از افول به سقوط ـ ب.فراهانی (قسمت دوم) دروغگوی «حقیقتجو»
از افول به سقوط ـ ب.فراهانی (قسمت دوم) دروغگوی «حقیقتجو»
اولین بار در آمریکا بود که از نزدیک با مقوله «نژادپرستی» آشنا شدم. یکی از دروس ما تاریخ آمریکا بود، و بخشی از آن به جنبش حقوق مدنی و گروههای نژادپرست در آن دوران مربوط میشد. در دهههای ۶۰ و ۷۰ و همزمان با اوجگیری جنبش احقاق حقوق مدنی آفریقایی تبارها و تظاهرات علیه جنگ ویتنام، نژادپرستی نیز، که از سالهای اوج خود در دهه ۱۹۲۰ سیر نزولی طی کرده بود دوباره جان گرفت و در کسوت گروههای جنایتکار نظیر «کو کلاکس کلان»، «ملت آریایی»، «جنبش وطنپرستی» و دستهجات راست افراطی دیگر ظاهر شد. گروههایی که بر جهل عقبافتادهترین اقشار جامعه آمریکا سوار شده بودند و به جنایتهای فجیع علیه آفریقایی تبارها و مهاجرین از کشورهای فقیر آمریکای لاتین در ایالتهای جنوبی مانند آلاباما و کارولینا دست میزدند.
در مرکز تفکر همه این گروههای نژادپرست، که در ابعاد کوچکتر و با اشکالی متفاوت از قبل هنوز هم وجود دارند، یک برداشت افراطی و ضدانسانی از مسیحیت نهفته است که یهودیها را تبلور شیطان و ضد مسیح میداند که برای نابودی نژاد سفید آمدهاند و بنابراین خودشان باید نابود شوند، نژادهای غیر سفیدپوست را «حیوانات خاکی» مینامد که باید اسیر و برده شوند، و سوسیالیستها را ضد ملی و ضد مسیحی میداند که باید سرکوب و از جامعه حذف شوند. در همه این حالتها، این تفکر منحط منکر واقعیت انسان بودن و برابر بودن انسانهایی میشود که با خودش متفاوتاند، چه از نظر نژاد و ظاهر و ملیت، و چه از نظر عقیده و دین و مسلک.
تقریباً همزمان با این تیره از جانوران انساننما «نئونازیها» را شناختم. این گروه از نژادپرستان در ظاهر رنگ و شکل عوض کرده بودند و خود را تحت عنوان «ریویزیونیست» یا «تجدیدنظرطلب» معرفی میکردند که بعدها تحت دستهبندی کلیتر «منکران هولوکاست»، که نوعی از «انکارگرایی» است قرار گرفتند. (۲) علت این بود که بعد از جنگ جهانی دوم و افشای جنایتهای هولناک و غیرقابل تصور نازیها علیه یهودیها و نیروهای ملی و ضد فاشیست در کشورهای اروپایی، اعضای این تیره خبیث دیگر نمیتوانستند با همان شکل قبلی در میان انسانها سر بلند کنند. بنابراین بعد از مدتی در قالب مؤسسات و انجمنهای به ظاهر علمی و فرهنگی (۳) مانند «مؤسسه بررسی تاریخ» و «بررسی بارنز» در آمریکا تلاش کردند که خود را بهعنوان «محققان» و «دانشمندانی» جا بزنند که در جستجوی حقیقت در تاریخ هستند. اما آن حقیقتی که دنبالش بودند چه بود؟ میتوان حدس زد! اینکه اردوگاههای مرگ و کورههای آدمسوزانی نازیها در جنگ جهانی دوم جز افسانهای بیش نبوده و نیستند. در حقیقت آنها بهاین نتیجه رسیده بودند که در هسته نفرت عمیق همگانی نسبت به نازیها و تفکر منحط و عملکرد جنایتکارانه آنها، کورههای آدمسوزانی قرار دارد، و اگر بتوانند در خصوص واقعی بودن آنها در اذهان حتی شک ایجاد کنند، فضای نفس کشیدن در دنیای ما پیدا خواهند کرد.
«مؤسسه بررسی تاریخی»(۴)، که بهعنوان بزرگترین سازمان نافی هولوکاست در جهان شناخته میشود، در سال ۱۹۸۷ توسط «دیوید مک کالدن» رئیس سابق یک سازمان نئونازی در انگلستان به نام «جبهه ملی»، و «ویلیس کارتو» رهبر گروه منحل شده «لابی آزادی» که یک سازمان ضد یهودی بود تأسیس شد. مک کالدن در سال ۱۹۸۱ این مؤسسه را ترک کرد و کارتو هم بدلیل جنگ قدرت داخلی مؤسسه از ریاست کنار گذاشته شد. در سال ۱۹۹۵ «مارک وبر»، که قبلاً در نشریه طرفدار نازیها به نام «پیشاهنگ ملی» مقاله مینوشت و با یک گروه برتریطلب سفیدپوستان به نام «اتحاد ملی» کار میکرد به ریاست این مؤسسه منصوب شد.
مطالعه پروسه هر یک از بنیانگذاران و رؤسای این مؤسسه و مؤسسات مشابه آن بهخوبی گویای این حقیقت است که پنهان شدن آنها در پشت عناوینی مانند «ریویزیونیسم در تاریخ» و دم زدن از تحقیق و حقیقتجویی تنها برای پنهان کردن هویت ایدئولوژیکی اصلیشان یعنی نژادپرستی افراطی است. آنها به جهان اتهام «دروغ بزرگ» هولوکاست را میزنند، اما در حقیقت خودشان هستند که دروغ بزرگی را علم کردهاند و به آن دامن میزنند. برای جا انداختن این دروغ بزرگ، چند دهه تلاش گسترده با هزینههای کلان و انتشارات و انجمنها و کنفرانسهای متعدد به راهانداختند. اما همزمان، به دلیل نفرت عمومی از جنایتهای هیتلر و نازیها، حتی «مؤسسه بررسی تاریخی»، جرأت نمیکرد که هولوکاست را بهطور کامل منکر شود، و ضمن تقبیح برخی از کارهای نازیها، فقط به شک ایجاد کردن به کورههای آدمسوزانی بسنده کرد. (۵) بااینحال کسی گول نخورد، و همچنان که از سابقه طولانی نژادپرستی و افراطیگری دو بنیانگذار این مؤسسه و اختلاس میلیونها دلار پول این مؤسسه توسط یکی از آنها و محکومیت در دادگاه به همین اتهام(۷) و سوابق شرکتکنندگان در کنفرانسهای آن (۶) و صدها سند و نمونه دیگر مشخص است، این افراد جز تعدادی نژادپرست و مرتجع افراطی که برای تحمیل خودشان به جوامع متمدن در عصر ما به دروغگویی، تظاهر، فریبکاری، شارلاتان بازی، توهین، تهمت و افترا متوسل میشوند چیز دیگری نیستند. (۸)
به همین دلیل، بعد از ۳۰ سال فعالیت، نهایتاً در ژانویه ۲۰۰۹ «مارک وبر» رئیس این دکان شارلاتان بازی با صراحتی بیسابقه به منزوی بودن این قماش اذعان کرد و گفت که بهجز رژیم آخوندی کسی از ادعاهایشان حمایت نکردهاست. (۹(
برای پی بردن به روشها و انگیزههای این نژادپرستان بهاصطلاح «ریویزیونیست»، که مشترکات بسیاری با خائنین و مزدوران رژیم آخوندی دارند، خوب است که با تعدادی از فعالترینشان آشنا شویم.
