صحبتهای مهدی ابریشمچی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای مهدی ابریشمچی درباره بهمن بازرگانی –دیماه ۱۳۹۷
صحبتهای مهدی ابریشمچی درباره بهمن بازرگانی
عباس داوری: شریف عزیز، یا برادر مهدی (ابریشمچی) همچنانکه در جریان هستی از دهههای قبل رژیم دست به جعل و تحریف تاریخچه سازمان زده است. اما اخیراً بهدلیل اینکه رژیم سرنگونی خود را به چشم میبیند، حتی مردارهای دههٔ ۵۰مانند بهمن بازرگانی را هم بعد از نیم قرن تحت عنوان عضو سابق مرکزیت سازمان به خدمت گرفته است…
خواستم شما هم در گفتگوی برادران مجاهد قدیمی که همت کردند تا تاریخچه واقعی سازمان را بیان کنند، شرکت کنید و با توجه به اینکه شما در اوین و قصر و بعد هم در مشهد، بهمن بازرگانی را از نزدیک دیدهای، نظر و مشاهدات خودت را برای اطلاع نسل جوان و کانونهای شورشی در داخل میهن اشغال شده بما بگویی…
مهدی ابریشمچی: این کتاب بهمن بازرگانی علیه سازمان و مجاهدین از «محمد آقا» حنیف گرفته تا مسعود، در اصل سال ۹۲تهیه شده، یعنی همانطور که خودت گفتی سالی که رژیم از جمیع جهات کمر بسته بود به نابودی مجاهدین و از بین بردن رهبری ما و مشخصاً مسعود. حالا همین کتاب را با تغییرات و دستکاریهایی که کردند، دوباره در سال ۹۷علیه مجاهدین علم میکنند.
رد پای سپاه و اطلاعات آخوندی را بهروشنی میتوان دید. دشمن به این و سیله از هر لوش و لجنی علیه مجاهدین با انبوهی دروغ و دغل و یاوه سرایی، استفاده میکند که البته برای ما تازگی ندارد. کاش وقت میبود که دروغها و تحریفات را یک به یک شماره میانداختیم که به شاهدان واگذار میکنم و فعلاً به مرور کلی اکتفا میکنم. البته هر سؤالی باشد در خدمت هستم و اگر باز هم فرصتی پیش بیاید وقایع آن روزگار را خواهم گفت.
×××××
من بهمن بازرگانی را در پاییز سال ۱۳۵۰برای اولین بار در اتاق عمومی اوین دیدم که مجاهدین قبل از شروع دادگاههایشان آنجا سرجمع شده بودند.
جالب است که من در همین روزها (در آخر آذر۹۷) در مراسم تشییع یک قهرمان پاکباز مجاهد شرکت کردم که او را هم در همان اتاق عمومی اوین اولین بار دیدم. منظورم باباست. محمد سیدی کاشانی که در روزهای آخر حیات پربارش در کنارش بودم. با خودم گفتم یا للعجب از داستان انسان که یکی چون بابا به اعلاعلین پرواز میکند هر چند جسمش دیگر روی کره خاکی نیست، دیگری چون بهمن بازرگانی به اسفل السافلین سقوط میکند. یکی چون بابای عزیز من افتخار شرکت در عملیات برای آزادی میهن و خلقش با دو مدال افتخار یعنی گلولههایی که توسط ساواک و پاسداران آخوندها براو و ریهاش بارید را با خودش حمل میکند و دیگری چون بهمن بازرگانی ننگ بریدن در نظام شاه، کثافت و خیانت اپورتونیستهای چپنما و بدتر از آن نجاست تسلیم شدن به آخوندها و تبدیل شدن به بوق نخراشیده وزارت اطلاعات بر علیه مجاهدین تحت عنوان خاطرات زندان. اول با اسم «زمان نویافته» و حالا بعد از ۵سال با اسم «زمان بازیافته».
موجودی است که تا چند متر بالای سرش را لجن شاه و شیخ گرفته و واقعاً از عبرتهای نسل ما و سازمان ما برای آینده و آیندگان است.
علت این نوع نبش قبرها در شرایط مشخص سیاسی داخلی و بینالمللی فعلی توسط وزارت اطلاعات آخوندها، چیزی نیست جز افلاس و ورشکستگی و پابگوری رژیم که به هر خس و خاشاکی برای جلوگیری از غرق شدن متوسل و متشبث میشود. مخصوصاً در شرایطی که نسل جوان بهدنبال قیام ظفرنمون مردممان، بهدنبال درخشش قهرمانانه کانونهای شورشی و بهدنبال پیشرفتهای مقاومت در عرصهٔ بینالمللی سازمان مجاهدین و ارزشها و تواناییهاش بیش ازپیش مورد توجه قرار گرفته و این پدیده لرزه بر اندام رژیم میاندازد.
در نتیجه رژیم بهزعم خودش میخواهد با دروغ و تحریف و شیطانسازی از زبان این مردگان مانع از رسیدن نور حقیقت بهخصوص به اذهان جوانها بشود. در واقع این نوع تلاشها علیه سازمانی که بودش تضمین تداوم قیام و سرنگونی رژیم پوسیده آخوندی است، روی دیگر سکه، ضجههای مستمر ولیفقیه منفور نظام و معرکه گردانهای جمعه بازارهای رژیم است که ترسان و لرزان هشدارمیدهند که مجاهدین دارند میآیند و پشت هر تظاهرات و کانونهای شورشی در کمیناند و دست از سر نظام بر نخواهند داشت.
نزدیک به ۵۰سال پیش که من وارد سازمان شدم، یکی از اولین کتابها که میخواندیم کتاب برترین جهاد از عمار اوزگان بود درباره انقلاب الجزایر. در مقدمهاش پسر معلوم الحال، به پدرش میگفت «پدر بیاییم و خلعت شریفان را به تن کنیم» ولی پدر جواب میداد «پسرم، به خود بستن عنوان شریف آسان است، میتوان شجره نامه خود را زیب و فر داد…اما برای اینکار باید مدتی صبر کرد تا آنها که ما را میشناسند سر بر زمین بگذارند».
حالا این همان داستان بهمن بازرگانی است و در مورد او هم صدق میکند. این آدم حدود ۵سال در سازمان مجاهدین بوده و بهطور قطع در سال ۴۹تمام کرده و «بریده محترم» بوده بهنحوی که به او گفتهاند برو خانه تکی بگیر و بنشین فکرهایت را بکن و حرفهایت را بنویس….
در زندان اوین هم برادرانمان، مثل صمد ساجدیان و مهدی فیروزیان شاهد هستند که از همان ابتدا تمام کرده بود و میگفت سازمان هم تمام شده…
×××××
در خاطراتش خودش از دستش در رفته و نمونهای را میگوید که خیلی گویاست.
