مردانگی و عقیده از زبان” مموش” – نویسنده آرش پورغلامی

87
مجاهد خلق آرش پورغلامی

من آرش پورغلامی از استان آذربایجان شرقی اهل هادی شهر هستم و حدود ۴سال است در تشکیلات سازمان مجاهدین خلق هستم و لباس شرف مجاهدی برتن دارم و در فضای پاک مناسبات سازمان نفس میکشم و تمام تلاش و آرزویم این است که با سرنگونی رژیم آخوندی آزادی و دموکراسی را در میهن عزیزمان ایران برقرار کنیم.

رژیم خمینی و وزارت اطلاعاتش برای اینکه اذهان مردم ایران را نسبت به سازمان مجاهدین مخدوش کند, تلاش میکند با ترفند های مختلف و به میدان آوردن مشتی بریده مفلوک عمرحکومتش را چندروزی زیادتر کند.

این روزها همین حرفها را از دهان کسانی میشنویم که چند روزی اینجا بودند ولی بدلیل ناتوانی خودشان بریده و رفته اند و الان بهای زندگی خفت بار و پریدن در آغوش وزارت اطلاعات آخوندی را از جیب سازمان مجاهدین میپردازند و قصد دارند با بیان این اکاذیب, با یک تیردو نشان بزنند هم بریدگی خودشان را توجیه کنند, و هم خدمتی به اربابشان کرده باشند.

البته نیازی به پاسخگویی به این بریدگان مفلوک نیست ولی وقتی می بینم که بلندگوی وزارت اطلاعات شده اند و سنگ رژیم را به سینه میزنند و ادعای آزادی و تغییر در ایران ستمدیده میکنند و سازمان را متهم به جوان فریبی و آدم ربایی میکنند دیگر وظیفه خودم می دانم که از حق و حقوق خود و سازمانم دفاع کنم.

در اینجا بهتراست به یکی از این بریده ها که از قضا همشهری من هم هست و ظاهرا به علت داشتن عقاید متفاوت با سازمان در حالیکه می خواست به لس آنجلس برود ولی سر از زیر عبای آخوندها در آورده, اشاره ای بکنم:

ایشان مدعی اند که به سرمبارکشان کلاه گذاشته شده و به او قول کار در کارخانه چرمسازی!!, پول و خارجه و . . . داده اند ولی به ارتش آزادیبخش فرستاده اند.

همشهری ما که محمدرضا شمسی باشد فراموش کرده که بگوید معروف به ”مموش” است و اغلب همشهریان از سوابق نامبرده با اطلاعند. از بد روزگار این مموش خان مدتی وبال گردن سازمان شد, سازمان هم هرچه تلاش کرد این فلک زده را به راه راست هدایت کند تا قدمی در مسیر سرنگونی رژیمی که عامل سیه روزی خودش نیز هست, بردارد متاسفانه ایشان نمک خورد و نمکدان بشکست.

این همشهری ما البته حرفهای گنده تر از دهنش هم زده است که درست این است بگویم به دهانش گذاشته اند معلوم نیست از کی تا بحال پشت کردن به مردم ایران و آرمان آزادی یک ملت و رفتن به زیر قبای آخوندها را به حساب مردانگی و عقیده می گذارند؟ و ازکی بی جربزه گی در مقابل یک رژیم منفور و ضدبشر را به حساب اعتقاد و عقیده می گذارند؟

بهتر ست فرمایشات ایشان از زبان خودشان بشنویم توجه کنید:

”در ترکیه به ما گفتند می رویم توی کارخانه چرم سازی کار کنیم . . بعد دو تا نوار آوردند توی هتل. تا ما نوارها را دیدیم، اصلاً باورمان نشد.گفتیم بابا این ارتش چیست؟ رژه چیست؟ . . . بعد من با خودم فکر کردم گفتم توی این برنامه یک حقهای است. خلاصه به رفیقم که همراهم بودگفتم تو اگر می خواهی بروی، برو آنکارا. من همین وان یک ۲۴ ساعت فکر کنم بعد می آیم پیش شما. قصد برگشتن داشتم. او را فرستادم. شب نشستم و کلاهم را گذاشتم جلویم و گفتم این نامردی است، با هم آمدیم، او رفته، حالا من برگردم ایران؟ خلاصه فردای آن روز من حرکت کردم به طرف آنکارا در تاریخ بهمن ماه ۸۱ . . .”

