سايت ايران افشاگر، دربرگيرنده اخبار، مقالات و افشاگري ها مقاومت ايران

یادی از فرزادکمانگر، شیرین علم هولی، علی حیدریان، فرهاد وکیلی، مهدی اسلامیان

0 248

گرامی باد خاطره جانباختگان راه آزادی در ۱۹اردبهشت ۸۹

روز نوزدهم اردیبهشت نهمین سالگرد جانباختن فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، فرهاد وکیلی، علی حیدریان و مهدی اسلامیان است. جنایتکاران خامنه‌ای، این عزیزان را در سحرگاه ۱۹اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۹، در زندان اوین به‌دار آویختند.

در این روز، در بسیاری از مناطق کردستان و ایران، به یاد این عزیزان مراسمهای باشکوه برگزار می‌گردد.

پیکر هیچ‌کدام از اعدام شدگان به خانواده‌هایشان تحویل داده نشد و به‌طور مخفیانه عناصر اطلاعات رژیم آخوندی آنان را دفن کردند

مهدی اسلامیان در دوم اردیبهشت ۸۸در نامه‌یی که از زندان خطاب به دبیرکل وقت سازمان ملل ‌متحد نوشت با رد اتهامات وارده به خود نوشته بود «مدت دو سال است بی‌ گناه تحمل حبس می‌نمایم و مدت یک سال است در سلول ‌های مخوف و انفرادی بند ۲۰۹زندان اوین زیر شدیدترین شکنجه‌ ها قرار داشتم و تمامی این سختی‌ ها را به جرم برادر بودن متحمل شدم».

شیرین علم هولی قبل از اعدام با انتشار دو نامه، ضمن رد اتهامات گفته بود که طی ۲۵روز نخست دوره بازداشتش در مکانی نامعلوم، شدیدترین شکنجه‌های جسمی و روانی را تحمل کرده است.

فرهاد وکیلی در نامه‌یی که در زندان نوشته بود می‌گوید در بیدادگاهی ۱۰دقیقه‌ای به اعدام محکوم شدم اما اگر روزی ده بار اعدامم کنند و باز زنده شوم دوباره فریاد خواهم زد آزادی، آزادی.

فرهاد مرگ را به سخره می‌گرفت و از آن هراسی به دل راه نمی‌داد چنانکه در نامه‌یی می‌نویسد:

«مرگ یعنی عشق، آسمان بودن، رفتن، مرگ یعنی جدایی کوتاه شدن دست از جهان، مرگ ترک دیار، دوری همیشه از یاران، مرگ یعنی رفتن، رفتن بدون بازگشت، در یک‌کلام مرگ یعنی مرگ، اما پیش من هر چه از مرگ می‌گویند در دل هراسی ایجاد نمی‌شود، مرگ اگر اژدهاست در دل من مورچه‌ایست بی‌آزار، مرگ برای من سعادتی است هدیه شده از سوی دوست زیرا برای ملت است. یاد من بعد از مرگ یاد خواهد شد با یاد شهدا، مرگ برای من یعنی دوباره بودن، یعنی دل به عشق سپردن، یعنی تولد و اگر عمر من یعنی طول مسافتی ما بین دو ایستگاه،پس رسیدن به مقصد برایم رویایست بس عظیم، زیرا من و ملتم و عزیزانم و فرزندان و یارانم در این دنیا بی‌پناه بودیم اما آرزوی ناشکفته من در راه این سفر که می‌دانم کجا می‌روم و چه می‌خواهم شد مرا به سوی مرگ می‌کشاند، شاید پس از مرگ من و با مرگ من خون انسانی که آیندگان او را شهید خواهند خواند پشتیبانی باشد برای ملتم و وطنم و فرزندانم.»

دادگاه علی حیدریان فقط چند دقیقه بود. علی در بند ۲۰۹زندان اوین سخت‌ترین شکنجه‌ها را تحمل کرد ولی هرگز حاضر نشد در اعترافات تلویزیونی که وزارت اطلاعات سناریوی آنرا ریخته بود شرکت کند. بازجویان به علی گفته بودند اگر به اعترافات تلویزیونی تن ندهد او را با فرهاد وکیلی و فرزاد اعدام خواهند کرد.

