صحبتهای عباس داوری درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای عباس داوری درباره بهمن بازرگانی – آذر ۱۳۹۷
صورت مسأله از نظر من این است که آخوندها و پاسدارانشان با به خدمت گرفتن بهمن بازرگانی میخواهند برای مجاهدین تاریخچه بنویسند و البته هیچ مجاهد که سهل است، هیچ آدم منصفی قبول نمیکند.
قبل از اینکه نکات و موضوعات لازم را بگویم، یادآوری میکنم که بهمن بازرگانی از سالها قبل برای انتشار مطالبش با برخی روزنامههای رژیم مثل «اعتماد» به سردبیری الیاس حضرتی سرکرده سابق سپاه پاسداران در گیلان و اصلاحطلب لاحق، همکاری داشت و باید بهای زندگی «خفیف و خائنانه» در زیر عبای آخوندها و اجازه گرفتن برای چاپ کتابها و مقالات و مطالبش را از جیب مجاهدین و علیه مجاهدین میپرداخت. بهنوشته سایت حکومتی«ایبنا» تا اواخر دهه ۸۰گفت و گوهایی از بهمن بازرگانی در کتابهایش در روزنامه اعتماد منتشر میشد.
اما کتاب «زمان نویافته» همچنانکه در مقدمهاش آمده در سال ۱۳۹۲ آماده شده است. سال ۹۲ از نظر توطئههای رژیم علیه مقاومت، سال ویژهیی در تاریخچهٔ سازمان و تاریخچه خلقمان بود. خامنهای عزم کرده بود مجاهدینی را که در اشرف بودند، نابود کند. برای این نابودی، ابتدا باید زمینهسازیهای سیاسی این کشتار فراهم میشد. بنابراین وزارت اطلاعات آخوندی با تمام قوا ایادی خود را بسیج کرد تا زمینهسازی کنند. به این منظور رژیم چند دوجین از عوامل و مأموران و مستخدمان قدیم و جدید را وارد کار کرد که شمهای از آن در بیانیه تفصیلی شورای ملی مقاومت در تیر ۹۲آمده است. بعد از این زمینهسازیهای سیاسی، شبیخون نظامی مزدوران نیروی قدس در ۱۰شهریور ۹۲ به اشرف و قتلعام در اشرف بهوقوع پیوست. در ۱۳شهریور ۹۲ پاسدار قاسم سلیمانی در این خصوص در گزارش خود به مجلس خبرگان گفت « بیش از ۵۰نفر از آنها کشته شدند که بسیاری از آنها از سران منافقین بودند و ۱۰نفر نیز مفقود شدند و این قضیه، مهمتر از حمله مرصاد بود….»
خوب با این توطئههای کثیف و خونینی که رژیم علیه مقاومت بهخصوص رهبری آن تدارک دیده بود، بهتر میتوان علت این دستپخت آخوندی، یعنی خاطرات بهمن بازرگانی را در اوضاع و احوال کنونی دریافت. نیاز مبرم رژیم در شرایط قیام به شیطانسازی و تروریسم، نبشقبر و به میدان آوردن عناصر خائن و اپورتونیست است.
حالا میپردازم به نکاتی که امیدوارم به روشن شدن موضوع کمک کند.
اول اینکه ضربه اول شهریور ۱۳۵۰به سازمان ما که تا اواخر مهر به مدت ۲ماه تا دستگیری بنیانگذار سازمان محمد حنیف در اواخر مهر ادامه داشت، ضربه بسیار شدیدی بود و بیش از ۹۰ درصد اعضای سازمان و مرکزیت آن دستگیر شده بودند.
اولین تأثیر خودبخودی آن فرو ریختن ارزشهای تشکیلاتی و ایدئولوژیکی ما بود و محصول آن اپورتونیسم بود که بهمن بازرگانی نمونه اول این اپورتونیسم بود بهخصوص که بعدها فهمیدیم که از سال ۴۹ این فرد بریده بوده و حالا در زندان و زیر بازجویی و شکنجه این بریدگی بیرون میزد و جامه اپورتونیسم میپوشید.
بریدن افراد در مبارزه هم هیچ چیز عجیبی نیست و در زمان همه انبیاء و اولیا هم بوده است. در سازمان ما هم قبل از بهمن بازرگانی، عبدالرضا نیک بین بود که از سال ۴۷بهدنبال زن و زندگی رفت و حالا بهمن بازرگانی در کتابش به او ایراد میگیرد که چرا صداقت پیشه نکرد و نگفت میخواهم بروم و از زندگی لذت ببرم…
گوش کنید از روی کتاب بهمن بازرگانی میخوانم تا تناقضگوییهای او در مورد خودش از روی آنچه خودش در مورد نیک بین گفته روشن بشود. در مورد عبدالرضا نیک بین میگوید:
-« اگر کسی چپ شده باشد میرود در گروههای چپ و مارکسیستی. عبدی آن راه را هم نرفت. عبدی میخواست زندگی کند. همهاش همین بود. دیگر نمیخواست خطر کند. منتهی طوری وانمود کرد و حرفهایی میزد که محمد و سعید مدتی گیج بودند و خوب آدمی هم بود که آن موقع در سطح رهبری بود و بلد بود مسائلش را طوری مطرح کند که آنها را گمراه کند و این باعث شد کلی بحثهای اضافه بکنند و میدیدند که باز هم حل نمیشود. ایراد ایدئولوژیک میگرفته و از مارکسیسم بحث میکرده. میگفتند ما میخواهیم مبارزه کنیم اگر تو هم میخواهی بیا بنشینیم و مسألهمان را حل کنیم ولی عبدی، موضع آدمی که نمیخواهد مبارزه کند داشته اما این را رک و پوست کنده نمیگفته. عبدی اینطوری بود و این را خیلی دیر فهمیدند. خوب اگر حنیفنژاد همچین آدمی بود میتوانست بگوید باید این را بکشیم ولی این کار را نکردند و گذاشتند برود با اینکه اطلاعات زیادی داشت و خیلی از اعضا را میشناخت».