یک ایتالیایی به نام «کارلو ماتوگنو» که جزو هیأت امنای «مؤسسه بررسی تاریخی» و چند مؤسسه مشابه دیگر است در یکی از کتابهایش به نام «بهداشت و درمان در آشویتس» مینویسد که گشتاپو تلاش فوقالعادهای برای حفظ و ارتقاء سلامت و روحیه اسرا درآشویتس به خرج میداد! یک فاشیست بهاصطلاح «ریویزیونست» دیگر به نام «فرانتس زایدلر» درکتابی تحت عنوان: «جنایتها علیه ارتش وهرماخت» به تشریح «ستمهایی» که علیه سربازان ارتش نازیها در طول جنگ جهانی دوم اعمال شده میپردازد. فرد دیگری به نام «والتر پُست» در کتابش تحت عنوان «بدنام کردن ورماخت» ادعا میکند که ارتش آلمان نازی تنها ارتش بهحق در جنگ جهانی دوم بوده است و همیشه حافظ بالاترین استانداردهای عزت و شرافت و انسانیت بوده است. (۱۰)
فردی به نام «یورگن گراف» زمانی در سویس معلم مدرسه بود و در سال1998 در شهر «بادن» سویس بهاتهام اشاعه نژادپرستی علیه یهودیها محاکمه شد و نهایتاً به ۱۵ ماه زندان محکوم شد. خواندن صورتجلسه دادگاه این فاشیست از نظر بارز کردن ماهیت واقعی این قماش، بسیار روشنگر است. او ادعاهایش در مورد عدم وجود کورههای آدمسوزانی را بهاستناد آزمایشات یک مهندس شیمی به نام «گرمار رودلف» مطرح میکند. بعداً مشخص میشود که این مهندس هم ضد یهودی و نژادپرست است، و در سال ۱۹۹۶ به جرم اشاعه فرهنگ تنفر و نژادپرستی در آلمان به ۱۴ ماه زندان محکوم شده بود. در جای دیگر علت کشته شدن گسترده اسرا در اردوگاههای نازیها را بمبارانهای سنگین متفقین در انتهای جنگ عنوان میکند و میگوید به دلیل از هم پاشیدن سیستمهای زیرساختی ارتش آلمان، دیگر به کمپها غذا نرسید و صدها هزار اسیر در اردوگاهها از گرسنگی مردند. بهاینترتیب تقصیر کشتارجمعی اسرای این اردوگاهها را به گردن متفقین یعنی دشمنان نازیها میاندازد، و ما باید نتیجه اخلاقی بگیریم که نازیها بهتر از متفقین، و صدالبته بهتر از یهودیها بودند.
او در انتهای محاکمهاش، که همراه با یک ضدیهودی دیگر به نام «گرهارد فورشتر» که ناشر کتابهای گراف بود و به دلیل سالمندی و بیماری در شرف موت قرار داشت انجام میشد، لاف میزند که پیرمرد را آزاد کنند و او خودش حاضر است هر مجازاتی را که دادگاه تعیین میکند بپذیرد چون آن را بخشی از «مبارزهاش برای حقیقت» میداند. اما وقتیکه به ۱۵ ماه زندان محکوم میشود، بلافاصله از سویس فرار میکند! اما حدس میزنید به کجا؟ بله، نزد آخوندها!!! حالا «ریویزیونیسم در تاریخ» چگونه از زیر عبای آخوند مرتجع سر در آورد، این را فقط ما ایرانیها که بر پیشانی این رژیم ضدبشری مهر «فاشیسم دینی» زدهایم میتوانیم بفهمیم.
در دادگاه یورگن گراف یک مهندس اطریشی به نام «ولفگانگ فروهلیش» شهادت میدهد که امکان ندارد با گاز «زایکلون-بی» که در آشویتس استفاده شده بود انسانی کشته شود. اما او هم ناگهان در سال ۲۰۰۰ به ایران آخوندها میگریزد و در آنجا پناه میگیرد، با این ادعا که در آستانه دستگیر شدن توسط مقامات اطریشی بوده است.
یکی دیگر از این فاشیستها که شناختش برایمان جالب است یک استرالیایی آلمانی الاصل به نام «فردریک توبن» است. او که مانند یورگن گراف زمانی معلم مدرسه بوده است، در سال ۱۹۸۵ به علت بیلیاقتی و نافرمانی از اداره آموزش شهر ملبورن اخراج میشود. اگر به کتاب او به نام «مبارزه یا فرار: چهره شخصی ریویزیونیسم» (۱۱) نگاهی بیاندازیم به مجموعهای از اعتقاداتی برمیخوریم که در کنار هم تصویر یک تفکر ارتجاعی، منحط و ضد علمی را نمایان میکند، البته با رنگ و لعاب بسیار از قبیل «دکتر جامعهشناس» و «محقق و دانشمند» و «فاکت علمی» و غیره.
روشهای او برای کسب اعتبار و مقبول شدن نزد افکار عمومی نیز مانند بقیه مرتجعین و فاشیستهاست: یک سری مدارک را جعل میکند، یک تعداد عکس در کنار افراد سرشناس و دانشمندان معروف میاندازد بدون اینکه ربطی به هم داشته باشند، در یک تعداد کنفرانس و سمینار و کمپ تابستانی عمومی دانشگاههای معتبرکه همه میتوانند شرکت کنند حاضر میشود و عکس میاندازند، برای قربانیان صهیونیسم در فلسطین اشک تمساح میریزد (۱۲)، و… شارلاتان بازیهایی از این قبیل که در کتاب توبن بهوفور یافت میشود.
حالا به نظر شما چنین فردی که به جرم نژادپرستی و اشاعه فرهنگ تنفر ۹ ماه در آلمان زندانی بود توسط چه کسی بهعنوان «محقق و نویسنده مشهور غرب» دعوت میشود؟ بله، آخوندها!!! او بعد از آزادی از زندان آلمان در سال ۱۹۹۹ بهایران تحت حاکمیت ملاها میرود. دو سال بعد مجدداً در یک سیرک به نام «کنفرانس بینالمللی حمایت از انتفاضه فلسطین» که رژیم در مشهد راهانداخته بود شرکت میکند. او در همان کتابش در قسمتی که بهاین سفر اختصاص دارد تعریفهای احمقانه و درعینحال مشمئزکنندهای از نظام دیکتاتوری آخوندها و شخص ولیفقیه میکند. (۱۳) در سال ۲۰۰۶ نیز در یک سیرک دیگر که «کنفرانس بینالمللی بررسی دیدگاه جهانی نسبت به هولوکاست» نام داشت و در دوران احمدینژاد در ایران برگزار شد شرکت میکند و چند عکس یادگاری هم با پاسدار هزارتیر میگیرد.
