سايت ايران افشاگر، دربرگيرنده اخبار، مقالات و افشاگري ها مقاومت ايران

عمه‌جان وزارتی! – از احسان اقبال

0 570

روزی عمویم عارف اقبال من را که تازه ۴ساله شده بودم، برای موتورسواری ترک موتور خودش به بیرون برد. این تنها خاطره‌ای بود که از وی به‌یاد داشتم. بعدها که بزرگ‌تر شدم، برایم تعریف کردند که این خاطره مربوط به صبح روز ۳۰خرداد سال۱۳۶۰ در تهران بوده است. همان روزی که مجاهدین و هوادارانشان بعد از دو سال نیم مبارزه افشاگرانه سیاسی علیه خمینی با ده‌ها شهید و انبوه مجروح و مصدوم و هزاران زندانی، تظاهرات بزرگ ۵۰۰هزار نفره‌یی را در تهران برگزار کردند. سرفصل سرفصل‌ها، سرآغاز مقاومت انقلابی علیه رژیم آخوندی.

مجاهد شهید عارف اقبال

عمو عارفم در همان روز مورد اصابت گلوله دژخیمان رژیم قرار گرفت، پاسداران از درمان او در بیمارستان جلوگیری کردند و او که با رها کردن تحصیلاتش در خارج کشور به ایران بازگشته بود، همراه با شمار دیگری از مجاهدین به شهادت رسید.

ازجمله شماری از خواهران میلیشیا که قبل از اعدام حتی نامشان را نیز به دژخیمان نگفتند و رژیم تصاویر آن‌ها را برای شناسایی توسط خانواده‌هایشان در روزنامه حکومتی اطلاعات منتشر کرد.

دستگیر شدگان تظاهرات ۳۰خرداد که بدون احراز هویت تیرباران شدند

سال‌ها بعد که خودم به مجاهدین پیوستم، تازه فهمیدم که عارف شهید چه انتخاب سخت و درعین‌حال پرافتخاری کرده است. او که در آمریکا و انگلستان تحصیل می‌کرد، با کنار گذاشتن منافع فردی و تحصیلات و امکان برخورداری از یک زندگی مرفه، برای آزادی و رفاه خلقش به میهن خود بازگشت و سرانجام به‌شهادت رسید. خودم هم‌سال‌ها بعد از شهادت او، همین انتخاب را کردم و شکرگزارم که تا به امروز به عهدم با خدا و خلق استوار مانده‌ام و حضور در جمع مقدس مجاهدین و خدمت به خلق قهرمان و محنت‌زده ایران را بالاترین منت و افتخار دنیا و آخرت خود می‌دانم.

بله، همه‌چیز از یک انتخاب می‌گذرد. آن‌هم با آگاهی کامل. آخر انسان انتخاب‌گر و صاحب اراده و اختیار است؛ مسلوب‌الاختیار و در قیدوبند غرایزش نیست. وجه تمایز اصلی آن با حیوانات هم همین است. من انتخاب می‌کنم پس هستم و ما مجاهدین می‌گوییم: من انقلاب می‌کنم پس هستم.

انقلاب به‌معنی دگرگونی ارزش‌های کهنه باارزش‌های نوین؛ جایگزینی تحجر و ارتجاع و خودپرستی با فدا و صداقت و ارزش‌های انسانی و توحیدی. انسانی که هرلحظه با انتخاب و از روی نیازمندی خودش برای پاسخ‌گفتن به عهد و پیمان‌هایش، تصمیم می‌گیرد تأثیرگذار و تعیین‌کننده باشد، منفعل نباشد، شرایط را تغییر بدهد، زنگارهای استثماری را از ذهن و ضمیرش بزداید و با بازگشت به اصل خویشتن خداگونه خود که رهایی از هرگونه استثمار و بندگی است، انرژی‌ها و توانمندی‌های لایزالش را صرف آرمانش کند، در یک‌کلام خود را رها می‌کند تا با استخراج انرژی‌های انسانی نهفته در ذاتش، به دیگران خدمت کند.

من در نیمه بهمن ۱۳۹۲ جزء آخرین گروه‌های ۱۰۰ نفری که دولت آلمان با تلاش‌های بی‌وقفه خواهر مریم پذیرفته بود به آلمان بیایند، از لیبرتی به آلمان منتقل شدم. تعداد کسانی که مثل من پاسپورت قدیمی پناهندگی آلمان داشتند اما تاریخ آن سپری شده بود، خیلی بیشتر بود. اما اسم من‌را هم علیرغم مخالفت‌های متعدد خودم وارد همین لیست کرده بودند. وجدانم رضایت نمی‌داد که دوست و یار و همرزم دیرینه‌ام مجاهد قهرمان امیرمسعود نظری که او هم مثل من پاسپورت پناهندگی قدیمی آلمان را داشت در ۱۰شهریور همان سال در اشرف شهید بشود ولی من به آلمان بیایم.