میگوید مجاهد شهید رسول مشکینفام در سلول به او پیشنهاد کرد:
از فرصت مناسب استفاده کنیم و نگهبانها را خلعسلاح کنیم و بزنیم بیرون چون در هر حال که ما را که میکشند پس بگذار لااقل یک کاری کرده باشیم…
این روحیه و رویکرد رسول بوده…
اما بهمن بازرگانی را ببینید: خودش میگوید،
رسول چند ثانیه (فقط چند ثانیه) بمن نگاه کرد و منتظر بود که من از پیشنهادش حمایت کنم…ولی، ولی در همان چند ثانیه «دریافت که یا این همان بهمن پیشین نیست یا آن بهمنی که او برای خودش ساخته و پرداخته بود، هیچوقت چنان که بهنظر میرسید، محکم و بیتزلزل نبوده است».
به عبارت دیگر در همان ماههای اول در سلول اوین، پرده کنار میرود و رسول ضمن چند ثانیه بهگفته خود بهمن بازرگانی در مییابد که طرف یا بریده و بهمن قبلی نیست و یا از اول هم برخلاف آنچه تظاهر میکرده، مایهیی نداشته است!
حالا نگاه کنید که در همین خاطرات، خودش را به دروغ مسئول گروه سیاسی هم جا میزند و میگوید درست است که سعید محسن مسئول این گروه بود ولی چون سعید محسن به شیراز میرفت و در تهران هم که بود علاقه داشت خانه بچهها را نظافت کند…در نتیجه: من بودم و من بودم!
کما اینکه طرف (مصاحبه کننده) در دهانش میگذارد که گویا شما استراتژی سازمان را نوشتید! و بهمن بازرگانی هم با فروتنی تمام! حرف را برمیدارد و به حساب خودش میریزد و به دروغ ادعا میکند استراتژی مبارزه مسلحانه را او نوشته است!
این در حالی است که خودش میگوید ابتدای سال 48وارد مرکزیت شده، حال آن که سازمان مجاهدین از روز اول در سال 44بر اساس مبارزه مسلحانه بنیاد گذاشته شده بود.
در مورد مسئولیت گروه سیاسی هم که به خودش نسبت میدهد دروغ میگوید مسئول گروه سیاسی شهید بنیانگذار سعید محسن بود و این میخواهد برای خودش کرسی جعل کند!
×××××
واقعاً این سازمان مجاهدین چه جایگاه رفیع و طعمه لذیذی است که یک بریده ۵۰سال پیش هم بعد از نیم قرن میخواهد برای خودش از اینکه روزی در گروه سیاسی آن بوده کیسه بدوزد! آنهم در حالیکه به موازات سپاه و اطلاعات آخوندها و تودهایهای وزارتی، صدر تا ذیل این گروهک تروریستی کذا و کذا و چهها و چهها را از بنیانگذارش محمد حنیف تا جمیع شهیدان و زندگانش را برای خوشآمد آخوندها مورد تاخت و تاز قرار میدهد.
اینجا مثل روز روشن میشود که یک قیامی در ایران در جریان است، سرنگونی رژیم مسأله روز است حالا قضاوت کنید که یک بریده نیم قرن پیش را بیاورند برای مجاهدین لغز و لن ترانی بخواند در حالیکه خودش خوب میداند که از چه زمان بریده بود و آنرا به بیان خودش هم بارها اذعان میکند و همچنین از نگاه شهید رسول مشکین فام….
اما ما مجاهدین خوب میدانیم که تغییر ایدئولوژی این فرد هم نقطه عزیمتش توجیه تئوریک بریدگی بود. و اینکه امروز بعد از ۵۰سال کشف کرده که مجاهدین باطنی و مانند فرقهٔ اسماعیلیه هستند! همان داستانهای تکراری در کیهان آخوندی در ۲۳سال پیش درباره اردوگاه منافقین و قلعه الموت و رجوی بهعنوان رهبر فرقه اسماعیلیه که یک مزدور مستعفی از شورای ملی مقاومت مینوشت و اطلاعات آخوندی منتشر میکرد تحت عنوان بنیاد هابیلیان «پایگاه اطلاعرسانی ۱۷هزار قربانی تروریسم در ایران» با تیتر «کالبد شکافی قلعه الموت» (فریدون گیلانی، بقول وزارت اطلاعات « جدا شده از عضویت در شورای ملی مقاومت در ۱۹شهریور ۱۳۷۴»).
×××××
با این تفاوت که بهمن بازرگانی برای اینکه از بنیاد زیرآب مجاهدین را بزند به مسعود رجوی اکتفا نکرده و مستقیماً سراغ محمد حنیفنژاد رفته و در منطق بریدگی بهعنوان یک تواب ۵۰سال خیس خورده و پوسیده، حنیفنژاد را سرچشمهٔ این باطنیگری و فرقهٔ اسماعیلیه و تشکیلاتی معرفی کرده است که از دید ارتجاع و استعمار «قلعه الموت» محسوب میشود.
از نظر من این نادم پوچگرا در آخر دهه چهل، خودش خوب میداند که در سازمانی بود که از همان زمان بارها و بارها بما میگفتند درب ورودش بسته و درب خروج از آن چارطاق باز است و خودش هم نوشته که در همان اوایل سال ۴۷، وقتی عبدالرضا نیک بین که مدتی با محمد آقا و سعید بود دنبال زندگیاش رفت، فقط با او خدا حافظی کردند و تمام.
این کلمه پوچ و پوچ گرا را من از خودم نمیگویم. بهمن بازرگانی خودش در همین خاطراتش میگوید که در صحبتهای خصوصی که با سربازجو منوچهری (ازغدی) داشته همیشه این سؤال برایش پیش میآمده که چه چیز مشترکی بین او و این سربازجو وجود دارد و جوابش این بوده که:
«شاید او هم مثل من همیشه احساس پوچی میکرد».
×××××
داشتم از برخورد سازمان و حنیف بزرگ در مورد بریدگان میگفتم. فراموش نمیکنم سال ۴۸فقط ۳-۴ ماه بعد ازکسب افتخار عضویت در سازمان، بهدلیل کار با سمپاتیزانهای بازار،افتخار آشنا شدن با محمد حنیف نصیبم شد. در نتیجه من و تن واحدم، مجاهد شهید علی اصغر منتظر حقیقی، گاه گداری برای کسب رهنمودهای لازم با محمد آقا دیدار داشتیم.یک روز نظر مرا در مورد مسئولم (ک.ت) پرسید. من آن روز نفهمیدم منظورش چیست؟ اما دو هفته بعد که دوباره مرا دید، خیلی ساده به من که یک عضو جدیدالورود بودم گفت مهدی مسئولت برید و ما هم او را دنبال زندگیش فرستادیم. به همین سادگی!