-« اگر کسی نسبت به مبارزه مسلحانه اشکال داشته باشد مبارزه را بالکل ول نمیکند. میرود دنبال مبارزه غیرمسلحانه کما اینکه خیلیها این کار را کردند. اگر کسی بخواهد مارکسیست بشود، میرود مارکسیست میشود و مبارزه میکند کما اینکه باز هم خیلیها اینکار را کردند. عبدی با عمل خودش نشان داد که میخواهد برگردد برود زندگی کند و از این زندگی لذت ببرد. حقش هم بود، یک مدتی هم که بوده اشتباه رفته بوده. این تعبیر من است».
– «…. فکر میکنم صداقت اقتضا میکرده رک و راست این را بگوید و خداحافظی کند و برود. خطری هم او را تهدید نمیکرد».
اینجاست که به بهمن بازرگانی باید گفت اگر لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبرد و چرا خودت صداقت پیشه نمیکنی و چرا در مورد خودت یک کلمه راست نمیگویی؟ پس بقیه لاطائلاتی که بعداً در مورد محمدآقا و سازمان بافتهای چه میشود؟
بهمن بازرگانی در یک حقه بازی آشکار دیگر، با کپیبرداری از داستان اعدام نشدن مسعود در اثر تلاشهای بینالمللی دکتر کاظم که آخرش هم آخوندها او را ترور کردند، تلاش کرده بهنحو مضحک بگوید که علت اعدام نشدن او، پارتی بازی برادرش نزد مقامات ساواک در آن زمان بوده که مجاهدین همه میدانند که مطلقاً چنین چیزی نبوده و اولین بار است که بعد از 4دهه چنین چیزی به گوش ما میخورد. واقعیت این است که بهمن بازرگانی برای پوشاندن بریدگی خودش که از نظر ساواک هم کاملاً عیان بود، دست به جعل چنین استدلالی زده که اصلاً در مورد او موضوعیت ندارد.
همینجا بگویم که نصرالله اسماعلیزاده در کتاب «بیان حقیقت» چگونگی ضربه و نحوه دستگیری بنیانگذار سازمان، محمد آقا را که خودش شاهد بوده نوشته است که بیانگر گوشههایی از ترفندها و دروغهای ساواک در آن زمان و بعد هم وزارت اطلاعات. این کتاب در تیر ۱۳۹۵ منتشر شده و در مورد دستگیری و بازجویی و دادگاه مسعود نکات قابل توجهی دارد. چیزهایی که بهمن بازرگانی هم مثل همه ما از آن مطلع بوده، اما محض نمونه یک اشاره هم نکرده است تا مورد غضب آخوندها و پاسدارانشان قرار نگیرد.
تأثیر خودبخودی ضربه بزرگ اول شهریور، ایجاد زمینه مناسب برای رشد اپورتونیسم بود که نمونه اول آن همین بهمن بازرگانی است. حالا بریدگی به اضافه اپورتونیسم به اضافه خدمتگزاری به آخوندها و پاسدارانشان را روی هم بگذارید و ببینید که در بهمن بازرگانی بعد از چهل و اندی سال به چه چیز کپک زده و متعفنی تبدیل میشود.
برمیگردم به اتاق عمومی اوین در اواخر پاییز ۱۳۵۰. هر روز در گوشهٔ آن اتاق، مرکزیت نشست داشت و مسعود را ناظم و اداره کننده آن انتخاب کرده بودند که این با حضور سعید محسن و اصغر بدیع زادگان و علی باکری بود. موضوع نشست جمعبندی ضربه بود. نگهبان خودی هم گذاشته بودند که هر گاه احساس میشد یا صدا میآمد که نگهبانان اوین به سمت اتاق ما میآیند و یا بازجوها میآیند، علامت میداد و برادرانمان بلند میشدند و راه میرفتند یا به کار دیگری مشغول میشدند.
جمعبندی ضربه و بحثهای این نشست بعداً بما منتقل میشد و چراغ راهنمای ما بود. نقش مسعود هم در این نشستها موضوع جداگانهای است که همه شاهد بودیم. از برادرانمان مهدی ابریشمچی و محمد حیاتی و خود من و مجاهد صدیق محمد سیدی کاشانی(بابا) و محمد سادات دربندی و مهدی فیروزیان و بقیه….