مجاهد شهید امیر نظری و پیکر او در مقابل مسجد فاطمه زهرا در اشرف

برای متقاعد کردن من، مسئولینم نشست‌های متعددی گذاشتند تا عازم سفر به آلمان شدم.

در دیدارهای همان ایام در لیبرتی با هیئت آلمانی و با کمیساریا، همه می‌دانستند که خواهر مریم و سازمان و وکلای آن خواهان انتقال ۳۰۰ نفر به آلمان بودند و اقدامات زیادی انجام‌شده بود. اما دولت آلمان فقط ۱۰۰ نفر را قبول کرده بود که هیئت آلمانی با همه آن‌ها در لیبرتی مفصل مصاحبه کرد. در این فاصله از شروع پروژه در تیر ۱۳۹۲ تعدادی هم شهید شده بودند که هرکدام یک موضوع جداگانه است.

در چارچوب همین پروژه بود که من به آلمان آمدم و در حال حاضر هم پناهنده سیاسی در آلمان هستم.

اما چند روز پیش خواندم که یک «عمه‌جان وزارتی» من‌را ازجمله جوانانی خوانده که مجاهدین «با زدوبندهای پشت پرده با دولت فرانسه، به فرانسه آوردند»!!

عمه‌جان وزارتی که نوشته‌هایش تماماً همان انسان «مسلوب‌الاختیار» را تداعی می‌کند، علاوه بر ادعای مضحک زدوبند پشت پرده مجاهدین با فرانسه که مستقیم یا غیرمستقیم توسط وزارت اطلاعات آخوندی به او دیکته شده، مدعی است که من اجازه‌ای «برای تماس با دیگران و یا نزدیک‌ترین افراد فامیل و خانواده» ندارم و «حتی محروم از شرکت در مراسم ترحیم» مادربزرگم بوده‌ام!

نه برای پاسخگویی به یاوه‌های عمه‌جان وزارتی، بلکه برای تودهنی به اربابان وزارتی «پشت پرده» و سیرک «جلوی پرده» تحت پوش خانواده که ما با آن در اشرف و لیبرتی با ۳۲۰ بلندگویش خیلی آشنا هستیم، چند نکته را می‌گویم:

اولاً که من‌بعد از آمدن به آلمان و دریافت پاسپورت پناهندگی این کشور توانستم به فرانسه بروم و برخلاف ادعاهای عمه‌جان وزارتی در فروردین سال ۱۳۹۳ با مادربزرگم دیدار کردم.

ثانیاً، من چندی قبل از فوت مادربزرگم در بیمارستان به عیادتش رفتم؛ و بعد از درگذشتش بر سر مزارش نیز حاضر شدم.

بنابراین تقصیر من نیست که گزارش آن از پشت پرده به جلوی پرده و روی سن وزارتی نرسیده است!

مزار سرژی

ثالثاً، باافتخار می‌گویم که حاضر نشدم و نخواهم شد که به نجاست عمه‌جان‌های وزارتی آلوده بشوم و به همین دلیل جدای از آن‌ها و نجاست آخوندی که می‌دانم پدربزرگ و مادربزرگ مرحوم من از آن بیزار بودند، بر سر مزار پدربزرگ و مادربزرگم رفتم. این اسباب شادی روح آن‌ها و مایه شرف و افتخار ابدی من به‌عنوان یک مجاهد خلق است که برای مرزبندی با دشمن و مزدوران و نوچه‌هایش، همواره خود را به‌لحاظ سیاسی و ایدئولوژیکی مطهر نگه‌دارم. آخر خانواده حقیقی من یاران مجاهدم و خلق قهرمان ایران است. خانواده حقیقی من همان سیل‌زدگانی هستند که سپاه خامنه‌ای (مسبب اصلی این‌همه ویرانی در جریان سیل)، به‌جای حداقل رسیدگی به آن‌ها برای حفظ «امنیت نظام» سرکوبشان می‌کند. خانواده حقیقی من یاران اشرف‌نشانی هستند که در سرما و گرما در چهارگوشه جهان صدای مردم ایران و کانون‌های شورشی را به گوش جهانیان می‌رسانند؛ همان ایرانیان آزاده‌ای که در برنامه‌های همیاری ملی با سیمای آزادی، داروندارشان را نثار تلویزیون ملی ایران می‌کنند و من و همه اعضای این مقاومت تا ابد مدیونشان خواهیم بود.