حالا بهمن بازرگانی نزدیک به ۵۰سال است بریده و پی کارش رفته و زندگی او در این ۵۰سال آئینه تمام نمایی است که بهدنبال هیچ مبارزه و براندازی هم در برابر شیخ و شاه نبوده ولی غرقه در دنیای روشنفکر مآبی و فیلسوف نمایی، علیه مجاهدین به خدمت رژیم در آمده است.
خوب! میخواستی زمان ملاها بروی یک گوشهای بقول مهندس بازرگان، حیات خفیف و خائنانهات را بگذرانی تا با این ننگ و نکبت قیمت نفس کشیدن در زیر قبای آخوندها را نپردازی، آخر هنوز بسیاری که ترا از نزدیک میشناختند و در آن روزگار، روزانه شاهد کارهای تو بودند، زنده هستند. با اینحال بعد از نیم قرن، علیه اسطورههای شرف و آزادگی مردم ایران و تاریخ معاصر ایران، یعنی محمد حنیفنژاد و مسعود رجوی به خدمت فاشیسم دینی در آمده و به انواع دروغ و یاوهگویی روی آورده است. کاش بعد از ضربه خیانت بار اپورتونیستهای چپنما به سازمان، و بهخصوص بعد از انقلاب ضدسلطنتی، مسعود میگذاشت که ما با اسم و رسم کسانی از قبیل همین بهمن بازرگانی را افشا میکردیم. در اینصورت بعد از چهل و اندی سال دیگر جای لغز خواندن نبود.
شاید هم این از نکردههای خودمان و افرادی مثل من و محمود احمدی است که در زندان مشهد با این فرد بودیم و یا فرو میخوردیم و یا آبرو داری میکردیم.
سگی را لقمهای هرگز فراموش، نگردد ور زنی صد نوبتش سنگ
واگر عمری نوازی سفلهای را به کمتر تندی آید با تو در جنگ
آخر اینقدر در یوزگی بدرگاه آخوندها و خیانت بتاریخ چرا؟ اپورتونیسم و سفلگی تا به کجا؟ دروغگویی تا به کجا؟
چند نمونه را میگویم که خیلی مطلب را روشن میکند، این نمونهها را با استناد به همین خاطرات و کتاب خودش میگویم:
×××××
نمونه اول: بهمن بازرگانی خودش را برای اطلاعات کثیف آخوندها لوس کرده تا نمونه و سابقهیی از «قتلهای مشکوک» در سازمان مجاهدین برای ما بتراشد. یادتان هست که در ۱۹فروردین سال ۹۰ که وحوش عراقی و مالکی در اشرف دست به کشتار مجاهدین زدند، فرمانده نیروی زمینی مالکی که یک دژخیمی بود بهنام سپهبد غیدان همانجا در اشرف یک مصاحبه مطبوعاتی ترتیب داد و گفت ۳۶نفری را که مجاهدین میگویند ما کشتیم، ۳۳نفر را خودشان از پشت تیر زدند و کشتند و ۳نفر هم در تصادف کشته شدند! بعد از این دژخیم عراقی، دنبالچههای اطلاعات در سال ۹۲ که سال روی کار آمدن آخوند روحانی بود برای انهدام کامل مجاهدین مدعی قتلهای مشکوک در درون مجاهدین شدند. نمونهاش اسماعیل یغمایی بود و آن تواب تشنه بخون بهنام ایرج مصداقی که حتی برخلاف گزارش سازمان ملل مدعی شد مزدوری بهنام دلیلی را که راهنمای گروه حمله به اشرف بود، آنهم بعد از حمله مجاهدین کشتهاند. هدف همه این مزدوران از لوس کردن خودشان برای اطلاعات و سپاه آخوندی و نیروی تروریستی قدس توجیه کشتار و تروریسم آخوندها علیه مجاهدین بوده.
حالا در همان سال ۹۲ که بهمن بازرگانی این کتاب را با وزارت اطلاعات و سپاه دشمن تهیه کرده، همزمان با بقیه مزدوران ارتجاع، ادعا کرده و سابقه تراشی کرده که این مجاهدین همانها هستند که در تابستان سال ۱۳۵۱میخواستند ناصر سماواتی را در داخل زندان قصر خفه کنند. میخواهد نتیجه بگیرد که «قتلهای مشکوک» در داخل مجاهدین سابقه طولانی دارد. حتی در داخل زندان!
حالا گوش کنید که چطوری خودش را برای اطلاعات آخوندها و دژخیمان مجاهدین لوس میکند:
اول سوژه داستانسرایی خودش را که ناصر سماواتی باشد انتخاب میکند. ناصر سماواتی تنها کسی است که در پاییز یا زمستان سال ۵۰ با مقام امنیتی آن زمان در ساواک یعنی سردژخیم پرویز ثابتی به مصاحبه تلویزیونی رفت. بعد هم بهجای حبس سنگین سه سال حکم گرفت و تا آنجا که من یادم است حتی زودتر هم آزاد شد. طبیعی بود که این کار از دید همه مجاهدین خائنانه بود چون ساواک به این وسیله میخواست روی خون حنیف و بقیه شهیدان سرپوش بگذارد. بنابراین وقتی که ناصر سماواتی را آوردند توی زندان قصر، طبیعی بود که همه منزجر بودند.
مبارزین و مجاهدینی که آن روزگار را بیاد دارند و مصاحبههای تلویزیونی پرویز نیکخواه و کوروش لاشایی و امثال اینها را یادشان هست، خوب میدانند که بچهها تا کجا در برابر این خیانتها برای جان بدر بردن برانگیخته بودند.
حالا بهمن بازرگانی، بعد از چهل و اندی سال روی همین موضوع سوار شده و در خاطراتش ادعا میکند که کمیتهٴ مرکزی جدید در زندان قصر، ناصر سماواتی را به اتهام خیانت محکوم به اعدام کرده بودند و میخواستند او را بکشند. لیکن «اجرایش مانده بود به تصویب من»! ولی من بهمحض ورود به قصر سخت مخالفت کردم گفتم او خیانت نکرده فقط ضعف نشان داده و خلاصه من (یعنی بهمن بازرگانی) ایستادم و مخالفت کردم.
-پس تا اینجای کار این آقا باید یک جایزه بشردوستانه دریافت کند!