فرزاد کمانگر متولد سال ۱۳۵۴کامیاران پس از دریافت مدرک آموزگاری در مقطع دبستان، چهار سال مشغول تدریس به کودکان کامیارانی در روستاها بود. فرزاد پس از آن در دانشگاه پیام نور سنه موفق به کسب مدرک لیسانس در رشته روانشناسی شد و دوباره به کامیاران و میان دانش آموزانش بازگشت.

فرزاد کمانگر در کنار شاگردانش

فرزاد کمانگر در کنار شاگردانش

نامه‌های پرشور و انگیزاننده فرزاد به دانش‌آموزان و دوستانش یادگاری جاودانه و ماندگار از این شهید است. نامه‌هایی که هر کدام به اندازه یک کتاب قطور و یک زندگی شرافتمندانه حاوی درسهای عشق و دوستی، وفا و پایداری و مبارزه به هر قیمت است.

نامه‌ای که پس از شنیدن اعدام احسان فتاحیان در زندان اوین فرزاد کمانگر نوشته نگاهی بیاندازیم و شعری خطاب به فرزاد پس از اعدام او به دست دژخیمان:

نامه فرزاد کمانگر به احسان فتاحیان پس از شنیدن خبر اعدام او:

«هر شب ستاره‌یی به زمین می‌کشند

و این آسمان غم‌زده غرق ستاره‌ها است

سلام رفیق، چه‌گونه تجسم‌ات کنم؟ به کدام جرم تصورت کنم؟ جوانکی نحیف بر فراز چوبهٔ دار که به شکفتن غنچهٔ خورشید لبخند می‌زند؟ یا کودکی پابرهنه از رنج‌دیده‌گان پایین شهر که می‌خواست مژ‌دهٔ نان باشد برای سفره‌های خالی از نان مردم‌اش.

چه‌گونه تجسم‌ات کنم؟ نوجوانی از جنس آزاد چشیده‌گان بالای شهر که الف‌ بای رنج و مظلومیت، درس مکتب و مدرسه و زندگی‌شان است. راستی فراموش کردم؛ شهر من و تو پایین و بالا ندارد، چهار سوی آن رنج و درد است.

بگو رفیق بگو…

می‌خواهم تصورت کنم. در هیأت «سیامند» که رخت عروسی به تن کرد تا به حنابندان عروس آزادی برود.

چه‌گونه؟ چه‌گونه تصورت کنم؟ در پوشش جوانی که راه شاهو را پیش گرفته تا از لابه‌لای جنگل‌های سوختهٔ بلوط به کاروانی برسد که مقصدش سرزمین آفتاب است؟ ولی هیچ‌کدام از این‌ها که جرم نیست، اما می‌دانم «تعلق به این خلق تلخ است و گریز از آنها نامردی» ….

و تو به گریز و نامردمی‌ کردن «نه» گفتی و سر بدار سپردی تا راست قامت بمانی.

رفیق آسوده بخواب…

که مرگ ستاره نوید بخش طلوع خورشید است و تعبیر خواب چوبهٔ داری که هر شب در سرزمین‌مان خواب مرگ می‌بیند، تولد کودکی است بر دامنهٔ زاگرس که برای عصیان و یاغی شدن به دنیا می‌آید.

آرام و غریبانه تن‌ات را به خواب بسپار و با زهدان زمین بوسه ببند برای فردای رویش و رستن.

بدون لالایی مادر، بدون بدرقه خواهر و بدون اشک پدر آرام بگیر در خاک سرزمینی که ابراهیم‌ها، نادرها و کیومرث‌ها را به امانت نگه‌داشته است.

فقط رفیق بگو… بگو می‌خواهم بشنوم چه بر زبان‌ات چرخید آنگاه که صدای پا و درد به هم می‌آمیخت؟ می‌خواهم یاد بگیرم کدام شعر، کدام سرود، کدام آواز کدام اسم را به زبان بیاورم که زانوی‌ام نلرزد. بگو می‌خواهم بدانم، که دل‌ام نلرزد آنگاه که به پشت سر می‌نگرم…

سفرت به خیر رفیق!»