در همین اوضاع و احوال بود که تحلیل واقعگرایانه و پیش برنده محمد آقا در ۱۳ماده که از سلول انفرادی به سلول عمومی فرستاده بود، رسید و جمعبندی را غنا بخشید.
این را هم بگویم که ما آنموقع اصلاً برایمان فرموله و تئوریزه نبود که اپورتونیسم در کمین است و اصلاً تجربهای نداشتیم تا اینکه در سال ۵۴که اپورتونیستهای چپنما سازمان را متلاشی کردند، مسعود آنرا در اوین فرموله و تدوین کرد. اما ضربهٔ سال ۵۰، بهویژه روی عناصر ضعیف، آثار خودش را گذاشته بود و یک جریان اپورتونیستی در حال شکل گرفتن بود و بهطور خزندهای پیشروی میکرد.
دوم-حالا وضعیت بهمن بازرگانی در اوین را توضیح میدهم بهویژه که حدود ۲ماه من و او در سلولی بودیم که سعید محسن و موسی خیابانی هم بودند. علاوه بر آن، پرونده ما ۴نفر در یک دادگاه بود.
در عمومی اوین، اغلب بازرگانی تحت عنوان اینکه فکر میکنم، به دیوارهای اتاق خیره میشد. برخی از اعضای مرکزیت در عمومی اوین، مانند شهید بنیانگذار سعید محسن، مسعود، بهروز (باکری) و علی (میهندوست) فعال بودند و بحثهای مختلفی برای بچهها انجام میدادند. بهخصوص سعید محسن علاوه بر بحث، اشعار بسیار زیبا و انگیزانندهیی برای همه میخواند.
چند بار به بهمن بازرگانی گفتند تو هم بحثهایی برای همه انجام بده. بازرگانی دو بحث شناخته شده داشت. یکی «کمون اولیه» که وقتی وارد آن میشد دیگه بیرون نمیآمد تا اقلا سری به دورانهای دیگر تاریخ هم بزند. واقعاً معلوم نبود چه میخواهد بگوید. حرفهای او هیچ انسجامی نداشت. بحث دیگر، تحت عنوان بُعد یا بال عاطفی جهان بود. البته این موضوع را در همین کتابی که مورد بحث ماست بهصورتی مطرح میکند که هیچ ربطی به بحثهای او در سال ۵۰در اوین ندارد. بازرگانی در سال 50در اوین معتقد بود «مارکسیسم بهدلیل نداشتن بال عاطفی، اندیشهای است که تنها یک بال دارد و…».
وقتی ما برای دادگاه به سلول ۴نفره منتقل شدیم، بازرگانی فکر میکرد که اندیشهٔ خودش را کامل کرده و همان بحث «بال عاطفی» را در سلول نیز ادامه میداد. وقتی سعید محسن با او وارد صحبت و بحث میشد و پاسخش را میداد، از آنجایی که بازرگانی نه در محتوا و نه در ارائه یک بحث و نه در انسجام و منطق، به گردپای سعید نمیرسید، در بحث زمین میخورد و مثل بچه واقعاً قهر میکرد و به سعید میگفت من با تو بحث نمیکنم. وقتی طرف حسابش موسی بود، موسی هم با استدلال جهان بینی توحیدی، پاسخش را میداد و بازرگانی وا میرفت و ساعتها صدایش در نمیآمد. گاهی کنار من مینشست و به مدت طولانی «بال عاطفی» را شروع به توضیح دادن میکرد. وقتی من سؤال میکردم و تناقض حرف او را میگرفتم، ناراحت میشد و میگفت «بگذار من بحث را تمام کنم بعد حرفت را بزن». وقتی حرفهایش تمام شد، به وی گفتم واقعاً خودت میفهمی چه میگویی؟…
به نظر من بازرگانی اصلاً با دنیای خارج از خودش کاری نداشت. در مورد بحثهای مربوط به ساواک، کارهای سازمان در بیرون، برخورد با نگهبانان و یا موضوعات دادگاه وارد نمیشد. گویی این فرد اصلاً هیچ ارتباطی با مبارزه نداره و ما در سلول ساواک نیستیم. یکی از دروغهای او در کتابش در مورد دادگاه است. او میگوید «خودمان را برای دادگاه آماده میکردیم و دفاعیاتمان را مینوشتیم و میخواستیم بدهیم بیرون که بهعنوان وصیت ما و نظرات ما و توصیه ما به انقلابیون و مبارزین پخش بشود. ما صحبت میکردیم و عدهای یادداشت میکردند در کاغذهای سیگار».
اولاً-من شخصاً در سلول شاهد بودم که او هر روز از مبارزه فاصله میگرفت ولی الآن مدعی شده که «دفاعیاتمان را مینوشتیم و میخواستیم بدهیم بیرون» تا «نظرات ما و توصیه ما به انقلابیون و مبارزین پخش بشود». آیا بازرگانی میتواند بگوید چه دفاعیهای نوشته یا به بیرون داده؟ لابد آخوندها میخواهند مثل خودشان برای بازرگانی هم گذشتهٔ مبارزاتی مشعشع درست کنند.