حالا به بقیه سناریویی که نوشته گوش کنید: میگوید مسعود رجوی هم اول موافقت کرده بود (یعنی با کشتن ناصر سماواتی در زندان) من (یعنی بهمن بازرگانی)« به مسعود گفتم شما دیگر چرا با اینها موافقت کردی؟ گفت من هم با تو موافقم این کار درستی نیست. گفتم پس چرا کوتاه آمدی؟ گفت من چه کار میتوانستم بکنم؟… یعنی رجوی بهرغم اینکه این کار را از نظر سیاسی غلط میدانست، کوتاه آمده بود برای اینکه اعضای مرکزیت قصر را با خودش بد نکند. اکثر اعضای مرکزیت قصر بهویژه موسی خیابانی در این باره خیلی تند و تیز بودند…».
پس تا اینجا به ثبت میدهد که مجاهدین میخواستند فردی را که با سردژخیم ساواک به تلویزیون رفته بود در زندان بکشند. یک موسی خیابانی بوده در مرکزیت جدید در زندان که خیلی هم در این باره تند و تیز بوده، یک مسعود رجوی هم بوده که میدانسته این کار از نظر سیاسی غلط است اما کوتاه آمده تا بقیه مجاهدین را با خودش بد نکند!
در عینحال به فرموده ایشان! همهٔ مجاهدین برای اجرای اینکار منتظر تصویب ایشان بودهاند! درست است که خیلی تند و تیز بودهاند اما منتظر تصویب بریدهای بودند که بهگفته خودش از کارها عامدانه کنار میکشیده!
واقعاً قورباغه هم خندهاش میگیرد!
در همین کتاب خاطرات در ادامهاش میگوید: «به هرحال مرکزیت مجاهدین قصر مخالفت مرا رد کرد. من دیدم اینها میخواهند کاری بکنند و همه مقدمات کار را نیز آماده کرده بودند قرار بود چند نفر دور و بر او بخوابند و یک نفر که ورزیده و نسبتاً قوی هیکل بود و بهتر است نام نبرم با ریسمانی که بافته بودند خفهاش کند و آن چند نفر دست و پایش را بگیرند تا سر و صدا نشود. جو زندان و ترکیب زندانیها طوری بود که اگر میدانستند کی چه کار کرده جایی درز نمیکرد. تا حدودی مطمئن بودم که اگر در مخالفتم با اقدام آنها محکم بایستم و شل نشوم احتمالاً آنها لااقل به این زودیها جرأت اقدام نخواهند داشت بهویژه که حالا رجوی هم در کنار من بود و میدانستم که رجوی روی خیابانی و حیاتی و ابریشمچی نفوذ کلام دارد، حیاتی هر چند که جزو مرکزیت نبود اما بسیار فعال و مؤثر بود…چاره کار را در این دیدم که از فردی که بسیار مورد احترام همه بود یعنی طاهر احمدزاده، پدر دو کشته چریکهای فدایی خلق، مسعود و مجید، کمک بگیرم». بعد توضیح میدهد که در فلان ساعت در فلان روز رفتم موضوع را به طاهر احمدازاده گفتم او هم گفت: «من صددرصد با شما موافقم چنین کاری نه تنها اثر مثبتی در جامعه نخواهد گذاشت بلکه اثرش حتماً منفی خواهد بود».
پس اینهم از وارد کردن طاهر احمدزاده به یک موضوع سوپر سری در داخل مجاهدین!
-اول گفت منتظر تصویب من بودند! بعد پای طاهر احمدزاده را به میان کشید، حالا آخرش را گوش کنید: میگوید « آیا بعداً آقای احمدزاده با مرکزیت نشست یا نه؟ بعید میدانم. زیرا افراد مرکزیت طبق قاعده مجاهدین میبایستی علنی نباشند. به هر حال با کمک ایشان غائله خاتمه یافت و به خیر گذشت». آیا دروغ واضحتر از این برای خوشآمد دژخیمان اطلاعات میتوان گفت؟
حالا داستان چی بود؟ اصل موضوع چه بود؟ آیا واقعاً نقشه قتل و خفه کردن در کار بود؟ مطلقاً دروغ است.
آیا کسی منتظر تشریف فرمایی و تصویب جناب بهمن بازرگانی بوده؟ مطلقاً دروغ است و صحت ندارد.
-پس واقعیت چه بود؟
من که بهگفته همین بهمن بازرگانی از همه چیز در زندان قصر مطلع بودم، با جزئیات طرز برخورد و طرز رفتار و تصمیمگیری مسعود در این باره را میدانم. حتی یکنفر مارکسیست که در یکی از روزنامههای آن زمان کار میکرد و دبیر یا سردبیر یک قسمت بود و دستگیر شده بود، چون کار ما را با ناصر سماواتی زیر نظر داشت و توجه او را جلب کرده بود، بعدش آمد و خیلی خاضعانه از رفتار مجاهدین با کسی که به آنها خیانت کرده بود قدردانی کرد.
صورت مسأله این بود که از یکطرف جمع مجاهدین و جمع کمون بزرگ یعنی مجاهدین و فداییها در آن زمان مطلقاً نمیپذیرفتند و نباید هم میپذیرفتند که با فردی که به تلویزیون رفته بود زندگی و خورد و خوراک مشترک داشته باشند. این مرزبندی و مرز سرخ بود. و اگر او را میپذیرفتیم بیاعتنایی به خون شهیدان بود.
از طرف دیگر روشن بود که ساواک این فرد را آورده پیش خودمان تا دعوا و درگیری بشود یا طبق سناریویی که لابد بهمن بازرگانی از آن خبر داشته(!) از بین برود و به گردن مجاهدین بیفتد و ساواک قدمهای بعدی را علیه آنها بردارد. البته من فکر نمیکنم که در آن زمان ساواک سناریوی خفه کردن داشته باشد.
حالا در این شرایط چه باید کرد؟ یک طرف مجاهدین و فداییهای آن زمان، طرف دیگر ساواک، و بعد هم خود آن فرد.
راهحلی که مسعود قبل از اینکه بهمن بازرگانی به قصر بیاید به اجرا گذاشت این بود که برادرانمان مثل بابا (محمد سیدی کاشانی) و فیروزیان را متقاعد کرد که بهجای اینکه سر سفره خودمان بیایند، با ناصر سماواتی غذا بخورند. هوای او را هم داشته باشند که برخورد و درگیری پیش نیاید و خودش هم بیشتر از آن به دامن دشمن نرود. و از طرف دیگر ساواک هم نتواند برنامهای اجرا کند. چون این فرد به چشم میدید که هر چند مجاهدین او را داخل جمع خودشان نپذیرفتند اما برایش مایه گذاشتند و یک کمون کوچک سه چهار نفری برای او تشکیل دادند.
این را همه زندانیان در آن زمان به چشم دیدهاند.
نه کسی در فکر کشتن و خفه کردن ناصر سماواتی بوده
نه کسی منتظر تصویب فرد کنار کشیدهای مانند بهمن بازرگانی بوده
نه موضوع ربطی به طاهر احمدزاده داشته و نه هیچگونه دخالتی و صحبتی از جانب او بوده
نه بهمن بازرگانی با مسعود مکالمهای داشته که چرا جلوی آن کار را نگرفته!
