روابطخمینی بارژیمشاه آئینه ذلتوسازشکاری – خمینی سارق بزرگ انقلاب ضدسلطنتی – قسمت سوم
روابطخمینی بارژیمشاه آئینه ذلتوسازشکاری
فصل هفتم
تلگرامهای خمینی به شاه
در تاریخ 15آبان41 خمینی تلگرام دیگری خطاب به شاه ارسال میکند و از علم نزد او شکایت میکند. در این تلگرام از جمله آمده بود:
«آقای علم از نشر افکار عمومی در مطبوعات و ا نعکاس تلگرافات مسلمین و اظهار تظلم آنها به اعلیحضرت و علمای ملت جلوگیری کرده و میکند و برخلاف قانون اساسی مطبوعات کشور را مختنق کرده و میکند و بهوسیلهٌ مأمورین در اطراف، ملت مسلمان را که میخواهند عرض حال خود را به اعلیحضرت و علمای ملت برسانند ارعاب و تهدید میکند…
آقای علم تخلف خود از قانون اسلام و قانون اساسی اعلام و برملا نموده، آقای اسدالله علم گمان کرده با تبدیل کردن قسم به قرآن مجید به کتاب آسمانی ممکن است قرآن کریم را از رسمیت انداخت و اوستا و انجیل و بعضی کتب ضاله را قرین آن یا بهجای آن قرار داد.
اینجانب به حکم خیرخواهی برای ملت اسلام اعلیحضرت را متوجه میکنم به اینکه اطمینان نفرمایید به عناصری که با چاپلوسی واظهار چاکری و خانهزادی میخواهند تمام کارهای خلاف دین و قانون را کرده به اعلیحضرت نسبت دهند و قانون اساسی را که ضامن ملیت و سلطنت است با تصویبنامهٌ خائنانه و غلط از اعتبار بیندازند».
خمینی در پایان تلگرام خود به شاه مینویسد:
«از خداوند تعالی استقلال ممالک اسلامی و حفظ آن را از آشوب مسئلت مینمایم».
خمینی در این تلگرامها، هم به قانون اساسی رژیم شاه، هم به مجلس شورا و مجلس سنای آن و هم بهقول خودش به اعلیحضرت اظهار وفاداری میکند و نگران آن است که مبادا کسانی که کارهای خلاف میکنند آن را به اعلیحضرت نسبت دهند. از نظر خمینی، چنانکه در این تلگرامها تصریح میکند، منشأ مشکل اسدالله علم است که راه تظلمخواهی ملت به نزد اعلیحضرت را بسته وگرنه شاه از جنایتها و خیانتهای رژیمش مبراست.

لحن توهینآمیز خمینی نسبت به کتابهای آسمانی سایر ادیان نیز قابل توجه است. علناً اوستا و انجیل را در ردیف کتابهای ضاله نام میبرد. این دیدگاه منشأ سرکوبگریها و جنایتهای کنونی رژیم نسبت به هموطنان شریف مسیحی و یهودی و پیروان سایر ادیان است.
یکی از پیروان خمینی برای رفع و رجوع فحوای تلگرامهای خمینی به شاه، مینویسد:
«در مورد خودداری از حمله و اعتراض مستقیم به شخص شاه باید گفت که این، در آن شرایط از ژرفنگری و دوراندیشی امام خمینی سرچشمه میگرفته است. زیرا درست است که کارگردان اصلی و طراح تمام تغییر و تحول ارتجاعی و استعماری در ایران شخص شاه بود… و بقیه جز مهرههای بیاراده و در دست شاه چیزی نیستند، ولی از آنجا که در آن اوضاع و شرایط امام خمینی هنوز قدرت مردمی کافی در اختیار نداشت… نمیتوانست به میدان شاه برود و رسماً با او روبهرو شود…». («بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی»، ص ۱۶۱)
درواقع آنچه خمینی در این تلگرامها آورده، عقیدهٌ واقعی اوست. او نمیخواست با شاه دربیفتد. سقف خواسته و مبارزهجویی او واداشتن شاه به عقبنشینی از برخی تصمیمها برای حفظ ظواهر بهاصطلاح اسلامی بود.
خودداری از مخالفت با «اصل واساس سلطنت»
از این پیشتر هنگامی که خمینی کتاب «کشفالاسرار» را مینوشت، همانجا تصریح میکرد که آخوندهای همسنخ خودش هیچوقت با اساس رژیم سلطنتی مخالفت نکردند و
«هیچوقت نخواستند اساس حکومت را بههم بزنند و اگر گاهی هم با شخص سلطانی مخالفت کردند، مخالفت با همان شخص بوده از باب آنکه بودن او را مخالف صلاح کشور تشخیص دادهاند وگرنه با اصل و اساس سلطنت تاکنون از این طبقه مخالفتی ابراز نشده است». («کشفالاسرار»، ص ۱۸۶)

