ب.فراهانی-پرستش حیات قسمت چهارم-بخش سوم

56
پيشواي حق- ب فراهانی

پیشوای حق

گفت خود خالی نبودست امتی             از خلیفهٴ حق و صاحب همتی

مرغ جانها را چنان یکدل کند             کز صفاشان بی غش و بی غِل کند

هر خلق و ملتی که قیمت رسیدن به آرمانش را پرداخت، از موهبت نیروی رهبری کننده و پیشوای برحق و «صاحب همت» و صلاحیتی که آحاد ملت را متحد می کند و مبارزات و خونهایشان را در جهت آرمان به بار می نشاند بی نصیب نماند.

وقتی تغییرات کمی در جامعه روی هم انباشت و شرایط عینی برای انقلاب و دگرگونی فراهم آمد، عنصر ذهنی تعیین کننده میشود، همان عنصر رهبری کننده ای که شرایط عینی را تکمیل و بارور میکند. (۱) در این حالت وجود یک نیروی پیشتاز این دگرگونی را به سوی پیروزی هدایت میکند. وقتی مبارزه سخت و طولانی میشود، از مقاومت و جنگاوری پیشتاز پاکباز، پیشوای برحق و «صاحب همت» زمان ساخته و پرداخته میشود: هدایت کننده ای با صلاحیت، تسریع کننده ای بر حرکت، جهش دهنده ای پر برکت برای خلق ازیک سو، و هماوردی پر قدرت و با صلابت در برابر ضدخلق از سوی دیگر. اگر او چنین نباشد، یا بر سر اصول و ارزشهای آرمان خلق سازش میکند و انقلاب را عقیم میگذارد، یا آنرا با دستاورد ناچیز در برابر پرداخت همه چیز از جیب خلق به یک نتیجهٴ ناقص می رساند. اینچنین انقلاب به بیراهه کشانده میشود، و در بدترین حالت به فاجعه منجر میشود (۲).

از اینجا به این حقیقت پی میبریم که مبنای ضروری برای صلاحیت رهبر برحق در جامعه، یگانگی او با آرمان خلق است، و اصلی ترین نمود این یگانگی سازش ناپذیری او بر سر اصول و ارزشهای نهفته در آن آرمان است.

اما آیا این برای تحقق آرمان کافی است؟

اگر در نقش و کارکرد رهبران جنبش های آزادیبخش و استقلال طلبانه در طول تاریخ دقت کنیم، درمی یابیم که صلاحیت رهبر یک خلق تنها در وفاداری او به آرمان آن خلق و یگانگی با آن خلاصه نمی شود. این کیفیت مبنای ضروری صلاحیت او را تأمین می کند، اما شرط کافی ، بازتاب مادی این یگانگی و تجلی ارادهٴ او به صورت تدوین خط مشی، تنظیم سیاستها، فراهم کردن الزامات و ساختن دستگاهی است که پیاده کردن اصول و محقق کردن اهداف آن آرمان را میسر می سازد. (۳) تأثیر عینی این وجه از صلاحیت رهبر، چرخاندن تعادل قوای بین خلق و ضدخلق به سود جبهه خلق است. اگر رهبر این شرط کافی را فراهم نکرده و در دست نداشته باشد، جبههٴ ضد خلق غالب میشود، حتی اگر شخص رهبر آن مبنا را دارا باشد و تا آخرین نفس بر سر آرمان ایستادگی کند. (۴) اما اگر رهبر بر حق وجود داشته باشد و «اسباب» رسیدن به آرمان را هم فراهم کرده و در اختیار داشته باشد، غیرممکن، ممکن میشود. (۵) او نیروی عظیم توده ها را برای وارد کردن سنگین ترین ضربات به دشمن بسیج و متمرکز می کند، و از فرصتهای طلایی برای برداشتن گامهای بلند به سوی پیروزی خلق حداکثر بهره را می برد. به این ترتیب خون ذخیره می شود و انقلاب به جلو پرتاب می شود واز درد و رنج توده ها بسیار کاسته می شود. علاوه بر این، امکان پی ریزی یک جامعهٴ نوین بر اساس اهداف و ارزشهای آرمانی خلق بعد از انقلاب فراهم می شود.