رابعاً، دیدم همان عمه وزارتی گستاخی‌هایی هم به پهلوان مسلم اسکندر فیلابی مسئول کمیسیون ورزش شورای ملی مقاومت کرده است. پهلوان فیلابی که از نزدیک با او آشنایی دارم و عمیقاً به او عشق می‌ورزم، مظهر و پهلوان «نه شاه، نه شیخ» و وارث بازوبند پهلوانی جهان‌پهلوان تختی است. او بخشی از شرف و افتخار مردم ایران است و جایگاهش در تاریخ ایران و مبارزات مردم ایران برای آزادی، با دهان آلوده و نجس عمه‌جان وزارتی خش برنمی‌دارد. یکی از افتخارات من این است که در مراسم اهدای بازوبند پهلوانی به ارتش آزادی‌بخش (که عمه آن‌را مدال قهرمانی نامیده) حضور داشتم و شاهد آن صحنه تاریخی بودم.

حال مضحک‌تر از ادعاهای فوق‌الذکر، ادعاهای مزدوری است که در استقبال از لجن‌نامه عمه‌جان وزارتی نوشته که چرا پهلوان فیلابی فرزندان خودش را به آلبانی و قرارگاه سرنگونی نمی‌فرستد!! این بیچارگان، مادون این فهم و عاجز از این دیدگاه انسانی و مبارزاتی هستند که کارزار سرنگونی – برخلاف مأموریت‌های دلاری وزارتی – داوطلبانه است و «فرستادنی» یا موروثی و دستوری نیست.

آخر و عاقبت پیش پای سگ چو خوک افتادن، همین است که از فهم قدرت و توان انتخاب‌گری انسان هم عاجز بشوی.

اما اصل موضوع این است که اشرف در هرکجا که باشد هدف اصلی حمله و هجوم و شیطان سازی‌های دشمن و مزدورانش است؛ چون امید ملتی اسیر برای خلاصی از شر رژیم ولایت‌فقیه است.

به یاد می‌آورم که برادرم طاهر در مقاله‌ای تحت عنوان «من از مبارزه‌ام لذت می‌برم» که در زندان لیبرتی نوشته بود فاش کرد که آن یکی عمه‌جان وزارتی (همان بی‌عاطفه بداقبال) از طریق کمیساریا «پیغامی» را برایش فرستاده بود. پیغامی برای تسلیم و پیش پای سگ چو خوک افتادن که طاهر پس زده بود. زیرا هرگونه پیغامی از کاربران وزارت بدنام دون شأن مجاهدین است. علاوه بر این طاهر ترفندهای اطلاعات آخوندی را برای خانم‌های مصاحبه‌کننده بازگو کرده بود. این‌یکی عمه وزارتی همان کسی است که وقتی لیبرتی زیر موشک‌باران و تهدیدات تروریستی بود، ازیک‌طرف لیست افرادی را که به آلبانی منتقل می‌شدند و فقط در اختیار کمیساریا و دژخیمان عراقی بود، منتشر می‌کرد و جان و امنیت مجاهدین را به خطر می‌انداخت و از آن‌طرف به مجاهدین خرده می‌گرفت که چرا افراد را به‌زور در عراق نگه‌داشته‌اند!

آخر چنین خودفروختگانی، مبارزه با رژیم ولایت را «اجباری» و پیوستن به کانون این مبارزه را «فرستادنی» جلوه می‌دهند تا روی دروغ‌پردازی‌های دستوری را بپوشانند. از عجایب این‌که مدتی بود در لاک خود بودند، ولی وقتی‌که شیطان‌سازی‌های اخیر رژیم علیه مجاهدین و اشرف۳ در اینجاوآنجا شکست خورد و حتی با حکم قضایی مفتضح شد، عمه جان‌های وزارتی به‌یک‌باره از لاک سکوت درآمده و این دروغ‌های «اجباری» را نویسانده شده‌اند! در یک‌کلام هیچ شکی ندارم که دیکته وزارت منفور است.

به‌یاد دارم در ایام قبل از پیوستنم به مجاهدین، در فرانسه همین عمه خانم را دیدم که نکات خنده‌آوری را در توجیه بریدگی خود از مبارزه برایم بازگو می‌کرد و به من هم رهنمود می‌داد که مواظب باش در آنجا (یعنی در اشرف) «آدم‌آهنی» نشوی! حال بنگرید که خودش آدم‌آهنی ولایت شده است، بی‌عاطفه و بداقبال.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.