آنچه که در بالا بهطور خیلی خلاصه در مورد تفکر ارتجاعی نژادپرستان و نازیهای ضد یهود و ارتباط ماهوی آنها با آخوندهای مرتجع ضدبشر خواندیم، بخشی از یک دستگاه ارتجاعی عمومی به نام «انکارگرایی» است. علت این است که در هسته تفکر هر یک از تیرههای مرتجع، انکار بخشی از واقعیت و حقیقت که اذعان به آن موجودیت آنها را نفی میکند قرار دارد که با توسل به لفاظیها و هوچی گریهای ریاکارانه تلاش میکنند آن را منطقی جلوه دهند. (۱۴) با مطالعه طیف وسیع انکارگرایان با انگیزههای مختلف، محققان به پنج ویژگی عام روشهای مزورانه آنها پی بردهاند (۱۵):
۱. تئوریهای توطئه: نفی دادهها و نتایج علمی بهاین بهانه که مخالفان آنها در «یک توطئه بزرگ برای پنهان کردن حقیقت» شرکت دارند.
۲. آلبالو چینی: انتخاب یک رساله یا سند بیربط برای اثبات نظر خودشان، یا علم کردن مدارک تاریخ دررفته، معیوب، یا از اعتبار افتاده برای اینکه نشان دهند که گویا حریفشان استدلالهایش را بر پایههای سستی بنا نهاده است.
۳. کارشناسان قلابی: پول دادن به یک کارشناس در آن رشته خاص یا رشتههای دیگر برای پشتیبانی از نظرات آنها.
۴. جابجا کردن «تیرک»: رد اسناد و مدارکی که در مقابل ادعای مشخص آنها ارائه میشود از طریق انحراف توجهات بهجانب دیگر با مطالبه مستمر مدرک دیگری که معمولاً غیرقابلارائه است.
۵. استدلالهای سفسطهآمیز دیگر: استفاده از یک یا چند روش سفسطه مانند قیاس غلط، توسل به معلولها، استدلال ضعیف یا قلابی، رفتن دنبال نخود سیاه (طرح یک موضوع فرعی یا بیربط برای فرار از بحث در مورد موضوع اصلی) و…
خائن مزدور بدتر از فاشیست
اگر در موارد و نمونههایی که در بالا ذکر شد، که بدون اغراق مشتی از خروارها سند و واقعه ثبت شده طی بیش از نیمقرن فعالیت فاشیستها تحت عناوین دروغین است خوب دقت کنیم، و از طرف دیگر سلسله پیوسته لجن نامههای وزارت اطلاعات علیه مجاهدین و آلترناتیو دمکراتیک با دعاوی و تحت عناوین دروغین در فضای مجازی را هم دیده باشیم، بهخوبی بهاین حقیقت پی میبریم که هر دو آنها در یک دنیای مشترک نفس میکشند: دنیای خبیثات و خبیثین، دنیای بهتان و ادعاهای دروغین، دنیای شیاطین و سافلین، دنیای دجالین و شیادین. دنیایی که در آن دروغ و فریب نه فقط ابزاری برای پیشبرد نیات شوم و ضدانسانی است، بلکه به یک ویژگی ذاتی انساننماهای ساکنش تبدیل شده است. ذاتی است زیرا از ماهیتشان در آن دنیا برمیخیزد و اگر دروغ نگویند و به فریبکاری و دجالیت دست نزنند، ماهیت عوض میکنند و دیگر نمیتوانند در آن دنیا به بقای منحوسشان ادامه دهند.
هم خائنین و هم فاشیستها بهاین نتیجه رسیدهاند که باید به هسته کانونی که آنها را منزوی و منفور عام و خاص میکند بزنند تا راه نفسشان در دنیای ما باز شود: یکی کورههای آدمسوزانی را دروغ و افسانه مینامد و بر واقعیت نابود شدن آنها توسط نازیها در انتهای جنگ جهانی دوم سوار میشود تا هر ادعای شبهعلمی را بهعنوان علم قالب کند و در اذهان شک ایجاد کند و بهاین وسیله افکار ضد انسانی خود را بهطور نسبی هم که شده مقبول و مشروع جلوه دهد، دیگری به رهبری مقاومت و خط جنگ آزادیبخش و همهجانبه و فداکاری بی شائبه مجاهدین در اشرف و لیبرتی حملهور میشود تا نسبت به حقانیت این خط و آینده دار بودن آن شک ایجاد کند تا بتواند خیانت خود را مشروع و مقبول و چه بسا عین مبارزه جلوه دهد و فضای بقاء و حرکت در جهان ما پیدا کند، و در کنار آن، با اشاعه فرهنگ یأس و بیعملی در برابر رژیم سفاک آخوندی، به بقای آن خدمت کند.
هر دو دسته وانمود میکنند که کس دیگری هستند تا بتوانند خود را در میان مردم دنیای ما جا کنند و بقول معروف خر خودشان را برانند: یکی «ریویزیونیست» و جویای حقیقت در تاریخ میشود و از نازیها هم انتقادات آبکی میکند، دیگری «مبارز جداشده» و جویای حقیقت در مورد «جنایتهای» مجاهدین و رهبر آنها میشود و با حکومت ولایتفقیه هم مخالفتی میکند.
هر دو برای تأیید دروغهایشان بهافراد همکیش و هم ذات خودشان استناد میکنند، چون گواه و شاهد صادقی برای مزخرفاتشان وجود ندارد: یکی از فاشیستهای دیگر سند و مدرک میآورد و به آنها نان قرض میدهد، دیگری از خائنین دیگر نقلقول میکند و هندوانه زیر بغل آنها میگذارد تا آنها همچنین کنند.
هر دو برای کسب اعتبار و بار دادن به دروغهایشان عناوین و سوابق قلابی و دروغین برای خودشان میسازند، یا آنچه قبلاً بودند و دیگر نیستند زیر ذرّه بین شارلاتان بازی هزار برابر بزرگ میکنند، و یا شقاوتپیشگی حالشان را به گذشته شان در دنیای ما مصادره میکنند: یکی خود را «دانشمند»، «محقق» و «فیلسوف»ی که قربانی توطئه تاریخی و جهانی یهودیها برای پنهان کردن حقیقت اردوگاهها نازیها و تحمیل قدرت مخوفشان بر همه انسانها در جهان نشان میدهد و رسالت خود میداند که تاریخ را تصحیح کند و مردم جهان را از حقیقت کورههای آدمسوزانی آگاه کند، دیگری خود را قربانی قتلعام، فراری از «زندانهای رجوی»، «شاعر مقاومت»، «انقلابی وطنپرست»، «حقوقدان مردمدوست»، «پزشک آزاداندیش»، «حامی حقوق بشر»، و…. قربانی «زورگویی»ها و «جنایتها» و اعمال «دیکتاتورمآبانه» مجاهدین و حملات «ناجوانمردانه» آنها بعد از بریدن از مبارزه قلمداد میکند و رسالت خود میداند که مردم ایران و جهان را از حقیقت مجاهدین و رهبرشان آگاه سازد.