نه موسی در این قضیه که از اساس کذب است تند و تیز بوده
تمام اینها به کلی دروغ است که بهمن بازرگانی به این و سیله خودش را برای اطلاعات آخوندها لوس کند!
ضمن اینکه در آن زمان همه مجاهدین و هم خود آن فرد یعنی ناصر سماواتی مدیون راهحل و تصمیمگیری مسعود در این زمینه بودند و این خیلی نامردی است که بهمن بازرگانی در حق مسعود با این دروغ بزرگ به خرج داده است.
علاوه بر من و عباس داوری، برادرانمان از جمله محمد حیاتی، فیروزیان و بابای جاودانه و صدیق هم با شمار دیگری از مجاهدین با جزئیات در جریان بودند و شاهد بودند…
این یک نمونه از دروغهای بهمن بازرگانی در رابطه با زندان قصر در سال 51بود.
×××××
نمونه دیگر، یک دروغ وقیحانه و جعل و تحریف در تاریخچه سازمان مجاهدین است. میگوید قبل از شهریور ۱۳۵۰در مرکزیت سازمان یک عده منتقدان بودند مانند میهندوست و محمد بازرگانی (برادر کوچکتر خودش) و رجوی که اینها « به روش غیردموکراتیک مرکزیت قدیم ایراد داشتند تا روش غیردموکراتیک جدیدی را جایگزین آن کنند»! اما منظورشان این بود که افرادی مثل بدیعزادگان و سعید محسن که اینقدر وزن و اعتبار زیادی دارند، اینها جایگاهی که دارند را نباید داشته باشند…و خلاصه اینها نباید در رأس باشند. از طرف دیگر بهگفته رذیلانه بهمن بازرگانی، حنیفنژاد هم با انضباط خیلی منسجم و دیسیپلین قوی حسن صباحی میخواست باز هم مرکزیت را با افرادی مشابه همین منتقدین، مشابه مسعود و علی میهن دوست و محمد بازرگانی گسترش بدهد…
اما این ادعای بهمن بازرگانی از اساس جعل و دروغ و تحریف است،چون از سه نفر منتقدی که اسم برده دو نفر شهید شدهاند، واضح است که هدفش درست کردن سوءسابقه برای مسعود و زدن به مسعود است ولاغیر تا آخوندها و پاسدارانشان را خوش بیاید!
-واقعیت این است که ادعای اینکه یک جناح منتقدی آنهم در اواخر سال ۴۹در سازمان وجود داشته که این سه نفر بخشی از آن بودهاند، مطلقاً دروغ است.
-کما اینکه ادعای دیسیپلین حسن صباحی حنیفنژاد هم فقط پست فطرتی گوینده آن است که میخواهد مورد پسند و مورد تفقد آخوندها و پاسدارانشان واقع شود.
-این هم که مسعود و علی میهندوست و محمد بازرگانی علیه شهیدان بنیانگذار سعید محسن و اصغر بدیع زادگان ادعایی کرده باشند مطلقاً کذب و جعل و دروغ است. بر دروغگو لعنت. آخرین پیام سعید از طریق عباس داوری برای مسعود هم از چند دهه پیش منتشر شده و گویای رابطه آنهاست و نیازی به تشریح و توضیح من نیست.
×××××
دروغ بعدی آنهم بعد از چهل و اندی سال، ادعای این است که گویا او (بهمن بازرگانی) هم مشابه مسعود بهدلیل اقدامات برادرش اعدام نشده و در مقاومت و ایستادگی و دفاعیات هیچ تفاوتی با مسعود نداشته!
اینهم از آن حرفهایی است که هر کسی را که کمترین اطلاعی از اوضاع و احوال آن سالها داشته باشد، به خنده میاندازد. یک کپیبرداری بسیار ناشیانه از ماجرای مسعود و داستانهای دکتر کاظم در سوئیس در آن سالهاست.
این در حالیست که بهمن بازرگانی اصلاً در حکم قطعی دادگاه دوم، برخلاف همه اعضای مرکزیت اولیه سازمان، به اعدام محکوم نشده بود و این را همه میدانند. برادرمان صمد ساجدیان شاهد بوده که وقتی بهمن بازرگانی را بعد از محکومیت به زندان جمشیدیه منتقل کردند، به صراحت گفت که من ابد گرفتم. بقول صمد، هر چیزی غیر از این گرانفروشی است و میخواهد این موضوع را دور بزند. در همین کتاب خاطراتش هم بهوضوح پیداست که کاملاً در مورد محکومیت به ابد طفره میرود و عمد دارد خودش را به دروغ یک اعدامی جا بزند. این قالتاقبازی عمدی و آشکار و فرمایشی است تا از قافله مرکزیت آن زمان عقب نیفتد و بتواند سناریوی ابلاغ شده علیه مسعود را خوب اجرا کند.
طرف، از بهمن بازرگانی بهنحوی کاملاً حساب شده میپرسد چرا شما را اعدام نکردند تا بهمن بازرگانی میدان پیدا کند. لذا میگوید خانوادهاش پس از اعدام برادر کوچکترش بسیج کردند و از طریق «صیادیان رئیس ساواک آذربایجان غربی، بهرامی رئیس ساواک خراسان، جوان سرپرست تیمهای ضربت ساواک، و مهمتر از اینها فردوست» مرا از اعدام نجات دادند!
این ادعا واقعاً مسخره و مضحک است چون این رؤسای ساواک که بهمن بازرگانی میگوید در آن سالها مطلقاً چنین وزن و تأثیری نداشتند که حتی اگر میخواستند، بتوانند جلوی اعدام کسی را بگیرند که خودش برای خودش اینهمه آلاف و اولوف قائل است. مگر اینکه این آلاف و الوف و وزن و شأن و تأثیراتی را که بهمن بازرگانی برای خودش به هم بافته پوشال باشد. آخر کسی که میگوید استراتژی مبارزه مسلحانه را او نوشته و خیلی قبل از برادر کوچکترش هم به مرکزیت سازمان آمده و مسئول گروه سیاسی هم بوده و کذا و کذا، چطوری تنها کسی است که با دخالت رؤسای ساواک اعدام نمیشود؟ اما برادر کوچکترش اعدام میشود! خودش هم صریحاً در همین خاطرات میگوید من باید اعدام میشدم نه برادرم…
آیا واقعاً در آن سالها شاه زیر فشار مهرههای ساواک خودش میرفت و از اعدام کسی عقب مینشست؟ آیا شاه بدون حداکثر فشار از خارج و بینالمللی، اصلاً کوتاه میآمد؟
واقعیت چیست؟ واقعیت همانطور که بهمن بازرگانی به صد زبان خودش میگوید که به بهانه مریضی خودم را عقب میکشیدم و در کارهای مجاهدین وارد نمیشدم، همانطور که بهگفته خودش رسول هم در عرض چند ثانیه فهمید که دیگر من آن بهمنی که او فکر میکرد نیستم، و از آن فاز خارج شدهام، همانطور که برادرانمان فیروزیان و صمد ساجدیان در همان روزهای اول در اوین به چشم دیدند و از خود بهمن بازرگانی شنیدند، بله عین همین واقعیتها را بازجوها و ساواک در برخوردها و صحبتهای کشاف تکی با بهمن بازرگانی به چشم دیدند. یعنی به چشم دیدند که قبل از هر چیز این فرد مجاهد نیست و ارزش اعدام ندارد. این عین واقعیت است، اما بهمن بازرگانی میخواهد برای همان منظوری که بعد از چهل و چند سال وارد میدان شده، آنرا بپوشاند و برای خودش سابقه سازی کند. وزارت بدنام و پاسداران نظام منظوری جز استفاده از این قبیل افراد علیه مجاهدین ندارند و این مثل روز روشن است.