در سال41 نیز که رژیم شاه با مانور بزرگی بهنام اصلاحات ارضی و انقلاب سفید، میخواست وضعیت انقلابی و انفجاری جامعه را خنثی نماید و عمر رژیم خود را طولانیتر کند، خمینی به مضامین اصلی توطئهٌ بزرگ شاه بیاعتنا بود، درعوض همهٌ داد و فریادها و تلگرافها و سخنرانیهای خود راروی این خواستهٌ قرونوسطایی و ارتجاعی متمرکز ساخته بود که چرا رژیم شاه میخواهد به زنان حق رأی دهد. یعنی به همان دامی افتاد که شاه میخواست. او میخواست که تا آنجا که ممکن است مبارزه و اعتراض مردم را به کانالهای انحرافی و به سمت اهداف کاذب سوق دهد.
در آذرماه سال41 سرانجام رژیم شاه پذیرفت که از مصوبهٌ انجمنهای ایالتی و ولایتی صرفنظر کند.
خمینی این عقبنشینی را یک پیروزی برای خود بهحساب آورد. وی در سخنانی که در یازدهم آذر41 به همین مناسبت در اولین جلسهٌ درس خود در حوزه ایراد کرد، از مخاطبانش خواست که اعتراضها را پایان یافته تلقی کنند و دوباره به درس و تحصیل رو بیاورند:
«علما و زعمای اسلام… مردم را به حفظ آرامش نصیحت میکنند اما وقتی ببینند اسلام در معرض خطر است، باز تا حد امکان میکوشند که با نشر مطالب، ذکر حقایق، با گفتگو و مذاکره و با فرستادن اشخاص نزد دستگاه حاکمه مشکل را حل کنند و اگر نشد ناچارند قیام و اقدام کنند… این ذخایرهستند که همیشه با نصایح خود مردم سرکش را خاموش و آرام ساختهاند لیکن تا آنجا که استقلال مملکت را در خطر نبینند».

در مورد زنان نیز خمینی شمهای از افکار ارتجاعی خود را بیان کرد:
«زنها را وارد کردهاید در ادارات، ببینید در هر ادارهای که وارد شدند آن اداره فلج شد. فعلاً محدود است. علما میگویند توسعه ندهید. به استانها نفرستید. زن اگر وارد هر دستگاهی شد، اوضاع را به هم میزند. میخواهید استقلالتان را زنها تأمین کنند؟». (این گونه اظهارات خمینی، در نوشتهها و تاریخنگاریهای بازماندگان خمینی، مسکوت گذاشته شده و به آن اشارهای نمیشود. در مقدمه کتاب کوثر که مجموعه سخنرانیهای خمینی است و بعد از مرگ او منتشر شده، احمد خمینی مخالفت خمینی با لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی را توضیح میدهد، اما اشارهای به سبب اصلی این مخالفت یعنی برخوردار شدن زنان از حق رأی نمیکند:
«در مهر ماه ۱۳۴۱ لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی نیز از تصویب گذشت. روح اصلی لایحه اسلامزدایی تشکیل میداد. با تصویب آن قید اسلام از شرایط رأی دهندگان و منتخبین حذف میشد و شرط ”سوگند به قرآن مجید” جای خود را به ”سوگند به کتاب آسمانی” میداد. هدف اصلی رژیم ارزیابی شرائط و زمینهسازی برای اجرای طرحهای بعدی و اصول بهاصطلاح انقلاب سفید بود»)
باری، خمینی که ظاهراً برای طلبههای خود سخنرانی میکرد، درواقع داشت نقش و تأثیر خود و آخوندهای نظیر خودش را در ممانعت از شعلهور شدن آتش مبارزه و مقاومت مردم به رژیم شاه یادآوری میکرد.
وی گفت:
«اگر کلمهای صادر شده بود، انفجار ظاهر میشد.این آتش را چه کسی خاموش کرد؟ چرا نمیخواهند درک کنند؟ چرا این پشتوانه را بههرنحوی میخواهند بشکنند؟… چرا خود را به این روحانیت مستند نمیکنند؟»