ثانیاً-او میگوید «ما صحبت میکردیم و عدهیی یادداشت میکردند در کاغذهای سیگار». بازرگانی پاک «فراموش» کرده که در زندان و سلول اوین کسی قلم و خودکار نداشت. اگر برخی، مانند سعید محسن یا مسعود، خودکار داشتند، از میز بازجوها مخفیانه برداشته بودند و آنها را جاسازی میکردند تا مأموران ساواک نبینند. بازرگانی سلول اوین را با میزهای مصاحبهگران که برایش چیده شده و میشود، اشتباه گرفته که او «صحبت» کند و «عدهیی یادداشت» کنند.
ثالثاً-در سلول ما، تصمیم موسی و سعید این بود که دفاعیهٔ سعید محسن روی کاغذ سیگار نوشته شده و به بیرون زندان منتقل شود. خودکار را سعید و موسی از بازجوییشان آورده بودند، کاغذ سیگار را از جیره روزانه سیگار جمع کرده بودیم.
اگر دفاعیه سعید محسن را همراه با کلیشهٔ کاغذهای سیگار دیده باشید، برگهای اول آن کاغذهای سیگار به خط شهید موسی و بقیه به خط من است. من آن دفاعیه را در جاسازی با خودم به قزل قلعه آوردم و در قزل قلعه از طریق خانوادهها به بیرون منتقل و چاپ شد. بقیه حرفهای بازرگانی در این زمینه مطلقاً دروغ است.
او از زمان بازجویی از مبارزه بریده بود. در بین دادگاه اول و دوم ما ۴نفر، موقعی که مشخص شد مرا از آن سلول منتقل خواهند کرد، سعید محسن حرفش را در مورد مسعود زد و برای او پیام فرستاد که قبلاً گفتهام. در مورد بازرگانی، سعید یکی دو بار خیز برداشت چیزی بمن بگوید ولی حرفش را قطع کرد و من نمیدانم چه چیزی میخواست بگوید که نگفت و الآن هم حدس نمیزنم که چه چیزی میخواست در مورد بازرگانی بگوید. اما در همین حد به من گفت «بحثهای بهمن را که خودت شنیدی و او را هم در این مدت دیدی».
سوم در مورد دروغهای بهمن بازرگانی در رابطه با زندان شماره ۳ قصر در تابستان ۱۳۵۱:
در خرداد ماه 51من را از قزل قلعه به زندان شماره سه قصر منتقل کردند. اینجا مجاهدین جمع بودند و بحثهای داغ جریان داشت. از آثار اپورتونیسم، یک عارضه اپورتونیستی – لیبرالیستی بود که چند نفر را با خودش برده بود. آنها زده بودند زیر اصل پایهیی مرکزیت دموکراتیک و میگفتند مرکزیت در زندان بایستی دوّار باشد و مثلاً هر یک ماه عوض بشود. حرف خندهداری بود ولی بعد از ضربه، در فضای ضربه خورده آن زمان یکی دو ماهی طول کشید تا آن نفرات تعیینتکلیف بشوند. دو نفر متقاعد شدند و این تفکر را تصحیح کردند و دو نفر هم از مبارزه کنار کشیدند و بقول امروز معلوم شد که بریدهاند.
اما عارضه جدی اپورتونیسم، یک فضای غلیظ عملزدگی در پوشش چپنمایانه بود. مثلاً اینکه اگر در مرکزیت قبل از سال ۵۰افرادی که استعداد عمل نظامی داشتند، در مرکزیت بودند، سازمان این ضربه را نمیخورد.
حالا به وضعیت نفرات باقیمانده از مرکزیت سازمان قبل از ضربه شهریور ۵۰بپردازیم تا معلوم شود که (یکسال بعد) اوضاع چگونه بود و سازمان مجاهدین در زندان چگونه از خاکستر خودش دوباره احیا شد.
از مرکزیت سازمان مجاهدین قبل از سال ۵۰، افراد باقیمانده به این شرح بودند:
-مجاهد کبیر رضا رضایی در بیرون از زندان و در رأس سازمان مجاهدین خلق ایران در بیرون بود.
-بهمن بازرگانی که در همان اوین خودش را اساساً از دور مبارزه خارج کرد. بازرگانی در کتابی که صحبت ما حول همین کتاب است، در پاسخ به سؤال مصاحبهگر میگوید: «معده درد داشتم و همین را بهانه کرده بودم و خودم را کنار کشیده بودم».
در همین رابطه مهدی فیروزیان میگوید در دوره بازجویی و در حیاط کوچک اوین، بازرگانی بمن گفت «همه بچهها را دستگیر کردن و دیگر از سازمان خبری نیست تو هم بیخودی مقاومت نکن هر چه داری برو بگو».