فرزاد کمانگر

زندان اوین

شعری از طارق

نامه‌ات را خواندم، برادر جانم فرزاد!

سطر می‌لرزد در اشک

اشک می‌بارد بر سطر

می‌شیارد شور

خطی از سوگ به هر گونهٔ پژمان سکوت

نامه‌ات را خواندم؛ «نامه به احسان» را می‌گویم

«بی لالایی مادر در گوش»، آی برادر جانم فرزاد!

بر نرمای دلم سر بنه آرام بگیر!

بر غزلهای سرشکم که بجز رنگ رثای تو در آیینه ندید

اینک آسوده بخواب!

باز من با تو، «سیامند» و «علی»، گام زنان

بر سر کوره رهی سوخته در جنگل بیدار بلوط

«راه شاهو» در پیش

گفته‌اند از طرف تازه شرق

می‌رسد قافله‌یی عطرتر از پچ پچ یاس

بارهایش همه دانایی و آهنگ و عسل

شبنم و نور و غزل

آه!

کودک دامنهٔ زاگرس؛ ای بچهٔ مغرور عقاب!

یاغی شوق برافروزِ انیسِ شب و تنهایی و ماه

شد سرِ دار بلند

از سرودی که تو در باد پراکندی با خشم

سفرت همدم باران باد، آی رفیق!

بی تو، با یاد تو باید بوسید

مرگ را در راه هدفهای سترگ

و خطر کَرد؛ خطرهای بزرگ

رسم مردان خدا

بوسه بر مرگ،

در بلندای نیآلوده عشق است

باز باید به تفنگ

باز باید به سرود

باز باید به سفر کرد سلام

در نباید آبادی که در آن عشق، گناه،

زیبایی جرم

وه! که چه جرم زیبایی ست

دست سودن به تن قهوه‌یی گرم تفنگ

بر سر کتف و کمر از چپ و راست

ضربدر واره‌یی از خرمن زرین فشنگ آویزان

لکه و یورتمه رفتن به شتاب

از میان وزش وحشی سمفونی شلیک که یک لحظه ندارد پایان

بی هراس از گزش خونی زنبور گلوله،

در میدان

وه! که چه جرم زیبایی ست

داشتن دیده‌یی آمیخته با خشم و غرور

از شکاف درجه تا مگسک، در خط ممتد همه بردوخته بر خال سیاه دل خصم

کجکی خم شده بر خانهٔ زین،

تاختن از دامنه تا قلب خطر

عکسی از هیبت پرهیب تو و اسب تو در آینهٔ رود مسافر به غروب

ثبت در قاب شفق

فخر باید که کند فخر به این منظرهٔ سرخ شکوه

زندگی زیبایی ست

زیبایی، جنگیدن

وه! که چه جرم زیبایی ست!

این‌چنین مردن

دست در دست پگاه

شوق در شوق نگاه

بال در بال شرف.

زندگی زیبایی ست

زیبایی، جنگیدن

دشت مواج شقایق می‌گوید

به چه کارآیدت این کاسه خون

اگر ارزانی عشقی نشود

پسر زاگرس ای زادهٔ نی لبک و دانایی و شیر!

من نمی‌پرسم از تو

چه بگویم که نلرزد پا

از وداع یاران در بند

تا ملاقات شب چوبهٔ دار

دیرگاهی ست که در آن سر مرگ

پرچمی سرخ برافراشته‌ام؛ برگ به برگش همه جان

من طنابم بر گردن

من صلیبم سر دوش

زندگی را

در تفنگی می‌بینم

که مرا کامل می‌سازد

بگذار

در نقاشی هر کودک کُرد

دود آبی تن باروت نمادی باشد از صبح

این برای شرف ایرانی بودن کافی ست

آه!

می‌تراواند چشم

واژه ساکت اشک

باورم نیست رفیق!

رفته باشی با مرگ

قلب تو در تن هر واژه من

طبل می‌کوبد با شوق

سبز مانی، سفرت خیر! برادر جانم فرزاد!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.