خمینی خطاب به طلبهها و روحانیون جوان نیز گفت:
«شما باید مهذب باشید، نفس خود را تزکیه کنید، خود را آراسته و وارسته سازید. حق اینکه به رئیس دولت یا به مقامات دیگر ناسزا گفته شود، نیست. شما بزرگتر از این هستید».
و سرانجام اینکه به شاه نیز نصیحت کرد این قوه یعنی حمایت آخوندها را از دست ندهد. («صحیفه نور»، ج1، ص16) در مقابل این موضعگیریها، جنبش دانشجویی از خمینی میخواست که با استبداد و وابستگی اعلان مخالفت کند.
بههرحال، همزمان با نصایح مشفقانهٌ خمینی، رژیم شاه توطئهای را که میخواست با انقلاب سفید محقق کند، به آخرین مراحل آمادگی رسانده بود.
از فضای بالنسبه باز آن دوران یعنی در فاصلهٌ سالهای ۳۹ تا ۴۲ و آن جوش و خروش اوجگرفتهٌ مردمی بهجای آنکه آلترناتیو و راهحلی عاید شود که به حاکمیت مردمی بینجامد، باز این دشمن بود که داشت یک دوران سیاه دیگر را برای ملت تدارک میدید. خمینی از بههمخوردن مصوبهٌ انجمنهای ایالتی ولایتی و مخالفت با حق رأی زنان شیپور پیروزی میزد، اما شاه استمرار دیکتاتوری کاملالعیار خود برای 15سال دیگر را تضمین میکرد.
فصل هشتم
قــیـام 15خـــرداد ۱۳۴۲
در اواخر سال41 و بهار سال42 جامعهٌ ایران نقطهعطف مهمی را از سر میگذراند. نیروهای ملی و مردمی و سایر اقشار مخالف رژیم بهاعتراض و مقابله با رژیم و مانور جدید آن یعنی اصلاحات ارضی و آنچه انقلاب سفید نامیده شده بود، مبادرت کرده بودند و شاه نیز که اجرای سیاست مورد نظر آمریکا را برعهده گرفته و حکومت خود را یکپارچه کرده بود، برای سرکوب خیز برمیداشت.
تصادم این دو نیرو، فضای سیاسی و اجتماعی ایران را ملتهب کرده و بهلحن اعتراضهای خمینی علیه شاه نیز رنگ تندی بخشیده بود. او تا پیش از این، از حد اعتراض شفاهی و تلگراف زدن بهخاطر انجمنهای ایالتی و ولایتی و بهخصوص مخالفت با برخورداری زنان از حق رأی فراتر نمیرفت. اما در همین اوضاع سخنرانیها و موضعگیریهای پرخاشگرانهای علیه رژیم میکرد. اگرچه هنوز از تعرض بهاساس حکومت شاه ابا داشت.
در روزهای اول بهمن تهران و برخی شهرهای دیگر صحنهٌ تظاهرات و حرکتهای اعتراضی متعددی است که در مخالفت با انقلاب سفید شاه و رفراندمی که در دستور کار خود گذاشته، برگزار میشود.

رژیم شاه با سرکوب موضعی این رشته مخالفتها و اعتراضها و استقرار گستردهٌ قوای سرکوبگر خود در خیابانها و میدانها و نقاط پررفتوآمد شهر، برای برگزاری رفراندم خود، فضا را آماده میکند. روز ششم بهمن این رفراندم اجرا میشود و رژیم شاه ادعا میکند که ششمیلیون رأی بهدست آورده است. از این پس، شاه که سرمست پیروزی مانور انقلاب سفید است، سرکوب کامل همهٌ مخالفان و مدعیان و خاموش کردن هر صدای مخالفی را در دستور کار خود قرار میدهد. این لازمهٌ پیشبرد سیاستی است که برعهده گرفته است.

در اوایل فروردین42، شاه میخواست ضربشستی نشان دهد. روز دوم فروردین، بهمناسبت سالروز شهادت امامششم، همزمان دوجلسه، یکی در خانهٌ خمینی و دیگری در فیضیهٌ برگزار شد. در اجتماع خانهٌ خمینی، فقط صلوات فرستادنها و تشنجات محدودی رویداد و عوامل رژیم بر حسب دستوراتی که گرفته بودند، بیش از این کاری نکردند. اما مراسم فیضیهٌ را بهخاک و خون کشیدند.