هر دو برای ایز گم کردن لگدی هم به ظالم میزنند تا سربریدن مظلوم مشروع جلوه کند: یکی خود را بهعنوان منتقد نازیها جا میزند و حتی سرکوب یهودیها و مخالفین نازیها در اروپا را فاجعه مینامد تا بعد بتواند نظرگاههای نژادپرستانه خود را مشروع جلوه دهد، مقتول را جای قاتل محکوم کند و با خون او جنایتهای گسترده و فجیع قاتل را بشوید و بدترین جنایتهایش را منکر شود، دیگری خود را بهعنوان «همسنگر» قربانیان قتلعام، یا نزدیکترین فرد به رهبری مجاهدین، یا مترجم رهبر مقاومت، و «دلسوز» مجاهدین «اسیر» در لیبرتی جا میزند و برای آنها اشک تمساح میریزد و، تابع همان رهنمود گشتاپوی آخوندی به بریده خائنین مزدور شده که «۸۰ به رژیم بزن، ۲۰ به مجاهدین»، به رژیم و نقض حقوق بشر در ایران انتقاد میکند تا بتواند مظلوم را جای ظالم بنشاند و مجاهدین و رهبرشان را در پای دیو ارتجاع سر ببرد و با این کار بهزعم خودش هم ظالم و جنایتهایش را سفیدکاری کند، و هم زمینه کشتار بیشتر مظلوم را فراهم سازد و بزرگترین خدمت را به فاشیسم دینی بکند.
هر دو برای مهم جلوه دادن مزخرفات و مشروع کردن کینهورزیهایشان نسبت به انسانهای دنیای ما به فعالیتهای علنی که در دنیای ما مقبول است دست میزنند: یکی کنگره و سمینار برگزار میکند اما کسی جز نژادپرستها و فاشیستها و مرتجعترین گروهها در غرب در آن شرکت نمیکند، دیگری جلسه و نمایشگاه عکس و آکسیون و تظاهرات راه میاندازد اما جز لجنترین خائنین به خلق ایران و جانیترین مزدوران و مأمورین آخوندهای سفاک کسی در آن حاضر نمیشود. در هر دو حالت چیزی جز سیرکی از جانوران و دلقکهای همسنخ خودشان از آب درنمیآید.
هر دو برای مشروع کردن کارهایشان مرتب ارگانهای قلابی و منزوی درست میکنند: یکی مانند قارچ مؤسسه و انجمن و سایت و غیره درست میکند که عضوی جز مرتجعین و فاشیستهای هممسلکی خود ندارد اما از پشتیبانی عمدهترین فاشیستهای دورهگرد بهصورت هیأت امنا و در قالب شبه محقق و شبه آکادمیسین برخوردار است، دیگری مثل ریگ سایت و انجمن و «مرکز مطالعات استراتژیک» و غیره راه میاندازد که بعضاً فقط یک عضو بیشتر ندارند اما همگی گشتاپوی آخوندی را در پشت خود دارند.
هر دو دم از «مبارزه» برای حقیقت و آزادی میزنند، اما از زیر ابای آخوند ضدبشر سر درمیآورند: یکی لاف مبارزه برای حقیقت و آمادگی برای پرداخت بهای آن به هر قیمت را میزند اما وقتی پای قیمت میرسد به رژیم پدرخوانده مرتجعین و فاشیستها پناه میبرد، دیگری اول به مزبله آخوندها شیرجه میرود و بعد لاف مبارزه برای آزادی و حقیقت میزند اما بجای پرداخت بهای آن، از مقاومت سراپا خونین ما قیمت میگیرد (۱۶) و وقتی فرصتی برای سودجویی پیش میآید و بوی پول کثیف یا مقام کثیفتر به مشامش میرسد، جفتپا به آغوش آخوندها میپرد (۱۷).
و جالب اینجاست که هر دو این قماش پلید در کنار آخوندها ضدبشر مأمنی برای خود مییابند و به همان میزان هم خود را با این مرتجعین خونریز ضدبشر در وحدت و هم جبهه میبینند.
اما درنهایت هر دو مظلوم را بدتر از ظالم جلوه میدهند تا زمینه را برای سرکوب و کشتار بیشتر مظلوم فراهم سازند: یکی با طرح موضوعاتی از قبیل «جنایتهای» اعمال شده علیه ارتش نازیها، توطئه بزرگ جهانی در حمایت از یهودیها، و ضد مسیح نامیدن یهودیها و سوسیالیستها ومارکسیستها میخواهد چنین القاء کندکه آنها از نازیها بدتراند پس آنها هستند که باید محاکمه و مجازات شوند، دیگری «اسلام مساوی است با تروریسم» را علم میکند تا بگوید مجاهدین از آخوندها و داعش بدتراند تا به خیال باطل خودش، مانند پادوهای استعمار، از این طریق زیرآب منشاء اصلی قدرت و جاذبه مجاهدین را که ایدئولوژی و آرمانگرایی آنهاست بزند. البته هر دو آنها، و همه اشقیاء دنیای شقاوت و ضدیت با انسان مجبورند که مظلوم را بدتر از ظالم نشان دهند، زیرا اگر بگویند ظالم بدتر از مظلوم است، دیگر باید در تضاد بین آن دو طرف مظلوم را بگیرند و خودشان را نفی کنند. پس در این نقطه است که دستشان رو میشود و دیگر نمیتوانند نیات رذیلانه و پلیدشان را پنهان کنند.
بهاینترتیب برایمان روشن میشود که مبنای مشترک این دو قماش خبیث، همچنان که همه اشقیاء از نرون و نمرود گرفته تا فرعون و ابوجهل و معاویه و یزید، تا هیتلر و شاه و خمینی و اسد و خامنهای، و همه مزدوران و خائنین و کاسهلیسان آنها، بهتان و دروغگویی است. این شیرازه جهان آنهاست، که متضاد جهان ما است. و تا دنیا باقی است، هیچ نقطه اشتراکی بین دنیای ما با دنیای آنها وجود نخواهد داشت.
