یک سال پس از فراخوان رئیسجمهور مقاومت ایران در مورد جنبش دادخواهی خون شهیدان قتلعام زندانیان سیاسی، مظلومیت و حقانیت آن خونهای پاک از هر سو رژیم ضدبشری آخوندی را در محاصره قرار داده است، صدای خاموش ناشدنی آن قهرمانان سرفراز مردم ایران که در تاریکترین سیاهچالهای رژیم قرونوسطایی آخوندی هرگز حاضر نشدند به بهای جان نیز از آرمان آزادیخواهانه مجاهدین خلق ایران عدول کنند، پس از سه دهه، خامنهای جنایتکار را بهعنوان خلیفه ارتجاع در کمینی مرگبار انداخته است، کمینی که دستگاه گسترده سانسور و اختناق این نظام وحشی و قرونوسطایی هم قادر به پوشاندن آن نبوده و نیست. آن چنانکه از زیر حاکمیتش هم پیوسته فاکتهایی از جوشش این خونهای پاک در اعماق جامعه و در قلب و ضمیر آحاد خلق همچون اخگری سرخ بیرون میزند.
از آن جمله اخیراً یکی از کسانی که با عبور از صدها پالایه کنترل امنیتی، سابقه کار در رسانههای تحت کنترل فاشیسم مذهبی را یافته بود، بابیان خاطراتی از آتش خاموش نشدنی کینه در قلب مادر یکی از شهدای قتلعام زندانیان سیاسی گواهی میدهد، خبرنگار مربوطه که در موضع مطبوعاتچیان حکومتی دنبال تهیه گزارشهای تبلیغاتی رژیم بوده است تلاش داشته «مادر این شهید» را در برابر سؤالاتی از «فرزند دیگر پاسدارش که در جنگ ضدمیهنی کشتهشده بود» قرار دهد اما با پاسخهای «مادر جهانآرا» از «حسن جهانآرا» فرزند شهیدش در قتلعام زندانیان سیاسی مواجه میشود. پاسخی که هیچگاه در مطبوعات سرافکنده این فاشیسم دینی انعکاس نیافت اما آنچنان تکاندهنده و رساست که مانند فریاد سی هزار مادر قهرمان دیگر که حتی نشان مزار و یا آخرین دیدار جنازه فرزندان قهرمانشان هم از آنها دریغ شده است، انعکاسی جاوید از شقاوتپیشگی این نظام پلید و یک گواهی جاوید بر حقانیت نبرد با آن تا سرنگونی تام و تمام این شجره خبیث یافته است. انعکاسی که جانشین خمینی را هم بر آن واداشت که اعتراف کند چنین جنایتی تنها از «بزرگترین جنایتکاران تاریخ» ممکن بوده است و خمینی را تنها به دلیل همین یک فقره جنایتش «سفاک و فتاک» لقب داد.
گزارش مربوطه بدون نیاز به توضیح، جای «جلاد» و «شهید» را در وجدان مردمی بهخوبی نشان میدهد و بهعنوان شهادتی تاریخی نسبت به جنایات این حاکمیت پلید در زیر آورده میشود:
ناگفته های یک مصاحبه با مادر جهان آرا
من از محمد جهان آرا پرسیدم مادرش از حسن گفت
«برگرفته از وبلاگ ژیلا بنی یعقوب»
چهار شنبه ۲۴ مه ۲۰۱۷
خیلی جوان بودم. نمی دانم دوم خرداد پرحادثه ۷۶ از راه رسیده بود یانه؟سردبیری همشهری گفت با خانواده [کشته شدگان] مصاحبه کنم، به مناسبت بزرگداشت هفته جنگ. خیلی زود خانواده محمد جهانآرا را به عنوان یکی از مصاحبه شونده ها انتخاب کردم، فرمانده [کشتهشده] سپاه خرمشهر همیشه برایم جذابیت داشت، نمیدانم چرا؟ شاید به خاطر آهنگ ممد نبودی.
خانه بی آلایش و بسیار ساده شان حوالی میدان گرگان بود. آن روز هم مادر محمد به پرسشها پاسخ میداد بود هم خالهاش که او هم در زمان شاه مثل محمد زندانی سیاسی بود، خاله محمد بیشتر از مبارزات محمد و برادرش در زمان شاه میگفت، از ازدواج ساده محمد…. و مادرش از روزهای بعد از انقلاب.
میدانستم سه [کشته] دارند. محمد که فرمانده سپاه خرمشهر بود، علی که در زندان شاه و زیرشکنجه ساواک شهید شده بود، محسن که در خرمشهر اسیر و مفقودالاثر بود. به اطراف که نگاه کردم نه عکس سه نفر که عکس چهار نفر را دیدم. یکی عکس حسن بود، انگار دانشجو بود که سال شصت در تظاهرات سازمان [مجاهدین خلق] بازداشت شد. همان روز که بازداشت شد محمد به خانه رفت و به مادرش گفت توی یک ساک برای حسن لباس و وسایل ضروری بگذارد. گفت که نگران نباش مادر. ما همه میدانیم حسن هیچ کاری نکرده جز خواندن روزنامه و شرکت در چند تظاهرات. زود آزاد میشود.