×××××
از سناریوی فرمایشی و ابلاغ شده برای زدن به مسعود صحبت کردم. خاطرات بهمن بازرگانی پر از این قبیل موارد فرمایشی است. مشخصاً در اینجا منظورم فاکتهایی است که واقعیت نداشته اما مانند همان موضوع سماواتی بهمنظور خاصی ابداع شده است. فاکتها و اطلاعاتی که مشخص است از وزارت اطلاعات آمده یا از ساواک ارث بردهاند. یک نمونه را هم اشاره میکنم که فاکت فرمایشی را ثابت میکند.
بهمن بازرگانی مدعی است در عملیات گروگان گرفتن شهرام پهلوینیا برای آزاد کردن اسیران شکنجهشده مجاهد در مهر ۱۳۵۰رسول مشکین فام نیز شرکت داشته است. در این باره صریحاً نوشته است: «رسول مشکین فام که مسلح به مسلسل بود از فرمانده عملیات، محمد سیدی کاشانی (بابا)، اجازه میخواهد که حالا که نمیتوانیم او را گروگان بگیریم بگذار او را به رگبار ببندم. رسول در آن سلول چهار نفری که با هم بودیم افسوس میخورد که باید در آن لحظه خودسرانه تصمیم میگرفتیم و میزدیم و تردیدهای “بابا” را بهحال خودش میگذاشتیم».
این حرفهای بهمن بازرگانی در حالی است که شرح کشافی از نزدیکترین مناسبات خود با مجاهد شهید رسول مشکین فام داده است.
اما همه مسئولان سازمان میدانستند که رسول اصلاً در آن عملیات شرکت نداشت. اگر شرکت داشت چون خودش عضو مرکزیت بود طبعاً فرماندهی را هم خودش برعهده میداشت و نیازی نبود که از بابا (مجاهد صدیق محمد سیدی کاشانی) اجازه بخواهد. بهخصوص که رسول همه دورههای نظامی را هم در الفتح دیده بود.
از طرف دیگر، بزرگواری حنیف کبیر و اصغر بدیع زادگان و رسول مشکین فام در این بود که برای در بردن شرکت کنندگان در عملیات، خودشان انجام این عملیات را بهعهدهگرفتند. هدف این بود که محمد داوود آبادی و علیاکبر نبوی نوری و حسین قاضی از دست ساواک نجات پیدا کنند و همینطور هم شد. بجز بابا که خودش در عملیات بعدی تیر خورده و دستگیر شده بود. ضمن اینکه همه دستاندر کاران از روز اول میدانستند که علت شکست این عملیات خرابکاری و ترس و ضعف محمد داوود آبادی مربی کاراته در آن زمان بود.
در این فاکت میخواهم بگویم که شرکت رسول در آن عملیات صحت ندارد و برای مطلع جلوه دادن و پر کردن دست بهمن بازرگانی از اسناد ساواک استنساخ شده.
بگذریم که ساواک بعداً در سال ۵۴ از طریق وحید افراخته پی میبرد که حنیف و رسول در آن عملیات نبودهاند. این را وزارت اطلاعات خودش در کتابی که سال ۱۳۸۴منتشر کرد به تفصیل نوشته است (سازمان مجاهدین خلق-پیدایی تا فرجام-جلد اول-صفحه ۴۹۹)
××××××
حالا از کارها و تنظیماتش بعد از کودتای اپورتونیستی در زندان مشهد بگویم:
بعد از کودتای اپورتونیستهای چپنما و متلاشی کردن سازمان مجاهدین خلق ایران در سال۱۳۵۴همین بهمن بازرگانی که نای مبارزه با رژیم شاه را نداشت در زندان مشهد با بقیه اپورتونیستها به جان مجاهدینی افتادند که جرم آنها وفای به عهد و پیمان و نبریدن از مبارزه مسلحانه انقلابی بود. در آن زمان ما از یکطرف زیر ضرب رژیم و زندانبانان و شکنجهگران آن بودیم و از طرف دیگر اپورتونیستهای چپنما از پشت خنجر میزدند و عملکرد بهمن بازرگانی چیزی جز پاسیو کردن و ترویج بریدگی نبود. برخلاف لاف و گزافها و دعاوی امروز، در آن روزگار بدون کمترین زاویه و شکاف پشتیبان و مدافع تقی شهرام و کشتن و سوزاندن شریف واقفی و مجاهدین سر موضع بودند. حرف هم این بود که برخلاف دروغ امروزش، همین بهمن بازرگانی به صراحت و بدون کمترین ابهام میگفت که اپورتونیستها از جمله خودش مجاهدین هستند و کسانی که مسلمان ماندهاند «بچههای مذهبی» میباشند.
بهعنوان مثال یک سگ زنجیری تیغ کش (ع.م) را فرستادند مجاهد شهید عباس محسنزاده کاشانی را بهخاطر مواضع مجاهدیاش زیر ضربات چک و مشت بگیرد. همین فرد در زندان مشهد من را بهخاطر اینکه به ایدئولوژی خودم و سازمانم پشت نکرده بودم زیر رگبار رکیکترین فحشها گرفت که فلان فلان شده چرا مسلمان ماندهای و چرا به خودت مجاهد میگویی؟!
این در زمانی بود که هنوز در تقابل بین مشی انقلابی و مشی اپورتونیستی، برای انهدام و نابود کردن کامل سازمان مجاهدین بهسود ساواک و رژیم شاه و خمینی که در راه بود، پافشاری میکردند که «بچههای مذهبی» حق استفاده از نام مجاهد را ندارند زیرا که سازمان مجاهدین مارکسیست شده است! غافل از اینکه مسعود با بیانیه ۱۲مادهای از گلویشان بیرون خواهد کشید و شاه و شیخ را بور خواهد کرد.