یک نمونه تحمیلشده
معمولاً کسی که میخواهد مفهوم مطلبی را که عنوان کرده روشن کند دنبال نمونه مناسب و گویا میگردد. اما در مورد موضوع بحث ما حقیقت آنقدر عیان و واقعیت آنقدر سرسخت است که نمونه خودش سراغ ما میآید و با اصرار حرفهایمان را اثبات میکند. یکی از مزدورانی که در همین مقاله خدمات شایان و آستانبوسیهای بیپایان او در بارگاه ملایان افشاء شده است (۱۸)، سریعتر و مطلوبتر از آنچه که انتظارش میرفت دامن رذالت از کف داد و گندگاوِ چاله دهانش را به روی سایت زردش پاشید. ما هم این را به فال نیک میگیریم و تلاش میکنیم که از افاضات این لعین در بحث جاریمان استفاده کنیم و پاداش همکاری او با این نویسنده را به تمام و کمال بپردازیم.
همچنان که در بالا اشاره شد، به دلیل اینکه خائنین مانند فاشیستها حقیقت را با انکار واقعیت پنهان میکنند، باید از میان انبوه مزخرفات آنها، آن حرف اصلی را رمزگشایی کرده و بیرون کشید. همان حرفی که خودشان جرأت بیان علنی آن را ندارند زیرا در این صورت حباب فریبکاریها و دروغزنیهایشان در یک آن میترکد. در مورد این خائن هرزه هم همین قانون صادق است. اما ابتدا بد نیست که برخی از تاکتیکهایی را که در بالا برشمردیم و خوشبختانه در کثافتنامه این پاسدار سیاسی آخوندها بکار رفته است بهطور آموزشی هم که شده باهم مرور کنیم.
نادم هرزهسرا چنین وانمود میکند که منظور نویسنده از رمیدن او از جنگ چیزی جز جنگ آزادیبخش است. به همین دلیل اول حمله آمریکا بهایران را علم میکند و داد «وا وطنا» سر میدهد، بعد با یک ژست احمقانه «من که گفتم…» وانمود میکند که منظور جنگ ایران و عراق است. اما این واقعیت را به روی کریهالمنظر نامبارک هم نمیآورد که این بید لرزان «در سال ۱۳۶۵ در مواجهه با اولین شلیک موشک به بغداد در حوالی یکی از پایگاههای مجاهدین» که در پی آن «اعلام بریدگی کرد» (۱۹) و با بربستن رخت جبونی «خواستار اعزام به پاریس» و افکندن رحل زبونی در دیار فرنگ شد. او با این شگرد احمقانه میخواهد، به خیال باطل خودش، با «جابجا کردن تیرک» موضوع جنگ، زردی فرار از این جنگ را با سپیدی مخالفت با آن دو جنگ جایگزین کند.
بعد، مانند آنکه در شهری کتک خورد اما چیزی نگفت تا اینکه به شهر خودش برگشت و به پشتبام خانهاش رفت و رو به شهر اول فریاد زد «اگه مردی یکی دیگه بزن»، او هم بالای تیرکی که خود کاشته میرود و اعلام میکند که اگر نمایندگان واقعی مردم باشند حاضر است جانش را هم فدای میهنش بکند! حال پیدا کنید آن نمایندگان موهوم مورد نظر نادم از جنگ رمیده مذموم را. پس علت اینکه او در منطقه که امکان عملیات علیه رژیم بود برید و از صدای بمب و گلوله رمید این است که میخواست در اروپا دنبال کسی بگردد که جزو «نمایندگان راستین مردم» باشد و مبارزه مسلحانهای هم راهانداخته باشد و از ایشان برای شرکت در آن مبارزه مسلحانه دعوت به عمل آورده باشد تا حضرت نادم العظما ذاتت لَجناتُ مرحمتی به خلق ایران نموده و تکانی از ساحل امن اروپا خورده و قدمی کوچک رنجه نموده و به صحنه نبرد تشریف بیاورند تا با انگشت ملوکانه ماشهای بچکانند، و اگر هم به هدفی اصابت نکرد، لااقل موجبات طلبکاری از خلق و تاریخ فراهم شود و فقیه سفیه لعنت الله علیه بتوانند فریاد«جانم فدای میهن» را بدون ذرهای ریا و تزویر سردهند و گوش فلک را با آن کر کنند. پس نتیجه اخلاقی که ما خوانندگان چشم و گوش بسته گنداب ایشان در سایت زردابش باید بگیریم این میشود که همه باهم دنبال نخود سیاه «نمایندگان راستین مردم» بگردیم.
از مثال بالا جالبتر این است که نادم منفور با حیلهگری موضوع دروغگویی ذاتی خائنین را، که در قسمت اول مقاله از قول داستایفسکی به سادهترین و گویاترین وجه بیان شد، دور میزند و رمان دیگری از این نویسنده به نام «جنایات و مکافات» را علم میکند تا موضوعی بیربط با آن بحث را به میان بکشد و وانمود کند که مدرکی است برای ادعاهای دیگرش: اینهم نمونهای از کاربرد «آلبالوچینی».
اما «فقیه» سفیه پر مدعای ادبیات جهان، که حتی بهاندازه این دوستدار ساده ادبیات هم از فهم آثار نویسندگانی چون داستایفسکی عاجز است، فکر این را نکرده بود که خوانندگان مقاله لجن آلودش ممکن است رمان «جنایات و مکافات» را خوانده باشند، و برخلاف او بدانند که در بسیاری از دانشگاهها، به دلیل پیچیدگی محتوایی «برادران کارامازوف»، بقیه آثار داستایفسکی منجمله «جنایات و مکافات» را قبل از آن مطالعه میکنند. زیرا اگر حتی یک درصد همچنین احتمالی را میداد، اینچنین دم لای تله نمیداد که «راسکولنیکف» (قهرمان داستان «جنایات و مکافات») را وارد صحنه کند. چراکه خواننده مطلع در جا میفهمد که این هرزهسرا که از «دانشگاه فقاهت» فقط دجال گری و وقاحت آموخته با فریبکاری توأم با جهالت از روی بخش عمده زندگی راسکولنیکف و دوگانگیها و جنگهای درونی او بین وجه خبیث و جنایتکار و وجه انسان و باوجدانش پریده، و بعد از دو سه پشتکوارو زدن در هوا جهت خیره کردن چشم خوانندهها، با چابکی که از «پیر مردی در سنین شصت و هفتاد» بعید است اما نه از یک دجالک آخوند نشان، جفتپا در آنسوی زندگی راسکولنیکف که زمانی است که شخصیتش شروع به بازسازی کرده است فرود میآید و در میان نورافکنها و شیپورهای پیروزی، به سیاق سوپرمن، داستان یک راسکولنیکف غنیشده را که برعکس آنیکی میداند که خبیث است و میخواهد که خبیث بماند، بهعنوان قهرمان رمان داستایفسکی به هوا بلند میکند تا از جنایتهای مجاهدین و ایرانیان باغیرتی که او را افشا میکنند داد و فغان سر دهد، و امت همیشه درصحنه را گریان و نالان به سردادن شعار «مرگ بر ضد ولایتفقیه» وا دارد و به جان مجاهدین بیاندازد. اما دریغا که نه از نورافکن و شیپور خبری هست و نه از امت مورد نظر این پهلوان پنبه سفیه، فقط مشتی بریده مزدورِ همآخور خودش مانده است که در برهوت خیانت و لئامت«چون عنتر خنبک زنان و چون منتر جفتک زنان» به پیشوازش میآیند. اینهم از جابجایی تیرک و «خود قهرمان سازی»، البته از مدل مالیخولیایی.