(دربارهٌ شمار کشتههای حادثهٌ فیضیه، خامنهای ولیفقیه کنونی رژیم، در مصاحبهای با روزنامهٌ جمهوری مورخ 12خرداد1361 گفته است:
«در واقعهٌ مدرسهٌ فیضیه شاید تعداد شهیدان ما از دو سه نفر بیشتر نبود، یک نفر که با نام و نشان معروف شد، شهید رودباری بود و یکی دو نفر دیگر و همچنین تعدادی طلبه کتک خوردند. این حادثه را شخص امام با پیگیری تبلیغاتی و سازماندهی بسیار ظریفی یعنی گسیل داشتن طلاب و فضلای حوزه در محرم همان سال بهسراسر کشور و دستور بههمهٌ گویندگان مذهبی که از روز هفتم محرم ماجرای فیضیه را بهمردم بگویند، و همهٌ دستجات مذهبی که از روز نهم محرم ماجراهای دوم فروردین را در سینهزنیها و نوحهها مطرح نمایند توانست بهآنجا برساند که قیام عظیمی چون 15خرداد را پیامد داشته باشد»)
مزدوران رژیم شاه، همزمان مدرسهٌ طالبیه در تبریز را بههمین صورت هدف حملهٌ خود قرار میدهند.
حوادث بعدی و پیامدهای این حادثه نشان داد که رژیم شاه با مبادرت بهچنین حملاتی به اشتباه بزرگی دست زده است. زیرا آخوندها و حوزههای مختلف را، که دستخوش تشتت و تفرقه بودند، در مخالفت با رژیم همنظر کرد.
در پی آن خمینی در تلگرامی بهآخوندهای تهران، بهرژیم شاه و بهکسانی که با شعار شاهدوستی بهفیضیه تاختهبودند، حملهکرد. او ازجمله گفت:
«اکنون روحانیون و طلاب در این شهر مذهبی تأمین جانی ندارند، اطراف منازل علما و مراجع محصور بهکارآگاه و گاهی کماندو و مأموران شهربانی است… طلاب محترم از ترس مأموران لباسهای روحانیت را تبدیل نمودهاند. اینان با شعار شاهدوستی به مقدسات مذهبی اهانت میکنند». خمینی در همین تلگرام کاری را که خود سالها بهآن مشغول بود، حرام اعلام کرد و گفت: «تقیه حرام است و اظهار حقایق واجب (ولو بلغ ما بلغ)». («صحیفهٌ نور»، ج1، ص39)
درواقع این رژیم شاه بود که در آن مقطع پلهای میان خود و حوزهها و مراجع آن را خراب میکرد.
این سرکوبگریها، آتش اعتراض کل جامعه را نیز تندتر کرد و زمینههای قیامی را فراهم کرد که دو ماه بعد فوران نمود: قیام 15خرداد. قیامی که واکنش مردم بهجان آمده در برابر رژیم شاه و مانور انقلاب سفید او بود و با سرکوبی خونین مواجه شد.
جرقهٌ این قیام با مراسم عزاداری بهمناسبت عاشورای حسینی زده شد. در قم و مشهد و بیش از همه در تهران مردم بهتظاهرات و دادن شعارهای خشمگینانهای علیه رژیم و شخص شاه پرداختند. مردم در تظاهرات خیابانی از خمینی نیز، که در این زمان مهمترین چهرهٌ مذهبی شناختهشدهٌ مخالف رژیم بود، حمایت کردند. اما شعارهایشان بهکلی با آنچه خمینی میگفت و میخواست، متفاوت بود. زیرا شاه را خونخواری مینامیدند که باید برود یا مرگ و نابودی او و رژیمش را درخواست میکردند.

صحنههایی از آن قیام خونین، در کتاب «تاریخ سیساله» نوشتهٌ فدایی شهید بیژن جزنی بهاینصورت تشریح شده است:
«تظاهرات در روز 15خرداد ابعاد و شدت بیسابقهای پیدا کرد. خصلت شورشی تظاهرات باعث تعطیل زندگی عادی شهر و جاری شدن انبوه انسانی بهخیابانها شده دستههای محدود تظاهرکننده در اوایل روز با بهکاربردن مواد آتشزا (مثل فسفر) و تخریب و هجوم به پارهای از سازمانهای دولتی، چند باشگاه ازجمله باشگاه شعبان بیمخ، پلیس و نیروهای نظامی را واداربه بهکار بردن اسلحه کردند. این امر بهسرعت زندگی در شهر را مختل کرد. طرحهای ضدشورشی بهمورد اجرا گذاشته شد. خیابانهای مهم شهر توسط نیروی نظامی از یکدیگر قطع شد و نیروی نظامی همراه تانک و زرهپوش و جیپهای حامل مسلسل سنگین مردم را اعم از تظاهرکننده یا عابر بهگلوله بست… مردم که جز چوب و سنگ سلاحی نداشتند، قادر بههیچگونه مقاومتی نبودند. اشغال نظامی شهر ادامه یافت. در روز 16خرداد نیز با کوچکترین تجمعی آتش نظامیان عدهای را از پا درمیآورد. توده که از سلاخی رژیم بهخشم آمده بود، بهمشتهای خالی خود با خشمی جنونآسا مینگریست و بسیار کسانی بودند که از شدت نومیدی میگریستند». («تاریخ سیساله»، بخش دوم، ص114و ۱۱۵)
خود خمینی بعدازظهر روز عاشورا در قم سخنرانی شدیداللحنی داشت که باعث دستگیریش شد.
وی در این سخنرانی اگرچه تیزترین کلمات خود را علیه اسراییل بهکار برد، با این حال برای اولینبار شخص شاه را نیز مورد انتقاد قرار داد و بهتبلیغات و اتهامات رژیم شاه علیه آخوندها پاسخ گفت. اگرچه از درخواست سرنگونی او اجتناب کرد و با جملاتی از این قبیل، راه کنار آمدن با او را باز گذاشت:
«آقای شاه نفهمیده میرود بالای آنجا میگوید تساوی حقوق زن و مرد. آقا این را به تو تزریق کردهاند. تو مگر بهایی هستی که من بگویم کافر است. بیرون کنند. نکن اینطور نکن این طور… والله من شنیدهام که سازمان امنیت در نظر دارد شاه را از نظر مردم بیندازد تا بیرونش کنند و لهذا مطلب را معلوم نیست بهاو برسانند». («صحیفهٌ نور»، ج1، ص54 تا ۵۷)