فیروزیان در ادامه میگوید: «این داره همان حرفهایی را که شکنجهگران از من میخواهند به من میگه. بمن میگه تو برو بهشون بگو و من دیگه صحبتم را قطع کردم و من دیگر باهاش ادامه ندادم فهمیدم که این کیه، با همان یکی دو سیلی یا تعداد شلاقی که خورده تمام کرده والفاتحه».
همچنین صمد ساجدیان میگوید که « تو اتاق یواشکی از یکی از بچههای آشنا پرسیدم که کی من را لو داده است چی شده داستان. گفت ببین اسم تو را بهمن بازرگانی لو داده است».
من خودم در سلول شاهد بودم که او هر ساعت و هر روز، از جبهه خلق دورتر میشد. بنابراین بهمن بازرگانی از دور خارج شده و تلف شده بود.
-تنها برادر مسعود از مرکزیت قبل از سال ۵۰، در زندان باقی مانده بود که البته اپورتونیسم خزنده چشم دیدن او را نداشت و راستش اغلب مجاهدین هم غافل بودند چند سال زمان میخواست که همه چیز روشن بشود و هر کس در برابر رژیم و در برابر اپورتونیسم بهعنوان دشمن درونی خلق و جنبش خلق، در کجا قرار دارد که این هم یک بحث جداگانهای است….
ولی فقط همین را حتماً ًباید همینجا تأکید کرد که وقتی میگوییم اپورتونیسم دشمن درونی خلق است بهخاطر این است که مثل همین اپورتونیستهای چپ نما، با متلاشی کردن سازمان مجاهدین خلق ایران بالاترین خدمت را به شاه و شیخ کردند. چون این سازمان تنها نیروی انقلابی و مردمی بود که در آن زمان پشتوانه اجتماعی داشت و متلاشی کردن آن در قدم اول به سود ساواک شاه و رژیم شاه بود و در قدم بعد خمینی را تقویت و بیرقیب کرد. الآن هم میبینید که اباطیل و دروغها و شیطانسازی رذیلانهٔ همین آدم یعنی بهمن بازرگانی قبل از هر چیز این است که با تخطئه مجاهدین به کیسه آخوندها میریزد و در خدمت اطلاعات دشمن پلید و ضدبشر است.
چهارمین نکته که میخواهم یادآوری کنم پیام شهید بنیانگذار سعید محسن است که خودم از سلول آوردم و منتشر شده است. در نشریه مجاهد هم منتشر شده (خرداد ۱۳۵۹) و از این بابت یادآوری میکنم که روشن بینی سعید را در آن روزگار ببینید. زمانی را میگویم که بعد از دادگاه دوم و صدور احکام، من را از اوین از نزد سعید و موسی که اعدامی بودند آوردند که بروم به زندان عمومی در قزل قلعه.
من حامل پیام شهید بنیانگذار سعید محسن به مسعود بودم. سعید گفت:
« سلام مرا به مسعود برسان و به او بگو که مسئولیت تو خیلی سنگین شده و تنها فردی هستی که از کمیتهٔ مرکزی باقی ماندهیی و تمامی تجربیات سازمانی در وجود تو متبلور میباشد. بار امانتی است که در این مرحله به تو سپرده شده، کوران حوادث زیادی را خواهی دید و به فتنههای زیادی خواهی افتاد. تمامی تمجیدها نثار ما خواهد شد. چون ما شهید میشویم و تمام تهمتها نثار تو خواهد شد، چون میدانم به مبارزهٔ خودت ادامه خواهی داد و وارد مراحلی میشوی که خیلیخیلی بالاتر از ماها قرار خواهی گرفت.زیرا تو هر روز و هر ساعت شهید خواهی شد. آری یک شهید مجسم…»
بله، جمع کردن آثار ضربه تنها و تنها در صلاحیت مسعود بود همچنانکه سعید محسن هم اشاره کرده بود. هم من و هم سیاوش (محمد حیاتی) این موضوع را بهطور کامل چهار سال بعد فهمیدیم.
پنجم -بهمن بازرگانی به طرز مسخرهای مدعی شده که ۴۶سال پیش در سال ۱۳۵۱، این او بوده که در زندان قصر پا در میانی کرده که مسعود رجوی را وارد مرکزیت کنند! واقعاً که علاوه بر مرغ پخته، تخممرغ ناپخته هم به خنده میافتد!
حالا واقعیت را گوش کنید که شاهدان آن مثل من و محمد حیاتی و بقیه هنوز حی و حاضر هستند.
واقعیت این بود که همین بهمن بازرگانی بریده، بهنحوی کاملاً موذیانه در حالیکه ما مطلقاً غافل بودیم داشت به بهانه بحث استراتژی برای اپورتونیسم یارگیری میکرد. ما آن زمان حتی تجربه زندان و چپ و راست آنرا هم نداشتیم بنابراین از ترس اینکه مارک بیعملی نخوریم، در یک جریان خودبخودی که از رفقای مارکسیست شروع شد، زدیم به سیم آخر و تا توانستیم شلوغ کردیم. خواسته زندانیان این بود که جا برای خواب و استراحت کم است، ظرفیت زندان کم است که این منجر شد به تبعید خودمان به زندانهای دیگر مانند شیراز و مشهد و سایر نقاط که خودش شروع ضربات بعدی بود. در این کش و واکشها، بالای دستگاه خودمان در زندان دچار فروپاشی شد.