حال، خوانندهای که توجهش به «جنایات و مکافات» جلب شده، به یاد میآورد که علت اینکه یک دانشجوی جوان سرگردان و فقیر مانند راسکولنیکف («راسکولنیک» در روسی به معنی «تفرقه جو» است)، توانست با قساوت کمنظیر با ضربات پشت تبر بر سر یک پیرزن او را بکشد و بعد با ضربه تیغه تبر سر خواهر آن پیرزن را از وسط دونیم کند تا مقداری از پولها و جواهرات آنها را برباید این بود که او در غرقاب نیهیلیسمی که به عقیده داستایفسکی گریبان گیر جوانان آن دوره در روسیه شده بود به خودش قبولانده بود که قتل پیرزن نزولخوار جرم نیست و او «سوپرمنی» است که میتواند این مرز سرخ را رد کند و چنین واقعیت سرسختی را نادیده بگیرد و طوری هم نشود. پس با نفی خبیثانه واقعیت، یکپایش را در دنیای متضادی که در قسمت قبلی این مقاله وصف آن رفت میگذارد و شقی میشود و آن جنایت را مرتکب میشود. اما چون هنوز یکپا در دنیای ما دارد، وجدانش به جان آن شقی میافتد و مدتی را در جهنم غث و سمین دوگانگی سر میکند و بهصورت اتودینامیک «مکافات» میشود. ولی درنهایت با کمک دوستش سونیا وجدانش غالب میشود و به واقعیت جنایتش اعتراف میکند و رفتهرفته از آن دوگانگی خلاصی مییابد. در اینجاست که پروژکتور روی نادم منفور میافتد که در بحبوحه مبارزه مسلحانه انقلابی علیه وحشیترین حکومت تاریخ معاصر، از جنگ میرمد و به ساحل امن میدود. به دنبال آن واقعیت بریدگی و خیانت خود را انکار میکند، و مانند راسکولنیکف «سوپرمن» وار فکر میکند که طوری هم نمیشود، اما برخلاف او، جفتپا به دنیای متضاد میپرد و خود را چون خوک به زیر پای سگهایهار خلیفه ارتجاع میاندازد تا از کثافتهای آنها ارتزاق کند. اما چون دیگر جاپایی در دنیای ما ندارد و سمینی باقی نگذاشته است که به جان غث بیافتد، با جانوری که بهواسطه خیانتش از درونش سر برآورده است یگانه میشود و در «رذالتهای خود در بهیمیت» فرو میرود و بهاینصورت بهطور اتودینامیک «مکافات» میشود.
بعد همین خواننده هوشیار با دیدن این صحنه که خائن ملعون زیر ضرب بردن مقاله احمقانهاش به نام «اسلام دمکراتیک نداریم» را با یک جمله کوتاه با اشاره بهاین نویسنده که «میتواند مقاله خودش را خوانده، حراملقمگیهای سیاسی نهان در آن را فهم کند»، بقول معروف زیر سبیلی رد میکند، انگشت تعجب به دندان میگیرد که چطور چنین هرزهسرای دهندریدهای که سپتیک دهانش را به روی هرکس که بهجای «شما» به او «تو» میگوید باز میکند، اینجا که به محتوا میرسیم زبان درازش بند میآید و دم لای پا پنهان میکند تا مبادا کسی ببیند که دم دارد و «شیطان است».
اما این هنوز پایان ماجرا نیست. خوانندهای که اکنون ذهنش فعال شده، بعد از دیدن حرمتشکنی ملی این دنی که تنها به خاطر خالی کردن غیظ و کین حیوانیاش نسبت به مجاهدین پای یک شخصیت بزرگ تاریخی میهنمان را به میان میکشد و او را به لوث بیبندوباری و فساد اخلاقیاش آلوده میکند، و بعد از خواندن «الطاف بیشائبهای» که هرزهسرا با چند فقره فحش ناموسی نثار نویسنده این سطور میکند و موجبات سرفرازی این حقیر از دریافت مدال افتخار از یک پاسدار سیاسی رژیم که تنها فرقش با دژخیمان شکنجهگر در رویارویی با مجاهدین این است که واژه «منافق» را بکار نمیبرد را فراهم میکند، و بهاین وسیله، به سیاق تابلوی «دوریان گری»، (۲۰) این نویسنده را به عامل پردهبرداری از درون پلید و فاسد و غرقه در شهوات حیوانی او مشرّف میسازد، به یک حقیقت دیگر یقین پیدا میکند. آن حقیقت این است که در جنگ سیاسی کسی که اینچنین در روز روشن بر روی اینترنت و در انظار عموم فحاشی ناموسی میکند و گند و لجن جنسی از دهان و قلمش بیرون میریزد (که سیاق ثابت این برید هرزه در برابر هر افشاگر واقعیتش بوده است)، اولاً به همه میگوید که تیر طرف مقابل به خال خورده و واقعیتی که او درصدد پنهان کردنش بود آشکارشده. ثانیاً چنتهاش خالی است و پاسخ منطقی ندارد که بدهد، پس با بیحرمتی و لمپن بازی میخواهد اذهان را آزرده کند و از این ضعف ماهوی خودش منحرف سازد. و ثالثاً نشان میدهد که در نهانخانه و خلوتگاه خود به چه «شهوات خشنی» که رو نمیآورد و «در بهیمیتش»، خود را در چه «رذالتهایی» (۲۱) که فرونمیبرد. آنقدر که روی دست «اسویدری گائیلوف» سادیست فاسد (۲۲) بلند میشود و فراتر از ارضاء خود با آزار دیگران، به یک مازوخیست تمام تبدیل میشود که با فحاشیهای ناموسی و رکیک به خودش از زبان مجاهدین و هوادارانشان خود را ارضاء میکند. لابد این هم رسم اخلاق و ادب و نزاکت و «مردانگی!» در آن دنیای وارونه و متضاد است، و اینگونه خود ارضائیهای جنونآمیزی از عادات رایج اهالی دیار اشقیاء و ظالمین محسوب میشود. اما دریغا که این خونخوار مجاهدین حتی بهاندازه همان «اسویدری گائیلوف» هم وجدان و غیرت در خود باقی نگذاشته است که در برابر تصورات هرزگی و سوء استفاده جنسی از زنان و کودکان و نفی شدن توسط «دونیا» خواهر راسکولنیکف به خاطر همین فساد و وقاحتش، به فوران آید و خود را با خودکشی مکافات کند. مانند «دوریان گری»، این داستان تکراری هر فرد رذلی است که از جنایتها و بدکاریهایش لذت میبرد و فکر میکند که میتواند از عواقب و مکافات آن بگریزد، اما درنهایت دامنگیر خود او میشود. اما در هر مورد، ذرهای وجدان در آن فرد بهعنوان انسان پیدا میشود که او را بهنوعی عصیان در برابر رذالتهایش وامیدارد. وجدانی که همان یک ذرهاش هم در این خائن فاسد یافت مینشود، که آنم آرزوست. البته نه برای خودکشتن، بلکه سوختن و افروختن. چه میشود کرد! به قول راسکولنیکف «منطق چو تنگ آید، شیطان به کمک آید» (۲۳) و بعد… خائن به جفنگ آید.