به واقع همین فردی که امروز ابوعطای دموکراسی میخواند، همراه با سایر اپورتونیستهای چپنما برای ما در زندان مشهد، زندان در زندان درست کرده بود. تضادهایشان را بهطور روزمره با مجاهدینی که مجاهد مانده بودند در یک هژمونی طلبی وحشیانه اپورتونیستی آنقدر شدت و حدت دادند که جلوی چشم نگهبانان زندان دست به یقه میشدند. در آن شرایط من و محمود احمدی و احمد حنیف هر کاری از دستمان بر میآمد برای کنترل این فضا انجام میدادیم اما فایده نداشت. به واقع اگر همین فردی که امروز خود را به موش مردگی دموکراتیک میزند سلاح و قدرت میداشت با ما همان کاری را میکرد که هم مسلکانش از قبیل شهرام و بهرام با شریف واقفی و یقینی و سایرین کردند.
×××××
–حالا همینجا صبر کنید یک دروغ بزرگ دیگر بهمن بازرگانی را بگویم:
در همین خاطراتش با کمال وقاحت ادعا میکند که جریانهای اپورتونیستی را محکوم میکرده « منتها مسعود رجوی میگفت این محکومیتی که تو شفاهی میکنی کتبیش کن بیرون پخش بشود». و میگوید: « آن روزها مسعود رجوی مرتب میآمد با من صحبت میکرد که این اعلامیه را از من بگیرد و من آنقدر اعتماد بهنفس نداشتم که به تنهایی این کار را بکنم و رابطه من با رجوی قطع شد». و رجوی بما میگفت اپورتونیست چپ…
اولاً– اینکه میگوید کارهای شهرام و بهرام و اپورتونیستهای چپنما را محکوم میکرده، مطلقاً دروغ است. ۱۸۰درجه خلاف واقع میگوید. نه فقط محکوم نمیکرده بلکه تا حد دست به یقه شدن با مسعود هم در طبقه پایین بند 2اوین پیش رفت.
ثانیاً –کدام آدم عاقلی است که قبول کند که در اوین مسعود رجوی از بهمن بازرگانی یا هر زندانی دیگری اطلاعیه کتبی میخواسته؟ اعلامیه میخواسته؟ آخر مگر آن زمان سابقه داشت که از یک زندانی در داخل اوین اعلامیه برای پخش در بیرون بگیرند؟ که مثلاً مسعود رجوی از تو اعلامیه بگیرد و بعد خودش بیرون بفرستد یا پخش کند؟ اصلاً این در سال 55در زندان اوین واقعی است؟! پس معلوم میشود سرهمبندی کردن این دروغها برای سرپوش گذاشتن بر مواضع ننگین اپورتونیستی و خائنانه در آن زمان است. مواضعی که ضررش به جنبش خلق و مجاهدین خلق رسید و منفعت آنرا با متلاشی کردن سازمان مجاهدین، ساواک و شاه و شیخ و مخصوصاً شیخ، بردند.
ثالثاً-از عجایب روزگار اینکه میگوید وقتی از زندان مشهد به اوین منتقل شده و در حوالی عید نوروز 1355وارد بند 2اوین شده و در آنجا رجوی را دیده، رجوی باز هم بسیار مشتاق بود که آخرین نظرات مرا درباره اصل هدایتی بشنود که من در سال 48در جزوه شصت صفحهای اشاره کرده بودم و در سال ۵۰در اوین و در سال ۵۱در زندان قصر تحت عنوان اصل گرایش به وحدت عاطفی با جهان (هستی) نوشته بودم! و رجوی خودش به من (یعنی بهمن بازرگانی) گفت که از اصل هدایت من استفاده کرده است.! ولی من از آن فاز خارج شده بودم!
جل الخالق، از یک رجوی بهقول ایشان بسیار مشتاق در مورد اصل هدایت! و یک هدایتگر خارج از فاز و فازپرانده!
به این دیگر میگویند عشق به خود و محو شدن در جمال خویشتن اپورتونیستی!
×××××
حالا نگاه کنید که بعد از 40سال، دوباره برای خدمت به اطلاعات آخوندها، تلاش میکند از محمد حنیف برای نسل جدید لولوخرخره بسازد. اما آیا در سلول به سلول حنیف و مواضع او جز صداقت و فدا یافت میشد؟
مسعود که امروز بیشرمانه سوژه دروغهای بهمن بازرگانی است، در آن زمان کسی بود که در برابر شکایتهای مجاهدین از موذیگریها و باند بازی و اقدامات اپورتونیستی بهمن بازرگانی، همه را به مراعات و حفظ احترام او فرا میخواند.
وقتی هم به زندان مشهد تبعید میشدیم سفارش او را به محمود احمدی میکرد.
در اتاق عمومی شکنجهگاه اوین که همه جز محمد آقا و رسول مشکین فام جمع بودیم، اگر اوج طهارت مسعود، اوج فهم و درایت او، اوج مسئول بودنش نبود، سرنوشت سازمان در همان زمان جز متلاشی شدن در نتیجه ضربه نبود.
حدود 40نفر در آنجا هر روز میدیدند که نشست مرکزیت در گوشه اتاق تشکیل میشد و با پیشنهاد و موافقت سعید و اصغر و بهروز (علی باکری) مسعود ناظم آن نشستها بود و با مدیریت او بود که جمعبندی و بحثهایی که به بقیه هم منتقل میشد ضامن تداوم حیات پرافتخار سازمان شد.
با یک نگاه به دفتر ایام و آئینه زمان از سال ۱۳۵۰تا ۱۳۹۷ میتوان دید که مسعود در زیر ضربات سهمگینی که از شهریور سال 50شروع شد چه کرد و اپورتونیستها چه کردند. بدون مبالغه هر کس زیر آن ضربه سهمگین به سود رژیم شاه و جریان ارتجاعی راست و به سود اپورتونیسم دچار تحلیلهای انحرافی میشد، مسعود بود که چراغ هدایت را روشن میکرد.
واقعیت این بود که بعد از ضربه، ساواک همه را بدون محمد آقا در این اتاق جمع کرده بود تا به جان هم بیفتند و تجربهاش را هم داشت. در آن شرایط حرف مسعود این بود که: وقتی از ساواک ضربه امنیتی و نظامیخوردهایم، قبل از هر چیز باید در تحلیل ضربه روی همین عوامل امنیتی و نظامی متمرکز شویم والا طلبکاری و گذاشتن به حساب ایدئولوژی و استراتژی و تشکیلات، راه به انحراف میبرد و به سود ساواک است. این کلمه و کلام، رمز رستگاری سازمان و حفظ وحدت تشکیلاتی آن بود.