مسعود در این زمان (در شماره 3قصر) به تدوین بحثهای ایدئولوژیک مثل شناخت و تکامل مشغول بود. هر وقت به اتاق ۷میرفتیم، انبوهی کتاب جلوی او بود و داشت مینوشت. سپس رسیدیم به نقطهای که برای سر و سامان دادن به امور، کسی غیر از مسعود نمیتوانست و اصلاً این کاری نبود که بهمن بازرگانی و من تبع. از پس آن بربیایند. حالا طرف را ببینید که با چه وقاحتی مدعی است که ایشان بهعنوان ولیفقیه البته از نوع بریده آن! ادعا میکند « با میانجی گری من مسعود رجوی دوباره به کمیته مرکزی بازگشت»!
خوب بهنظر میرسه خزیدن ۴دهه زیر عبای آخوندهای فاسد و تبهکار، آنهم برای یک زندگی خائنانه که بازرگانی بتوانه دو سه کتاب و تعدادی مصاحبه کرده و همچنین مقاله بهنام بهمن بازرگانی با «میانجیگری» چند آخوند منتشر کند، او را متخصص «میانجیگری» کرده و این مردار سیاسی که بقول خودش«همیشهٔ خدا حواس پرت» بوده، خبرگان ارتجاع را با مجاهدین قاطی کرده است!
ششم-بهمن بازرگانی برای دور زدن اپورتونیسم، چارهای جز خصلت گراییهای سخیف پیدا نکرده و میگوید: «مرکزیت مجاهدین قصر، رجوی را کنار گذاشته بودند. کنار گذاشتن او چند دلیل داشت: یکی اینکه رجوی آدم خودنمایی بود و مرتب خود را به رخ دیگران میکشید که قبل از دستگیری عضو گروه ایدئولوژی زیر نظر حنیفنژاد بوده و در بحث با دیگران سواد ایدئولوژیکش را به رخ آنها میکشید و آنها را جریحهدار میکرد و میرنجاند. دوم اینکه ساواک گویا طی اطلاعیهیی که در مطبوعات آن زمان چاپ شده بود ادعا کرده بود که او با ساواک همکاری کرده و به همین جهت اعدام نشده است. خود رجوی به من گفت وقتی که ساواک روزنامه را به او نشان دادند میخواسته خودکشی کند….. برای تندروهایی که در کمیته مرکزی زندان قصر بودند این یک ایراد بود که تو چه آدم ضعیفی هستی که بهخاطر این خبر دروغ ساواک میخواستی خودکشی کنی؟ این یکی از انتقادات به او بود.انتقاد بعدی این بود که چون سازمان شکست خورده بود اصولاً کمیته مرکزی زیر ضرب بود. در نتیجه اعضایی مثل رضا باکری، موسی خیابانی، مهدی خسروشاهی، فتح الله خامنه، عباس داوری و دیگران صلاحیت مسعود رجوی را برای عضویت در کمیته مرکزی قبول نداشتند».
اینکه بهمن بازرگانی ادعا میکند مهدی خسروشاهی و رضا باکری مرکزیت زندان بودهاند، مطلقاً صحت ندارد و از خودش بافته است.
اینکه میگوید موسی خیابانی و عباس داوری صلاحیت مسعود رجوی را قبول نداشتند، دروغ محض است.
اینکه دعوای خودش و امثال خودش را با مسعود، با دستاویز سخیف خصلتی عطف به خودنمایی در سواد ایدئولوژیکی و گروه ایدئولوژی میکند، دور زدن اصل دعواست. راستی اصل دعوا که آنموقع خود ما هم خوب نمیفهمیدیم در محتوا بر سر کدام خط و خطوط و کدام ایدئولوژی و کدام استراتژی و کدام تشکیلات بوده است؟
خوشبختانه بعد از نزدیک به نیم قرن، حالا دیگر همه چیز عیان است و حاجت به بیان نیست.
یکی آموزگار ایستادگی در برابر شاه و شیخ است و دیگری تا فرق سر در لجنزار آخوندها و اصلاحطلبان ولایت فرو رفته است.
اینهم که اپورتونیسم خزنده به سردستگی همین بهمن با سازمان مجاهدین در خدمت به شاه و شیخ چه کرد نیازمند شرح و توصیف نیست و مثل روز روشن شده است.
من فقط در رابطه با اتهام آخوند پسند به مسعود که «تو چه آدم ضعیفی هستی»، به پیام علنی برادر مسعود در 3اردیبهشت ۱۳۵۱از زندان قزل قلعه که یک هفته در آنجا بود و بعد او را به اوین برگرداندند اکتفا میکنم و آنرا برایتان میخوانم. کاری که بهمن بازرگانی و امثال او هرگز و هیچگاه جرأت انجام آنرا در آن روزگار نداشتند.