سرانجام در بامداد روز 16خرداد، مأموران رژیم، خمینی را جلب کردند و پس از انتقال بهتهران زندانی کردند. همزمان آیتالله قمی از مشهد و محلاتی از شیراز نیز توسط رژیم دستگیر شدند.
خمینی از شانزده خرداد42 تا یازده مرداد همانسال یعنی کمتر از دوماه در زندان بود. مدتی در زندان قصر و سپس در عشرتآباد. دربارهٌ چگونگی حبس او و مواضعش در برابر رژیم، کسی که بیش از همه مطلع بود، پاکروان رئیس وقت ساواک بود. اما خمینی در روزهای اول حاکمیت خود، پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی او را تیرباران کرد.
یکی از آخوندهای نزدیک خمینی بهنام حمید روحانی دربارهٌ دوران زندان خمینی مینویسد:
«روز جمعه 11مرداد42، پاکروان رئیس سازمان جاسوسی بهاصطلاح امنیت بهدیدار قائد بزرگ در پادگان عشرتآباد رفت و پس از انجام مراسم و تشریفات دیدار اظهار داشت: …شاهنشاه دریافتند که مرجع روحانیت در این مبارزه و مخالفت، فقط نظر دینی داشتهاند و بهتحریک عوامل بیگانه به این کارها دست نزدند و نیز با اساس سلطنت مخالف نیستند ولی میفرمایند با نطق عاشورای ایشان چه کنم که درآن بهشخص اول مملکت و خاندان سلطنت اهانت شدهاست و حضرتعالی تصدیق بفرمایید که آن نطق خیلی تند بود. در دنیا چه در کشورهای جمهوری چه سلطنتی، چه در دموکراسی، چه استبدادی، در هیچ جا سابقه ندارد که علیه رئیس حکومتی با این لحن سخن برانند… قائد بزرگ در مقام پاسخ فرمود: ممکن است در آن نطق تندرویهایی شده باشد. ولی هرچه بود جنبهٌ نصیحت داشته است و آن نصیحتها برای شاه لازم بوده است و شما هم شاه را نصیحت کنید…»

کتاب یادشده مینویسد:
«در این هنگام سرهنگ مولوی رئیس سازمان جاسوسی تهران نیز حضور بههم رسانید و نسبت بهقائد بزرگ عرض اخلاص کرد…». («بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی»، ص575)

مرتضی پسندیده، برادر خمینی، جریان ملاقات خود با او در زندان عشرتآباد را شرح داده. این ملاقات از طریق برادرزادهٌ نصیری (رئیس وقت شهربانی) که با پسندیده در ارتباط بوده، میسر شده است. پسندیده توضیح میدهد که برای مطلع ساختن خمینی نسبت بهآنچه در بیرون زندان پس از قیام 15خرداد در جریان بود، سؤالهایی دربارهٌ وضع حوزهها و بازار، که در آن ایام بهنشانهٌ اعتراض در حال تعطیل بود، با خمینی در میان میگذارد. خمینی به پسندیده پاسخ داده بود که هم بازار و هم حوزهها کار و درس خود را از سربگیرند و باز شوند. (مجلهٌ «پاسدار اسلام» سال1367، شمارههای ۸۴ بهبعد)
سپس شماری از مراجع و روحانیان که در آنموقع برای اظهار مخالفت با دستگیری خمینی بهتهران رفته بودند، با پاکروان ملاقات میکنند و خواستار آزادی خمینی میشوند. بهدنبال آن خمینی از زندان آزاد شده و بهخانهای در داوودیه تهران فرستاده میشود.
مرتضی پسندیده میگوید:
«ما بهوسیلهٌ آقای پناهی که داماد همشیرهمان بود و در عشرتآباد معلم بود (گرچه نظامی هم نبود ولی استاد نظامیها بود) پیغامی به امام دادیم. من مطلبی را به این شرح خدمت ایشان نوشتم که:
«شما را بناست امروز آزاد کنند و پاکروان برای آزادی شما بهآنجا میآید و قصد دارد شما را بهمنزل نجاتی ببرد و نجاتی آدم خوشنامی نیست و شما صلاح نیست بهآنجا بروید. لذا موافقت نکنید»
من آن کاغذ را به پناهی دادم و او هم پیغام را بهامام رساند. امام در پاسخ نوشتند:
“ماراهی نداریم جز اینکه قبول کنیم و بهمنزل نجاتی برویم. ولی بیش از یک شب در آنجا نیستیم و بعدها باید منزل بگیریم و فعلاً رفتن بهآنجا اشکال ندارد”». (مجلهٌ «پاسدار اسلام»)
دربارهٌ نحوهٌ آزادی خمینی از زندان، آخوند محمدرضا توسلی که از هنگام بهقدرت رسیدن خمینی تا روز مرگ او پیشکارش بود، میگوید:
«حضرت امام را در تاریخ هیجدهم فروردین43، به توهم اینکه ایشان از کار خود پشیمان است، از زندان و حصر آزاد کردند. در بعضی جراید هم جملاتی از قبیل اینکه بین دولت و روحانیت تفاهم حاصل شده است، درج گردید. از اینرو حضرت امام در اولین نطق بعد از مراجعت، جملات روزنامهها را تکذیب کردند و فرمودند: “اگر خمینی هم سازش کند، ملت اسلام با شما سازش نمیکند”». («صحیفهٌ نور»، ج1، ص274)

