسخیری که برای دفاع از ما معرفی کرده بودند، آخر سر بهماگفت: ارزش این کسانی که اینجا دارند محاکمه میشوند، فراتر از این است که فقط در ایران بگنجد. اینها بایستی بروند در کشورهای خارج در مجامع بینالمللی و در سازمان ملل از حقوق ملت ایران دفاع بکنند…
از طرف دیگر با توجه بهجامعیت دفاعیات ۴نفر اول، سازمان بهبقیه نفرات که در دادگاه شرکت داشتند گفت که شماها دفاع حقوقی بکنید کافیست و لازم نیست جرم بیشتری بهعهده بگیرید.
وقتی هم دفاعیات منتشر شد، از بیرون زندان خبر میرسید که اثرات خیلی وسیعی داشته است. تهاجم بهرژیم شاه ترسها را ریخته بود. آخر در دفاعیات روی تمام اقدامات رضا شاه تا زمان شاه خائن انگشت گذاشتند و آبرویی برای رژیم شاه باقی نگذاشتند و تمامیت حکومت شاهنشاهی را زیر ضرب بردند و کاملاً نشان دادند که مبارزه ما با این رژیم بر حق است.
دفاعیات برادر مسعود در آن زمان واقعاً هم بهلحاظ سیاسی و هم تاریخی خیلی درخشید. سیر واقعیاتی را که در تاریخ معاصر جریان داشت بازگو کرده بود و یک آموزش و راهنمای سیاسی برای تمام انقلابیون و مبارزین ایران بود. امروز هم اگر کسی آن را مرور کند به اهمیت آن پی میبرد.
عباس داوری:
برادر مهدی، آیا در مورد فرار مجاهد کبیر رضا رضایی از زندان ساواک، خاطرهای برای ما دارید؟
مهدی فیروزیان:
بله، در اوین یک پروژه دیگر این بود که تجارب بازجویی و شکنجهها و روشهای تعقیب و مراقبت ساواک که از هر نظر برای ما تازگی داشت، چطور به بیرون منتقل بشود.
در این اثنا دستگاه تعقیب و مراقبت ساواک دنبال این بود که بهنحوی بتوانند شهید احمد رضایی را بهدام بیندازند و دستگیرش کنند. ظاهراً دستور داشتند که تا وقتی اسلحه و مسلسل در دست مجاهدین و زیر کنترل احمد است، تعقیب و مراقبت باید با شدت ادامه پیدا کند. اینجاست که نبوغ و منتهای جسارت مجاهدین و مشخصاً رضا رضایی یک غیرممکنی را ممکن کرد. رضا بهنحوی شگفت در یک طرح پیچیده و کاملاً حساب شده آنها را فریب داد و دست بهسر کرد و خودش از درِ دوم حمام بر سر قرار احمد فرار کرد. از آن طرف احمد و بقیه بچهها رضا را سالم و سلامت تحویل گرفتند و بهپایگاه بردند و این یک نقطهعطف بود در تمام مبارزه مسلحانه و انتقال تجارب به انقلابیون آن روزگار که سرنوشت مجاهدین را هم عوض کرد و همه آن را میدانیم. این بزرگترین شکست ساواک در آن زمان در مصاف با مجاهدین بود. منوچهری سربازجوی مجاهدین هم توی سرش خورد و مدتها مغضوب بود.
صحبتهای مهدی فیروزیان درباره بهمن بازرگانی
برای مشاهده ادامه کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن» در اینجا کلیک کنید!
درهمین رابطه بخوانید:
نصرالله اسماعیل زاده: بیان حقیقت برای مردم ایران و ثبت در تاریخ
هراس از خیزشها و گرایش جوانان به مجاهدین در سریالهای جنون آمیز تلویزیون حکومتی
بیانیۀ سی و هشتمین سالگرد تأسیس شورای ملی مقاومت ایران (فصل هفتم، تروریسم و شیطانسازی علیه مقاومت)
تحریف تاریخ توسط وزارت اطلاعات آخوندها برای مقابله با درخشش تاریخچه مجاهدین خلق ایران
صحبتهای عباس داوری درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای مهدی ابریشمچی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمود احمدی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای احمد حنیفنژاد درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمد سیدیکاشانی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای عبدالصمد ساجدیان درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمد حیاتی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمود عطایی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمد ساداتدربندی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»