اما، مستقل از هر آنچه خواننده مطلع و منصف بیاندیشد و دریابد و هرچقدر که از پردهدریهای مشمئز کننده این خائن فاسد چندشش شود و تهوعش آید، تا آنجا که بهاین نویسنده بر میگردد، «هر چه میخواهد دل گندت بگو»، که اینجا آینهای است که…
گر کنی تف، سوی روی خود کنی ور زنی بر آینه، بر خود زنی
کثافتنامه این هرزهسرا در زردابش در اینترنت آنقدر ازنظر نمونه و مثال غنی است که حیف است اینجا آن را رها کنیم. اما برای اجتناب از طولانی شدن بیشتر مطلب مجبوریم بقیه را بهعنوان تمرین آموزش «خائن شناسی» به خوانندگان علاقهمند بسپاریم و سراغ اصل مطلب برویم.
حرف اصلی این خائن کاسهلیس گشتاپوی آخوندها چیست؟ بهطور خلاصه حرف این است که: نه سه ضربه استراتژیک برشمرده شده در قسمت قبلی مقاله ضربه هستند، نه رژیم در آستانه سقوط و سرنگونی است، و نه کسی هست که با آن بجنگد. نه فقط حالا، بلکه تا ده سال و بیست سال دیگر هم خبری از این چیزها نیست. بیخودی هم کسی دنبال این چیزها نرود. هر کس هم که خواست «مبارزه» کند میتواند بیاید مثل این «منتقد و مخالف و حقجو» دکانی در اینترنت باز کند و کاسهای در دست بگیرد تا به یمن فحاشی به آنهایی که این «واقعیت» را نمیفهمند و نفی میکنند دینار یا دلاری از «غیب» درون آن بیافتد.
این همان حرفی است که رژیم تلاش میکند از طریق پاسدارانش در جبهه جنگ سیاسی به همه القاء کند تا شاید دمی بیشتر به حیات ننگین و خونبارش ادامه دهد. حال اگر مزخرفات سایتهای وزارتی خائنین و مزدوران و لابیهای رژیم را از فیلتر «بهتان خصلت ویژه ظالمان» عبور دهیم، همین حرف است که رمزگشایی میشود و همه لجن پراکنیها و ادعاهای اضداد مقاومت و جبهه ضدخلق یکی میشود و واقعیت ضربات استراتژیک و اقدامات مقاومت که در کهکشان ویلپنت بهاوج رسید آشکار میشود. پس، به زبان دنیای خودمان در یککلام، «حرف اصلی این است که نبرد یا تسلیم. بقیهاش به دنبال همین پاسخ یک کلمهای میآید.» (۲۴)
حالا، بعد از آشنایی با فاشیستها و آگاهی نسبت به نقاط اشتراک این دو تیره پلید در پیشبرد اهداف خبیثانه شان، و بعد دیدن این نمونه رنگی پانوراما، اگر بهاین فکر افتادهاید که، به مصداق «سگ زرد برادر شغال است»، در اینجا هم «خائن زرد برادر فاشیست» محسوب میشود، کمی صبر کنید! هنوز گام نهایی در بررسی ما باقی است.
(ادامه دارد)
ب. فراهانی
تیر ۹۴- رزمگاه لیبرتی
پانوشتها:
۱. جملهای از «یورگن گراف»، یکی از منکران هولوکاست در مقابل قاضی دادگاهی که در سال ۱۹۹۸ سویس او را به جرم اشاعه فرهنگ نفرت و آزار انسانها محاکمه و محکوم کرد.
۲. یک انسانشناس به نام «دیدیر فاسین» انکارگرایی را اینطور تعریف میکند: «یک موضع ایدئولوژیک که فرد از طریق انکار واقعیت و حقیقت از خود بهطور سیستماتیک واکنش نشان میدهد». (از نشریه انسانشناسی عمومی کالیفرنیا، جلد ۱۵، سال ۲۰۰۷).
۳. «شبهعلم» یک ادعا، عقیده یا عملکرد است که بهغلط بهعنوان علمی ارائه میشود اما به روشهای معتبر علمی متکی نیست، بهطور قابل اتکاء نمیشود آن را آزمایش کرد، یا به هر نحوی از منزلت علمی برخوردار نیست.
۴. این مؤسسه خود را چنین تعریف میکند: «یک مرکز آموزشی، تحقیقاتی و انتشاراتی موضوعات عمومی که متعهد به بالا بردن سطح آگاهی مردم نسبت به تاریخ است».
۵. این مؤسسه در سایت خود بهدروغ مینویسد: «این مؤسسه هولوکاست را نفی نمیکند. هر دانشمند و محقق تاریخ در قرن بیستم فاجعه بزرگی را که دامنگیر یهودیهای اروپا در جنگ جهانی دوم شد تأیید میکند. اما، مؤسسه طی سالیان کتابهای بسیاری منتشر کرده و برای بازبینی تاریخ فراخوان داده است، و روی موارد مشخص وقایع هولوکاست که بزرگنمایی شده تأکید کرده است».
۶. «دیوید دوک» رئیس سابق «کو کلاکس کلان» پای ثابت همه کنفرانسهای «ریویزیونیستها» است.
۷. «ویلیس کارتو»، که از دهه ۵۰ سابقه نژادپرستی و طرفداری از هیتلر داشت، در سال ۱۹۹۶ در ایالت کالیفرنیا به جرم اختلاس محاکمه شد و قاضی او را به پرداخت نزدیک به شش و نیم میلیون دلار از هفت و نیم میلیون دلار صندوق این مؤسسه که در کنترل وی بود و به طرق مختلف منجمله به نام افراد مرده برای خودش سهم کنار گذاشته بود صادر کرد.
۸. قاضی دادگاه «ویلیس کارتو» بعد از محاکمه او گفته بود: «در انتهای محاکمه من بهاین نظر رسیدم که آقای کارتو فاقد خلوص و صراحت بیان در مورد آنچه که صادقانه به یاد میآورد بود».