بعد از مدتی که این همشهری وارد ارتش شد و اوضاع قبل از جنگ را دید فیلش یاد هندوستان کرد و بنای ناسازگاری گذاشت و هر روز یک بامبولی راه می انداخت . . . به ادامه افاضات ایشان توجه کنید:

”تا روزی که آمریکایی ها نیامده بودند، از ترسمان نمیتوانستیم حرف بزنیم خلاصه صبر کردیم تا زمانی که آمریکایی ها آمدند برایمان کارت صادر کردند، از زمانی که کارت صادر کردند، دیگر ما ترس بی ترس، هر روز شروع کردیم توی پذیرش جنگ و دعوا. بچه های آذربایجان دور من بودند، بچه های بلوچ را بسیج کرده بودم خلاصه دیدند چاره ای نیست یک برگه گذاشتند جلوی من به نام “اخراج نامه” یک کم فکر کردم، من هم برداشتم رویش نوشتم به دلیل اختلاف عقیده من خودم از سازمان جدا می شوم. امضا کردم رفتم خروجی و بعد هم ما را فرستادند پیش امریکایی ها. .. بعد به آمریکایی ها گفتم اینها یک نیروی التقاطی هستند که اصلاً نه تاریخ لنگه اینها را نوشته و نه خواهد نوشت من نمیخواهم با اینها باشم هر موقع اینها را میبینم ناراحت می شوم.”

از آنجا که ارادت خاصی! به این همشهری تازه از راه رسیده دارم حیفم آمد که بینصیبش گذاشته باشم و حق هم شهرگری را بجا نیاورده باشم. راستش لحظه اول که قیافه اش را دیدم متوجه شدم که چقدر وضع رژیم خراب است که این همشهری را مورد مصرف قرار داده است و لابد یکی هم خرج جمع و جور کردن این همشهری کرده است چون تا جایی که یادم هست چند کلاس بیشتر سواد نداشت و به سختی حرف می زد یا می نوشت. البته شاید من اشتباه بکنم چون در رژیمی که ولی فقیه یک شبه درست می شود و پاسدار آدم کش هزارتیر, یک شبه دکتر! مهندس! پروفسور! پرزیدنت! می شود هیچ بعید نیست که همشهری ما هم حرف زدن یاد گرفته و صاحب عقیده و مرام شده باشد!! چه بسا ممکن است طی این مدت تاریخ هم خوانده باشد یا در زمینه عقاید التقاطی مطالعاتی داشته باشند. واقعا خنده دار است چون این همشهری اگر الان هم ازش بپرسی عقیده چیست نمی داند خوردنی است یا پوشیدنی تا چه رسد به نوع التقاطی اش.

بسیاری از این مزخرفات, هرکسی را که اندکی مرز بندی با رژیم داشته باشد, آزار میدهد چه رسد به مردم ستمدیده و رنج کشیده ایران و بخصوص همشهریان عزیزم درهادی شهر که خیانت و پابوسی این مزدوران را هرگز فراموش نخواهند کرد.

و البته این اوج درماندگی رژیم است که مجبور شده برای آخرعمرش کسانی را به خدمت بگیرد که منفور جامعه هستند. و مهر خیانت بر پیشانی آنها حک شده است.

دور نیست روزی که این رژیم توسط همین مردم و همین مقاومت سرنگون بشود و مردم ایران به آزادی برسند و خودشان سرنوشت خودشان را تعیین بکنند و به حاکمیت این دجالان پایان بدهند.

برای روشن شدن مساله می خواستم مختصری از پروسه آشنایی و پیوستنم به سازمان را برای هموطنانم بگویم چرا که من یک نمونه از آن افرادی هستم که در معرض تمام ادعاهایی که رژیم از دهان این عناصر مطرح میکند قرار داشتم.