وقتی در بازتاب خود به خودی ضربه حتی ارزشهای محمد حنیف و سعید محسن از طرف برخی نادیده گرفته میشد این مسعود و بعد از او شهید و معلم بزرگ تشکیلات، علی باکری بود که از جایگاه و ارزش والای محمد حنیف با تمام سلولهایش عاشقانه دفاع میکرد. اکنون در آئینه زمان خیلی روشن است که بریده خائنی مانند بهمن بازرگانی چشم دیدن معلم کبیر انقلاب نوین مردم ایران را ندارد و نمیتواند داشته باشد.
وقتی مسعود را از اوین در اوایل اردیبهشت ۱۳۵۱به قزل قلعه آوردند، ما فهمیدیم که توی راه تصادفاً عباس (داوری) مسعود را دیده و در یک لحظه دور از چشم نگهبانها خبر شهادت هم دادگاهیها را به او داده است. مسعود از اینکه آنها را اعدام کرده بودند و خودش اعدام نشده بهشدت بهم ریخته بود. در آن زمان من و بقیه مجاهدین بودیم که سعی میکردیم او را آرام کنیم و میگفتیم چه خوب شد که برای سازمان باقی مانده است. پیام مسعود از قزل قلعه در همان ایام که خیلی جسارت میخواست خیلی گویا و روشن است.
اما اگر انتقاد حقی به محمد آقا و مسعود وارد باشد این است که چرا پته بهمن بازرگانی را قبل از ضربه اول شهریور و بعد از ضربه اول شهریور روی آب نریخته و اینقدر ستارالعیوب او بودند، البته میتوانم حدس بزنم که آنها مسئولانه نمیخواستند طعمه دشمن بشود. بهمن بازرگانی هر چقدر برای خودش کرسی و جایگاه بتراشد خوب میداند که هرگز و هیچگاه، در همان ۳-۴سال اول حیات سازمان مجاهدین، بالاتر از عبدالرضا نیک بین نبوده. از اینرو چه محمد حنیف قبل از اول شهریور و چه مسعود بعد از اول شهریور، اگر میخواستند میتوانستند وضعیت بهمن بازرگانی در سال ۴۹یعنی قبل از ضربه ۵۰را به ما بگویند و در اینصورت تنظیمات ما فرق میکرد.
من البته به تجربه میدانم، وقتی انسانی پس از آگاهی با چشم باز به آگاهیهایش خیانت میکند از دشمن رو در رو پستتر میشود.
یک خاطره هم از یکی از بچههایی که از نزدیک شاهد بودهاند درباره مسعود بگویم که عینا در برنامه همیاری در سیمای آزادی (12آذر ۹۷) گفت و از تلویزیون پخش شده است. او گفت: «سال ۵۸بود و ما توی هیأت امامزاده صالح تجریش بودیم، که ناطق نوری که یکی از فامیلهای دور مادرم محسوب میشد آنجا در یک محفل خصوصی راجع به مسعود جمله جالبی گفت، آخر آن زمان آخوندا جدیداً بهسر مسند قدرت رسیده و تازه داشتند از منفیهای مجاهدین میگفتند در ادامه صحبت ها از برادر مسعود چندتا از آخوندها و شیخ ها گفتند بهتره صحبتهای مسعود رجوی را گوش کنیم و بر اساس اون و با منطق، جوانان رو از پیوستن به مجاهدین منع کنیم.
ناطق نوری گفت نه! مطلقاً نه! اصلاً نباید صدای این رجوی به گوش کسی برسد. همین که صدایش را بشنوی خراب میشی. مخصوصاً جوونا
و به نظرم با همان منطق ضدبشریش درست میگفت کافی بود یک جوان صدای مسعود به گوشش میخورد و انتخاب میکرد»
درباره کانون عشق نسل مجاهد خلق یعنی مسعود، صدها خاطره درخشان دارم که خودم شاهد آن بودهام و به فرصتی دیگر واگذار میکنم چون نمیخواهم سطح آن در بحث درباره بهمن بازرگانی تنزل پیدا کند.
فقط به گواهی 5دهه رهبری مسعود به این اکتفا میکنم که او عبور دهنده چند نسل از گردنههای خطیر تاریخ مبارزه مردم ایران است. نخستین مسئول رستگاری شهیدان و سرفرازی همه زنان و مردان مجاهد.
او همچنین بارها در جمع های بزرگ و کوچک تأکید کرده است که اگر یک نفر یا یک سازمان در مبارزه و مقاومت یک سانتیمتر از او و سازمانش و مبارزه برای آزادی جلوتر باشد، با طیب خاطر هژمونی او را میپذیرد و پشت سر او و با رهبری آن سازمان یا فرد برای رهایی خلق مبارزه میکند.
افسوس که بهمن بازرگانی که شایستگی نداشت در لجنزار آخوندی مردار شد.
یک صد چراغ دارد و بیراهه میرود بگذار تا که بیفتد و بیند سزای خویش
ما مجاهدین میخواهیم شایسته حنیف و مسعود و مریم و شهدا و زندگانمان باقی بمانیم
یکطرف مجاهدین و مقاومت ایران با صف بیانتهای شهیدان است و در طرف دیگر شاه و شیخ و ساواک و اطلاعات آخوندی و گلهٔ مزدوران و خیانتکاران…
متاع کفر و دین بیمشتری نیست گروهی این، گروهی آن پسندند.
در آخر توصیه میکنم بهمن بازرگانی یک نسخه از این حرفهای مرا به رابط خود با اطلاعات آخوندها بدهد تا مشوق بیشتر دریافت کند. خلایق هر چه لایق!……..

برای مشاهده بقیه کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن» در اینجا کلیک کنید!
صحبتهای مهدی ابریشمچی درباره بهمن بازرگانی
درهمین رابطه بخوانید:
نصرالله اسماعیل زاده: بیان حقیقت برای مردم ایران و ثبت در تاریخ
هراس از خیزشها و گرایش جوانان به مجاهدین در سریالهای جنون آمیز تلویزیون حکومتی
بیانیۀ سی و هشتمین سالگرد تأسیس شورای ملی مقاومت ایران (فصل هفتم، تروریسم و شیطانسازی علیه مقاومت)
تحریف تاریخ توسط وزارت اطلاعات آخوندها برای مقابله با درخشش تاریخچه مجاهدین خلق ایران
صحبتهای عباس داوری درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمود احمدی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای احمد حنیفنژاد درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمد سیدیکاشانی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای مهدی فیروزیان درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای عبدالصمد ساجدیان درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمد حیاتی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمود عطایی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمد ساداتدربندی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»