خمینی، پس از سپری کردن این حبس کوتاهمدت، تا مدتی در خانهای در داوودیه تهران و سپس در خانهٌ یکی از تجار طرفدارش در قیطریه تحتنظر بود تا اینکه در 18فروردین43 دوباره بهخانهٌ خود در قم بازگشت و از آزادی عمل کامل برخوردار شد. قابل توجه است که در آن زمان با آنکه بیش از ده سال از کودتای ننگین استعماری علیه دولت ملی دکتر مصدق میگذشت، پیشوای بزرگ نهضت ملی همچنان در احمدآباد کرج تحتنظر قرار داشت و هیچگاه اجازهٌ کمترین اقدامی پیدا نکرد و حتی برای معالجه و امور شخصی خود زیر فشار انواع محدودیتها قرار داشت و نمیتوانست با افرادی جز وابستگان خود تماس بگیرد.
باری، خمینی پس از حضور مجدد در قم، یک چند تلاش کرد جلسات هفتگی منظمی با شرکت آخوندهای مهم قم برگزار کند. اما آنچه باعث تبعید او از ایران شد، مخالفتش با تصویب قانون کاپیتولاسیون بود.
فصل نهم
تبعید خمینی به ترکیه
خمینی در سال43، در پی یک سخنرانی علیه تصویب قانون کاپیتولاسیون در مجلسین رژیم شاه، به ترکیه تبعید شد.

قانون مزبور در سوم مرداد سال43 مخفیانه از تصویب مجلسین رژیم شاه گذشت.
در چهارم آبان همان سال، خمینی در یک سخنرانی به این ‘قانون حمله کرد و برخلاف سخنرانیهای گذشته، آمریکا و رئیسجمهور آن کشور را نیز هدف اعتراضهای شدیداللحن خود قرار داد. خمینی از جمله گفت:
«استقلال ما را فروختند،… عزت ما پایکوب شد، عظمت ایران از بین رفت، عظمت ارتش ایران پایکوب شد… اگر یک آشپز آمریکایی مرجع تقلید شما را در وسط بازار ترور کند زیرپا منکوب کند، پلیس ایران حق ندارد جلوی او را بگیرد، دادگاههای ایران حق ندارد محاکمه کنند… باید برود آمریکا… اگر شاه ایران یک سگ آمریکایی را زیر بگیرد، بازخواست میکنند و اگر چنانچه یک آشپز آمریکایی شاه ایران را زیر بگیرد، مرجع ایران را زیر بگیرد،… هیچکس حق تعرض ندارد…». («صحیفه نور»، ج1، ص102)
در آن ایام خمینی در برابر هجوم تبلیغاتی رژیم شاه که به او انگ ارتجاعی و ارتجاع سیاه میزد، در تنگنا قرار داشت. از اینرو در سخنرانیها و اعلامیههای خود کراراً تلاش میکرد به اتهام کهنهپرستی و ارتجاع پاسخ بگوید و خود را از آن مبرا کند. تا این که تصویب قانون خائنانه کاپیتولاسیون، فرصت مناسبی برای او فراهم کرد تا بهشعارها و مخالفتهای خود رنگ و بوی ضدآمریکایی بزند. با این همه در همین سخنرانی، بهرغم حملات سنگینی که به آمریکا و رئیسجمهور آن کرد، از نظر سیاسی از حدود معینی فراتر نرفت:
نخست آن که بههیچوجه خواستار قطع مناسبات ایران و آمریکا و لغو قراردادهای شاه با آمریکا نشد.
دوم آنکه کمترین حملهای بهشاه نکرد و توپ و تشرهایش را متوجه وکلای مجلس و دولت کرد.
اما از آنسو، رژیم در مرحله جدیدی که آغاز کرده بود، برای استقرار دیکتاتوری وابستهٌ خود، دیگر نمیخواست هیچ صدای مخالفی را بشنود، تصمیم به تبعید خمینی از ایران گرفت. خمینی روز سیزدهآبان سال43 به ترکیه فرستاده شد و پس از مدت کوتاهی به نجف رفت.