من در سال ۷۸ توسط یکی از هواداران سازمان در منطقه خودمان با سازمان آشنا شدم و به همراه یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم به عراق رفته و به مجاهدین بپیوندیم. به همین خاطر به ترکیه رفتم. سازمان بطور مفصل شرایط پیوستن را برایم توضیح داد و گفت باید در اوج آگاهی و اختیار انتخاب خودت را بکنی و من هم بعد از شنیدن تمام آن توضیحات انتخاب خودم را کردم.

باید در همین جا تأکید کنم نفر کاملا آزاد بود انتخاب بکند که به ارتش بپیوندد ویا از همان اول قبول نکند و به دنبال کار و زندگی خود برود. من هم انتخاب کردم که به عراق بروم و وارد سازمان شدم.

بعداز مدتی دیدم که مبارز بودن و مبارز ماندن کار سادهای نیست و احساس میکردم نمی توانم تحمل کنم و بعد هم بدنبال افزایش تمایلات زندگی طلبانه و جاذبه های یک زندگی عادی مثل تشکیل خانواده, کمکم انگیزه های خودم در این مسیر را از دست دادم و بالاخره در یک نقطه تصمیم گرفتم و تقاضای خروج از مناسبات سازمان کردم.

یادم هست که یکی از مسئولین آن قسمت با من صحبت کرد و از من میخواست که یک بار دیگر در مورد تصمیمی که گرفته ام تجدید نظر بکنم و نباید به این راحتی در مقابل مشکلات تسلیم شوم و برای من از خاطرات گذشته و سختی هایی که یک مبارز در طول عمر مبارزاتی خود کشیده بود تعریف میکرد. البته من تنها نبودم بلکه تعداد دیگری هم بودند و میخواستند از مناسبات خارج بشوند. در مدتی که آنجا بودم هیج وقت احساس نکردم نفرات یا مسؤلینی که دارند مسائل ما را حل و فصل میکنند, چه صنفی یا تدارکاتی و. . . ذره ای کم گذاشته باشند. آنها در حد توان و امکانات و حتی بیشتر از آن چیزی که برای خودشان بخواهند, با تمام علاقه و عشق و ایمانشان به انسانیت و ارزشهای انسانی با ما تنظیم رابطه می کردند.

ما دارای تمام امکانات رفاهی مانند تلویزیون ضبط و. . . . . بودیم و رسیدگی که آنجا به ما میشد, بیشتر از موقعی بود که در این وضیعت قرار نگرفته بودیم. و این برای من غیر قابل درک بود و با تمام معیارهای ذهنی خودم نمیتوانستم آن را برای خودم توجیه بکنم. با این حال من سر تصمیم خودم یعنی خروج از سازمان پا فشاری کردم. بعد از یک ماه و نیم سازمان با بهترین امکانات خود و از طریق قانونی مرا به ترکیه فرستاد و از جمله مقدار زیادی پول علاوه بر هزینه بلیط و هزینه مسافرت به ماکه ۴ نفر بودیم داد تا برای رفع نیازهایمان تا رسیدن به مقصد داشته باشیم و ما با هم به ترکیه رفتیم. بعد از اینکه به ترکیه رسیدم, بخاطر اینکه یکی از نفراتی که با ما بود بلافاصله بعد از رسیدن به ترکیه خودش را به کنسولگری رژیم در استانبول معرفی کرده بود نمیتوانستم از راه قانونی به ایران بروم و احتمال میدادم که توسط ارگانهای اطلاعاتی رژیم دستگیر بشوم. به خاطر همین تصمیم گرفتم از راه غیرقانونی به ایران بروم و همین باعث شد که دو ماه در ترکیه بمانم. طی این مدت با اینکه دیگر هیچگونه رابطه تشکیلاتی با سازمان نداشتم و از طرفی سازمان هم در مقابل من هیچگونه تعهدی نداشت با این حال از طرف سازمان حمایت مالی میشدم و بعد از دو ماه از راه غیرقانونی به ایران رفتم و مستقیم به تهران رفته و در یکی از مناطق دور افتاده تهران شروع به کار کردم. حدود ۹ ماه در تهران بودم تا اینکه در اواخر اردیبهشت۸۰ برادر نفری که با هم به عراق رفته بودیم را رژیم دستگیر کرد و به زندان اوین انداخت و نفرات وزارت اطلاعات به محل کارم ریختند ودنبال من بودند. خوشبختانه شانس آوردم و توانستم فرار کنم و برای چند روزی به شمال ایران رفتم و غیر قانونی به آذربایجان رفتم و بعد از مدتی که آنجا بودم باتوجه به اینکه دنیای کثیفی که آخوندها برای مردم ایران درست کرده بودند و بدبختی و ظلم وستمی که رژیم در حق ملت ایران میکرد را دیده بودم و هم دنیای پر از فدا و صداقت, وفاداری و پاکی مجاهدین را دیده بودم. وقتی در لحظات تنهایی و خلوت خودم به این دو دنیای متضاد فکر میکردم از تصمیم خودم بر خروج از سازمان شرمنده میشدم و همیشه خودم را گناه کار میدیدم. لذا دوباره تصمیم گرفتم که به سازمان بپیوندم ولی این حق را به سازمان میدادم که قبول نکند ولی سازمان مجددا و با تاکید بیشتر در مورد سختی مبارزه و سختی شرایط عراق و محدودیتها برای من توضیح داد.