مادر جهان آراها تند و تند از حسن میگفت، از حسن که تابستان ۶۷[در قتل عام زندانیان سیاسی] اعدام شد. من از محمد و بقیه پسرهای [کشته شدهاش] میپرسیدم و او از حسن میگفت. انگار دلش میخواست بیشتر از پسری حرف بزند که حرف زدن از او ممنوع بود: «همه بچه هام خوب بودند اما حسن از همه خوبتر و باتقواتر بود.» با خودم گفتم شاید این ممنوع بودن نامش او را در چشم مادر اینهمه عزیزتر کرده»

به عکس ها نگاه کرد و گفت: «هر بار از بنیاد شهید میآیند و میگویند عکس حسن را بردارید. بنیاد شهید زیاد مهمان ایرانی و خارجی به خانه ما میآورد. به مهمانان میگویند اینها خانواده سه [کشتهشده] هستند. به ما میگویند اگر عکس حسن هم باشد درباره او چه میخواهید بگویید؟»
بارها اشک توی چشمانش جمع شد. گفت: «برای من هر چهارتا پسرم هستند، چرا عکس یکی را بردارم؟»
دلش پر از حرفهای ناگفته بود، پر از غصه: «ناراحتی ام بیشتر از این است که اگر میخواستند پسرم را اعدام کنند چرا نزدیک هفت سال در زندان نگهش داشتند، زندانِ خیلی سختی بود، میگفت توی سرمای زمستان باید با آب سرد حمام میکردند، میگفت که…»
بغض داشت و حرف میزد: «من میدانم پسرم بیگناه بود، محمد هم میدانست. همش میگفت مادر غصه نخور. حسن بیگناه است، روزنامه خواندن و تظاهرات که جرم نیست.»
محمد [کشته] شد و ندید برادرش که بیگناه بود و هشت سال (دوازده سال؟)حکم زندان داشت بعد از هفت سال اعدام شد.
مادر جهانآرا تند و تند حرف میزد، از پسرهایش، از [کشتهشدگانش]. بیشتر از همه از حسن.
میگفتم: مادر، اجازه نمیدهند این حرفهای شمارا چاپ کنم. میگفت برای خودت میگویم. نمیتوانی بنویسی اما میتوانی برای چند نفر تعریف کنی.
پدر کمی حرفهای همسرش را گوش داد و بیهیچ حرفی بلند شد و رفت. انگار مغازه کوچکی داشت همان اطراف و زندگیشان از همان میگذشت. زندگیشان بیشازحد ساده بود. سهمشان از زندگی و انقلاب از دست دادن چهار پسر بود که جز محمد کسی از سه نفر دیگر حرفی نمیزد.
سکوت پدر بدجور سنگین بود. انگار دلش نمیخواست دراینباره حرفی بزند، شاید حتی نمیخواست حرفهای همسرش را بشنود که بلند شد و رفت.
پدرشان برای نجات حسن همهجا رفت. پیش هرکس که دستش رسید، بهشان میگفت سه پسرم در راه [نظام کشته] شدند، شما اینیکی را به ما ببخشید. اما هیچکس قبول نکرد، هیچکس.
مادر آرزو می کرد« کاش پسرم را همان اول اعدام میکردند که رنج هفت سال زندان را نمیکشید. مگر پسرم به زندان محکوم نبود چرا کشتندش؟»
بعدها در خاطرات … هاشمی رفسنجانی خواندم پدر جهان آراها نزد او نیز رفته بود. هاشمی نوشته بود نتوانستم برایش کاری کنم.
مادر محمد حرف میزد و من یادداشت برمیداشتم، یادداشتهایی که میدانستم جایی در همشهری و هیچ روزنامه دیگری ندارد. اما یادداشتها را نگه داشتم، به مادران جهانآرا قول داده بودم برای دیگران تعریف کنم.
پی نویس:مصاحبه ام با مادر… محمد جهان آرا همان روزها در روزنامه همشهری چاپ شد، البته بدون گفته هایش در باره حسن..علاوه بر خانواده جهان آرا برای آن گزارش با مادر سه [کشتهشده] در نازی آباد و مادر سه [کشتهشده] دیگر)افراسیابی در خیابان پیروزی)مصاحبه کردم که به صورت یک گزارش دو شماره ای به چاپ رسیدند.(یکی از سالهای نیمه اول دهه هفتاد)
شرح عکس:قاب سمت چپ حسن جهان آرا را نشان می دهد که یکی از برادرزاده هایش را در آغوش گرفته.