از آن پس خمینی از نظر سیاسی بهخاطر بیعملیاش برای یک دوره بهمحاق رفت.
علت مخالف خوانیهای خمینی
مقایسهٌ موضعگیریها و فعالیتهای سیاسی خمینی در سالهای چهل تا چهلوسه، با زندگی سیاسی او تا پیش از این دوره، این سؤال اساسی را پیش میآورد که چه شد که خمینی پس از آنهمه سکوت و انفعال، در شصت سالگی یکباره به چنین مخالفخوانیهایی رو آورد؟
کسی که در برابر جنایتهای فجیع دیکتاتوری رضاشاه سکوت کرده بود، کسی که حاضر نشده بود حتی یک کلمه در مخالفت با کودتای استعماری 28مرداد بر زبان بیاورد، چه شد که ناگهان از مصوبه انجمنهای ایالتی و ولایتی به جوش آمد؟
در حالی که فیالمثل، حوادث و قضایایی نظیر کشتار مسجد گوهرشاد در مشهد یا ماجرای کشف حجاب در دوران رضاشاه یا کشتار سیتیر بسا مهمتر از مصوبهٌ انجمنهای ولایتی و ایالتی بود. خمینی حتی نسبت به اعدام نواب صفوی توسط رژیم شاه سکوت پیشه کرده بود. اگرچه بعد از بهقدرت رسیدن، عدهای از همدستانش بسیار سنگ او را به سینه میزدند.

پیروان خمینی تلاش کردهاند این تناقض بزرگ را توجیه کنند اما قادر به آن نشدهاند. اما زندگی سیاسی خمینی و موضعگیریهای او در سالهای بعد، پاسخ این سؤال را روشن میکند.
خمینی که بیشتر عمر خود را در حوزهها گذرانده و سابقه و تحصیل و تربیت و کسوت آخوندی داشت، وجه غالب شخصیتش سیاستپیشگی و فرصتطلبی به معنی اخص آن بود.
اگرچه سالیان در کنار گود بود، اما، از نظارهٌ پیامدهای جنگ جهانی اول و دوم در ایران، چگونگی سرکار آمدن و ساقط شدن رضاشاه و دولتهایی که پیدرپی سرکار میآمدند، قضایای کودتای 28مرداد و… درک مادی روشنی از «تعادلقوا» بهدست آورده بود و خود را با تحول قدرتها تنظیم میکرد. این همان فکر و رویکردی بود که از خمینی شخصیتی ساخته بود که مترصد شکاف و فرجهای برای مطرح ساختن خود و سوار شدن بر امواج نارضایتی و اعتراض مردم بود.
او در دو مقطع این فرصت را بهبهترین صورت تشخیص داد. یکی همان مقطع سالهای40 تا ۴۳ بود، دیگری در سال57.
در سال40 او به تغییر سیاستهای بینالمللی نسبت به شاه پی برد و همین که احساس کرد موقعیت شاه ضعیف و درحال تزلزل است، در شکافی که در این زمینه بارز شده بود، سرمایهگذاری کرد.
بیشک، هنگامی که اظهار مخالفت با برخی سیاستهای رژیم را جایگزین سکوت 60سال گذشته میکرد، روی حمایتهای بینالمللی و مشخصاً تأیید و پشتیبانی انگلیس که در آنزمان در حال از دست دادن پایگاههای خود در ایران بود، حساب باز کرده بود. در این زمینه روابط ویژهٌ او با آخوندهای انگلیسینشان و عناصر 28مردادی همچون فلسفی قابلتوجه است. در آن دوره، آخوند مزبور، بارها نقش سخنگوی خمینی در مجامع مختلف را ایفا میکرد:
«قائد بزرگ… از آقای فلسفی که در آن هنگام ـنمیدانم بهطور اتفاق یا روی انگیزهٌ سیاسیـ در قم بهسر میبرد، خواست که طی یک سخنرانی، دولت را از عواقب شوم حملهٌ تبلیغاتی علیه روحانیت در سطح جرائد و مطبوعات برحذر دارد». («بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی»، ص213)