بعد از مدتی و اطمینان از اینکه در مبارزه جدی هستم, درخواستم پذیرفته شده و بعد از چند روز به عراق بازگشتم و درست روز ۳۰ خرداد ۸۰ به اشرف رسیدم و به قسمت ورودی پذیرش رفتم همان جایی که قبلا هم یکبار رفته بودم. در تمام مدتی که در ورودی داشتم ریل ورود به پذیرش را میگذراندم حتی یک بار هم در مورد گذشته ام, به من حرفی نزدند. گویی اصلا” چنین اتفاقی نیفتاده بود و با برخوردهای گرم همیشگی شان با من تنظیم رابطه میکردند و همین ارزشها است که وقتی چشم انسان به آنها باز میشود به زیبایی و اوج ایدئولوژی این سازمان احترام میگذارد.

همیشه در ذهنم بود که کسانی که توان مبارزه در شرایط بعداز جنگ را نداشتند و بریدند, بهتر بود که دنبال زندگیشان می رفتند و خودشان را به نکبت خمینی آلوده نمیکردند ولی متاسفانه تعدادی از آنها به زیر عبای آخوندیونسی و محسنی اژهای خزیدند و الان هم نوکر دست به سینهّ آخوندها شدهاند.

سوال اینجاست که راستی چه شده که این آقایان فریاد میزنند در ایران آزادی زیاد شده و به برکت وجود حکومت آخوندها همه مردم در آسایش و رفاه رندگی میکنند و تا دلتان بخواهد آزادی است و هرکسی میتواند در آن با آزادی کامل حرف بزند و زندگی بکند و خودشان را مثال میزنند که بله ما با گرفتن اماننامه! و در سایه رحمت! جمهوری اسلامی به زندگی عادی خود برگشتیم! یاد کلمات قصار آخونده هرزه رفسنجانی افتادم که می گفت «در ایران, تنها مشکل ما, مشکل ارزانیه» و حالا هم لابد مشکل اصلی زیادی آزادیه! باید گفت زیاد نگران نباشید پاسدار هزارتیر این مساله را حل میکند. خدا را چه دیدی!

آرش پورغلامی

۱۱ مهر ۸۴

لینک ها :

دوست برِ دوست‌رفت…به یادمجاهدصدیق«آرش پورغلامی»:رحمان ش

کلیپ زندگینامه مجاهد صدیق آرش پور غلامی

درگذشت مجاهد صدیق آرش پور غلامی

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here