مسعود را روز 2یا 3اردیبهشت از اوین میبرند قزل قلعه در همانجا از اعدام برادرانمان در ۳۰فروردین مطلع میشود و بیمحابا این پیام را میدهد و در کمتر از یک هفته بهخاطر لو رفتن پیام مکتوبی که برای سعید محسن از قزل قلعه فرستاده بود او را برمیگردانند به اوین و مجدداً سلول انفرادی.
اما آنچه را الآن من برایتان میخوانم پیام ۳ اردیبهشت ۱۳۵۱مسعود از زندان قزل قلعه خطاب به هموطنان و رزمندگان انقلابی و برادران مجاهد است. با اجازهتان میخوانم:
هموطنان مبارز، رزمندگان انقلابی، برادران مجاهد
بهعنوان یک مجاهد ناچیز و باقتضای وظیفه انقلابی و انضباط تشکیلاتی خود را آماده کرده بودم تا ناچیزترین سرمایه خود یعنی جانم را به انقلاب این خلق بزرگ هدیه کنم تا باین ترتیب پیرو صدیقی برای قهرمانان و رزمندگان بزرگواری باشم که با جانبازی و نثار خون خود در ماههای اخیر ثابت کردند که خلق ما تصمیم قطعی را برای نجات زندگیش از تباهی گرفته است. تصمیمی که بر اساس آن هر خلقی از لحظهای که مرگ را بر تسلیم مرجح میداند شکست ناپذیر شده و پیروزیش تضمین میگردد. اما بهدلیل منافع مادی و تبلیغاتی دیکتاتوری حاکم مخصوصاً در خارج از ایران فعلاً از این سعادت جاویدان محروم شدهام، در مقابل دشمن مرا در مظان اتهام سنگینی قرار داده است اگر چه در این مورد این پیام آسمانی را بیاد میاورم که ” لَتَسْمَعُنَّ َمِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُواْ أَذًی کَثِیراً…“ یعنی از بت پرستان آزار و اذیت فراوان خواهید دید.
و همچنین مضمون سخن یکی از انقلابیون بزرگ را که برای ما چه یک حزب، ارتش و یا فرد هر چه بیشتر مورد طعن و لعن و نسبتهای ناروای دشمن واقع شویم مسأله این است که او را بیشتر خشمگین کردهایم، لیکن آنچه در این لحظات مهم است تجدید عهد با شهدای بخون خفته که در آخرین دم لبهای تبدارشان را بوسیده و صدای پرطنین قلبشان را شنیدهام و متفقاً سوگند خوردهایم:
”تا پیروزی“
وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
و بهزودی ستمکاران خواهند دانست که چگونه آنها را در هم میشکنیم.
۳اردیبهشت ۱۳۵۱زندان قزل قلعه
مسعود رجوی
*****
مقدمه قسمت دوم کتاب «بازیافت یک مرداب پس از نیم قرن»
پس از انتشار قسمت اول «بازیافت یک مردار» در نیمه بهمن ۹۷ بهمن بازرگانی در واکنشی زبونانه بر روی «تلگرام» خود بهدروغ و تدلیس روی آورد و در پاسخ به برادر مجاهد مهدی ابریشمچی نوشت در زندان مشهد «ما هیچ ادعایی در مورد سازمان مجاهدین نداشتیم و سازمان مجاهدین را مال رفقای مذهبی میدانستیم». این حرف کذب محض است. اگر براستی چنین بوده پس دعوا بین مجاهدین با اپورتونیستهای چپنما در سالهای ۵۴ تا ۵۷ بر سر چه بود؟ دعوایی که از زندان مشهد تا اوین و قصر و بیرون از زندان تا زمان دست برداشتن اپورتونیستها از نام و آرم مجاهدین امتداد و استمرار داشت. اطلاعیههای اپورتونیستی با آرم سرقت شده مجاهدین با حذف آیهٔ «فضلالله مجاهدین علیالقاعدین اجراً عظیما» از بالای آن گواه همین امر است.
بهمن بازرگانی همچنین نوشت: «این حضرت ابریشمچی بهنظر نمیرسد کتاب خاطرات من را خوانده باشد چون در صفحه۲۸۱ کتاب بهصراحت افراد شرکتکننده در گروگانگیری پسر اشرف پهلوی را بابا و ممد جودو و آلادپوش و نبوی نوشتهام. در حالی ابریشمچی میگوید من گفتهام رسول مشکینفام بوده. احتمالاً یکی گزارشی در چند صفحه از کتاب خاطرات من برای حضرات نوشته و جریان حسن و حسین هر سه دختران معاویه بودند شده».
با رندی و زرنگ بازی و اینکه «ابریشمچی بهنظر نمیرسد کتاب خاطرات مرا خوانده باشد» موضوع را گرد کرده و صفحه ۲۸۱ چاپی را آدرس میدهد که در ۶ دی ۱۳۹۷ در یک جلسه بهاصطلاح نقد و بررسی در تهران تحت کنترل وزارت اطلاعات آخوندها معرفی شده است. این در حالی است که در مقدمه «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن» (قسمت اول) خاطرنشان شده بود که کتاب بهمن بازرگانی نخستین بار با نام «زمان نو یافته» در سال ۱۳۹۲ منتشر شده است. بهمن بازرگانی در همین متن (۱۳۹۲) تصریح میکند:
«رسول مشکینفام که مسلح به مسلسل بود از فرمانده عملیات، محمد سیدی کاشانی (بابا)، اجازه میخواهد که حالا که نمیتوانیم او را گروگان بگیریم بگذار او را بهرگبار ببندم. رسول در آن سلول ۴نفری که با هم بودیم افسوس میخورد که باید در آن لحظه خودسرانه تصمیم میگرفتیم و میزدیم و تردیدهای “بابا” را بهحال خودش میگذاشتیم».