از این نمونهها کم نیست. در آن زمان خوب روشن بود که فلسفی چهکاره بوده و بهخصوص درجریان کودتای 28مرداد و چه روابطی با کودتاچیان و جریانهای تحتالحمایهٌ انگلیس داشت. (بعد از این مقطع نیز، فلسفی روابط ننگینی با رژیم شاه و گردانندگان ساواک داشت. نشریهٌ مجاهد در شمارهٌ فوقالعادهٌ اولتیر1360، اعترافهای آجودان مخصوص سپهبد مقدم آخرین رئیس ساواک رژیم شاه را درج کرده که در آن ملاقاتهای فلسفی با سپهبد مقدم را شرح داده است. سپهبد مقدم که اظهاراتش از نوار بازجوییهای او پیاده شده، از جمله میگوید:
«من با فلسفی رفت و آمد میکردم (او خانهٌ من نمیآمد) اینها واسطه بودند. فقط واسطه بودند و من میخواستم از آن طرف هرکس مطلبی دارد به اینها بگوید و من متوجه بشوم. بالاخره قرار شد من فلسفی را ببرم خانه هویدا. این بود که ایشان [فلسفی] را بردیم خانه مادر هویدا و هویدا دوساعت با فلسفی صحبت کرد». سپهبد مقدم همچنین فاش میسازد که دو بار که بهخانهٌ فلسفی در زعفرانیه رفته، یکبار صدهزار تومان و بار دیگر صدو پنجاه هزار تومان بهوی پرداخت کرده است.)

قرائنی هم وجود دارد که نشان میدهد خمینی پیش از آنکه ماجرای تصویب قانون انجمنهای ایالتی و ولایتی پیش آید، مترصد اوضاع بود و خود را برای مبادرت بهحرکتی دربرابر رژیم آماده میکرد. آخوند ابوالقاسم خزعلی که چندین سال عضو فقهای شورای نگهبان بود، در اینباره میگوید:
«یکماه قبل از قضیهٌ انجمنهای ایالتی و ولایتی، بنده به ایشان گفتم میخواهم به نجف بروم. شما فرمایشی دارید؟ فرمودند: ”بهعلمای آنجا بگو بهزودی سروصدایی در کشور بلند میشود و این آتش زیر خاکستر است. بهزودی دود بلند میشود. من در آنموقع از قم داد میزنم، شما هم داد بزنید.” گفتم امام مطلب چیست؟ نفرمودند». («پابهپای آفتاب»، ج3، ص40)
کسانی هم که وقایع آن روزها را بهیاد دارند، میگویند از آیتالله مرتضی حائری، پسر آیتالله عبدالکـریم حائری، مؤسس حوزهٌ قم،که در آن سال عازم سفر حج بود، شنیدهاند که قصد سفر خود را با خمینی در میان گذاشته. خمینی به او گفته است وقتی که برمیگردی، اینها دیگر نخواهند بود و افزوده است که این مطلب را از ارتشیها هم شنیده است.
آیا خمینی پنداشته بود که دیگر شانسی برای ادامهٌ بقای رژیم شاه باقی نمانده است؟ آیا علائمی دریافت کرده بود که اوضاع را بر وفق مراد خود میدید؟
ادامه دارد…
برای مطالعه قسمت های دیگر این مجموعه به لینک های زیر مراجعه کنید:
قسمت اول – روحالله خمینی سارق بزرگ انقلاب ضدسلطنتی مردم ایران را بشناسیم
قسمت دوم – سکوت و مماشات خمینی با دیکتاتوری سلطنتی تا ۶۰سالگی، خمینی سارق بزرگ انقلاب ضدسلطنتی
قسمت چهارم – چگونه خمینی برای خود چهره ساخت؟ خمینی سارق بزرگ انقلاب ضدسلطنتی
قسمت پنجم – باظهور جنبش مجاهدین خلق، خمینی بهانزوا میرود – خمینی سارق بزرگ انقلاب ضدسلطنتی
قسمت ششم – درپس قیام تودههای مردم خمینی رویموج نارضاییها پرید – خمینی سارق بزرگ انقلاب ضدسلطنتی
درهمین رابطه بخوانید:
مریم رجوی: نه شاه، نه شیخ – زنده باد انقلاب دمکراتیک مردم ایران
مریم رجوی: ۳۰دی، روزی است که سنگ بنای بیثباتی و انقراض رژیم خمینی گذاشته شد
سخنرانی مریم رجوی در جشن سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین در اشرف ۳
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت اول)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت دوم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت سوم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت چهارم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت پنجم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت ششم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت هفتم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت هشتم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت نهم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت دهم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت یازدهم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت دوازدهم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت سیزدهم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت چهاردهم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت پانزدهم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت شانزدهم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت هفدهم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت هجدهم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت نوزدهم)
چرا می گوئیم انقلاب۵۷ توسط آخوندها دزدیده شد؟ (قسمت بیستم)