۹. «مارک وبر» در مقالهای با عنوان «چقدر تجدیدنظرطلبی در هولوکاست معقول است؟» نوشت ریویزیونیستها طی ۳۰ سال فعالیت حمایت بسیار کمی برای انکار هولوکاست به دست آوردهاند. او میگوید:« این نظر مقداری حمایت از ایران و جاهایی مثل آنجا دریافت کرده است، اما تا آنجا که من اطلاع دارم، هیچ دانشکده تاریخ در هیچیک از دانشگاهها وجود ندارد که از نظرگاه ریویزیونیستها حمایت کرده باشد.» او سپس توصیه میکند که بجای تجدیدنظر در تاریخ، روی مقابله با «قدرت یهودی-صهیونیستی» تمرکز کنند.
۱۰. این کتابها و نظیر آنها توسط «انتشارات کسل هیل» شیکاگو که متعلق به همین قماش است چاپ میشود.
۱۱. این کتاب در سال ۲۰۰۳ توسط «مؤسسه آدلید» که به خودش تعلق دارد چاپ شده است.
۱۲. روزنامه لبنانی انگلیسیزبان «دیلی استار» در واکنش به جلسهای که این مؤسسه در لبنان برنامهریزی کرده بود آن را یک «گروه تنفر بینالمللی» نامید و به نقل از یکی از مسئولین سابق سازمان آزادیبخش فلسطین نوشت: «با چنین دوستانی، چه نیازی به دشمن داریم». (مقاله «تنفر را تحمل نکنید»، دیلی استار، شماره ۲۴ مارس ۲۰۰۱).
۱۳. توبن در صفحه ۳۶۱ کتابش مینویسد: «روشن است که در ایران کیفیت زندگی وجود دارد. قطعاً بر زندگی در ایران چیزی فراتر از منطق حاکم است. (!) ایران یک ساختار سیاسی جالب دارد، و رهبر ایران از این نظر که هیچ تمایلی به مصرفگرایی ماده پرستانه از خود نشان نمیدهد غیرعادی است. (!!) او بسیار ساده زندگی میکند و هرگونه ثروتی را نفی میکند. این البته او را به حد افراط صادق کرده است.(!!!)»
۱۴. در یک مقاله از قول «کریس هوفنگل» که یک حقوقدان و عضو مرکز «حقوق و تکنولوژی» دانشگاه برکلی آمریکا است در مورد بهکارگیری لفاظی توسط انکارگرایان آمده است: «… کسانی هستند که به روشهای انکارگرایانه متوسل میشوند زیرا میخواهند از یک نوع «ایده فوق ارزشی» که برای هویتشان حیاتی است حفاظت کنند. ازآنجاکه گفتگوی مشروع برای کسانی که درصددند از افکار متعصبانه و ریاکارانه و نظرگاههای غیرمعقول در برابر واقعیتهای علمی حراست کنند مقدور نیست، تنها راه باقیمانده برایشان بهکارگیری این نوع لفاظیها است». («انکارگرایی و گلآلود کردن آب»، نوشته «ریک استوف» در نشریه «بررسی ژورنالیسم سنت لوئیس»، شماره ۳۷، صفحات ۲۱ تا ۳۳، به تاریخ ژوئن ۲۰۰۷)
۱۵. از مقاله «مارک هوفنگل» در گاردین، ۱۱ مارس ۲۰۰۹. همچنین مقاله «تارا اسمیت» در نشریه «آموزش عالی تایمز»، ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۷.
۱۶. مراجعه شود بهاطلاعیه کمیسیون امنیت و ضدتروریسم شورا درباره کلاهبرداری اسماعیل یغمایی، مداح منفور و لمپن آخوندها با عنوان «فراخواندن مجدد چاکران ولایت بهاقامه دعوا و پیگرد قضایی در موردادعای مرگهای مشکوک، طلاقهای اجباری و کلاهبرداری مالی»، ۴ بهمن ۱۳۹۳.
۱۷. جانوری به نام امیرحسین جهانشاهی که خود را «مخالف» رژیم آخوندی مینامید اما بهوضوح یک مأمور گشتاپوی آخوندی است در روز ۲۱ نوامبر ۲۰۱۴ در مصاحبه با تلویزیون خودش به نام «رها» که لابی خائنین به خلق و مقاومت و مأموران وزارت بدنام بود گفت: «میخواهم بهصورت علنی اعلام کنم که تغییر ویا براندازی نظام جمهوری اسلامی توسط هرگروه سیاسی ویا فردی با در دست داشتن این تجربه که عواقب آن جنگ داخلی و تجزیه کشور خواهد بود امری کمتر از خیانت نخواهد بود».
قابلذکر است که تلویزیون «رها» همان کانالی است که تواب تشنه به خون (ایرج مصداقی) را در ۱۵ مرداد ۹۳ برای لجن پراکنی علیه مجاهدین و شورای ملی مقاومت ایران به کار گرفت تا به گفته صاحبش: «آن دسته از مسئولان رژیم که میخواهند کشور را نجات دهند، موفق شوند»!
۱۸. مراجعه شود به مقاله نادم منفور «از جنگ رمیده» اسماعیل یغمایی در سایت زردش با عنوان «در رد ارتباط تاریخساز”حاجیه فاطمهاره” با وزیر مقتول قائممقام فراهانی»، ۳۰ ژوئن ۲۰۱۵.
۱۹. از مقاله «شرافت به”یغما” رفته» نوشته مجاهد خلق اکرم حبیب خانی، سایت ایران افشاگر؛ سهشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۲.
۲۰. اشاره به رمان کوتاه «تصویر دوریان گرِی» اثر اسکار وایلد، نویسنده و شاعر ایرلندی است. داستان درباره فردی خوشسیما و آراسته به نام دوریان گری است که جنایت و فسق و فجوری که مرتکب میشود، در تصویر او که توسط دوستش نقاشی شده بود منعکس و نمایان میشود، اما ظاهر خودش تغییری نمیکند. او نیز در هراس از دیدن واقعیت وحشتناکش، روی آن نقاشی را با پردهای میپوشاند. درنهایت برای خلاصی از آن تابلو، که منعکس کننده روح او بود و وجدانش را آزار میداد، اقدام به پاره کردن آن با چاقویی میکند که دوستش را با آن کشته بود. اما ضربات چاقو به تابلو، بر بدن خود او فرود میآید و همزمان با جان دادن، تمام آثار خباثت بر روی تابلو به او منتقل میشود و تابلو به حالت اول خود برمیگردد.
۲۱. اشاره به نقلقولی است که در قسمت اول مقاله از کتاب «برادران کارامازوف» داستایفسکی آورده شد.
۲۲. «اسویدری گائیلف» یکی از شخصیت های رمان «جنایات و مکافات» است.
۲۳. از قسمت اول، فصل ششم رمان «جنایات و مکافات».
۲۴. نقل از مسعود رجوی در نشستهای رمضان ۱۳۹۲ با مجاهدین اشرف و لیبرتی.