«زمان نویافته » با همین نام، در فروردین ۱۳۹۶ در مجله لطفالله میثمی (به نام چشمانداز ایران) که همه میدانند افسار آن در دست سپاه و اطلاعات رژیم است، چاپ میشود (صفحه ۱۳۵).میثمی در مورد متون چاپ شده مینویسد که «آقای بازرگانی آنها را در اختیار نشریه چشمانداز ایران قرار داده است» (صفحه ۱۰۰ شماره آبان و آذر ۱۳۹۶). در همین متون، پاراگراف مربوط به مجاهد شهید رسول مشکینفام، بترتیب زیر درج شده است:
«رسول در آن سلول ۴نفری که با هم بودیم افسوس میخورد و میگفت کاشکی در آن لحظه تصمیم میگرفتیم و میزدیم و تردیدهای ”بابا“ را بهحال خود میگذاشتیم» (صفحه ۱۰۴شماره اسفند ۹۶ و فروردین ۹۷)
سپس در «زمان بازیافته» که در دی ۱۳۹۷ معرفی شده، پاراگراف بالا بهنحو زیر تغییر کرده است:
«فرمانده عملیات، محمد سیدی کاشانی (بابا) مسلسل را داشت، بابا تردید داشته که در صورت شکست عملیات باید چکار بکند؟ رسول در آن سلول ۴نفری که با هم بودیم افسوس میخورد که فرماندهی عملیات را نباید به بابا میدادند» (صفحه ۱۴۵).
نهایتاً، در افزوده و تغییر بعدی، رسول مشکینفام را از لیست اسامی شرکتکنندگان در «ماجرای گروگانگیری ناموفق شهرام پهلوینیا حذف میکند» (همان صفحه ۲۸۱).
این تنها مورد «تغییر یافته» بین «زمان نویافته» و «زمان بازیافته» نیست ولو اینکه دروغگو بهعمد کمحافظه شده باشد! مواردی هست که از فرط فضیحت و رسوایی، بالکل در چاپ۱۳۹۷ حذف شده است. از جمله آنجا که مصاحبه کننده «به فرموده» و بهنحوی سخیف جایگاه رهبری را بهنیابت از «اطرافیان» به بهمن بازرگانی حواله میدهد تا نرخ او را بالا ببرد اما بازرگانی پس میزند و میگوید علاقهیی نداشته است(!):
«جایگاه خودتان را در زندان قصر تعریف کنید… از صحبتهایتان این تلقی را داشتم که خیلی هم علاقه نداشتید در آن جایگاه قرار بگیرید.
– بله من علاقه نداشتم.
انگار اطرافیانتان میخواستند رهبری را بهگردن شما بیندازند اما شما دلتان نمیخواست
-من اصولاً در این زمینهها آدم اکتیوی نبودم».
در مقدمه قسمت اول (بازیافت یک مردار) خاطرنشان شده بود که «مصاحبهگر پنهان نمیکند که درباره مجاهدین از کتاب ۳جلدی وزارت اطلاعات آخوندها ایده گرفته است».
اکنون پس از آخرین تغییرات و دگردیسی در آنچه در دیماه ۱۳۹۷ عرضه شده، باید گفت بهمن بازرگانی و مصاحبهگر و معرف کتاب، هر سه به مقام پسران معاویه (خلیفه ارتجاع) ارتقا یافتهاند!
عباس داوری

برای مشاهده بقیه مطالب کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن» در اینجا کلیک کنید!
صحبتهای عباس داوری درباره بهمن بازرگانی
درهمین رابطه بخوانید:
نصرالله اسماعیل زاده: بیان حقیقت برای مردم ایران و ثبت در تاریخ
هراس از خیزشها و گرایش جوانان به مجاهدین در سریالهای جنون آمیز تلویزیون حکومتی
بیانیۀ سی و هشتمین سالگرد تأسیس شورای ملی مقاومت ایران (فصل هفتم، تروریسم و شیطانسازی علیه مقاومت)
تحریف تاریخ توسط وزارت اطلاعات آخوندها برای مقابله با درخشش تاریخچه مجاهدین خلق ایران
صحبتهای مهدی ابریشمچی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمود احمدی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای احمد حنیفنژاد درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمد سیدیکاشانی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای مهدی فیروزیان درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای عبدالصمد ساجدیان درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمد حیاتی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمود عطایی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»
صحبتهای محمد ساداتدربندی درباره بهمن بازرگانی از کتاب «بازیافت یک مردار پس از نیم قرن»