در انقلاب دمکراتیک نوین ایران، آرمان خلق در کلی ترین بیان آزادی، حاکمیت مردمی و عدالت اجتماعی است، همان آرمان همهٴ خلقهای جهان که علیه حکومت خودکامه و ستمگر در میهن شان قیام می کنند. بالنده ترین اقشار خلق و جامعه مبنای ضروری حرکت به سوی تحقق آرمان را فراهم می کنند، که همیشه با فراهم شدن شرایط عینی، در صحنه حاضر بوده اند. اما وقتی به وجه عینی پیشتاز و عنصر رهبری کننده انقلاب بعنوان شرط مکمل مبنا می رسیم، یعنی اسباب رسیدن به آن آرمان، بسیاری از خلقها یا فاقد آن بوده اند و یا آنرا بصورت ناقص و ناکافی داشته اند. علت این است که این وجه از صلاحیت رهبر چیزی نیست که به سادگی ایجاد شود، و تنها به شخص رهبر و توانمندی ها و امکانات فردی او بستگی ندارد. در حقیقت این کیفیت همان چیزی است که تاریخ و مبارزات خلق و پیشتازان و رهبران پیشین در نیروی پیشتاز و بطور خاص شخص رهبر ذیصلاح متکاثف می کنند. وقتی چنین رهبری وجود داشته باشد، مسئولیت قشر آگاه در رأس همهٴ اقشار و آحاد خلق این است که او را بشناسد و برگزیند و در پی او حرکت کند تا به مسیر کمال راه یابد.

بر نویس احوال پیر راه دان             پیر را بگزین و عین راه دان

کرده ام بخت جوان را نام پیر             کاو ز حق پیر است، نز ایام پیر

آن رهی که بارها تو رفته ای             بی قلاوز اندر آن آشفته ای

پیر را بگزین که بی پیر این سفر             هست بس پر آفت و خوف و خطر

این مسئولیت آنقدر سنگین و تعیین کننده است که حق تعالی وعده داده که در روز بزرگ حسابرسی ما را با پیشوایانی که در این جهان برگزیده ایم و در پی آنها حرکت کرده ایم به بارگاه عدلش فرا خواند:

«روزی که ما هر گروه از مردم را با پیشوای شان می خوانیم، پس نامه اعمال هر کس را به دست راستشان دهند و آنها آنرا قرائت کنند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد» (۶)

و حضرت علی (ع) رابطهٴ متقابل بین رهبر با توده ها را «بزرگترین حقی که خدا مقرر کرده» می داند (۷).

به همین دلیل، همچنانکه تاریخ نشان داده است، هر جا که رهبر ذیصلاحی بوده اما در جایگاه واقعی خود قرار نگرفته، خلق و انقلاب صدمات جبران ناپذیری دیده است، حتی وقتی صلاحیت رهبری او بطور نسبی مورد تأیید قرار گرفته باشد. (۸)

حال اگر از این دریچه به انقلاب خودمان بنگریم در می یابیم که ما شرط مکمل جامعی در انقلابمان داریم، یک شرط مکمل سه وجهی در شورای ملی مقاومت بعنوان تنها آلترناتیو دمکراتیک رژیم آخوندی با یک رئیس جمهور منتخب برای دوران اتخاب و برنامهٴ کامل و فراگیر سیاسی، ارتش آزادیبخش ملی بعنوان بازوی قدرتمند نظامی، و مقدم بر همهً اینها که البته منحصر به انقلاب ما است، سازمان مجاهدین خلق بعنوان نیروی محرک جبههٴ خلق و پیشبرندهٴ پیچیده ترین و تعیین کننده ترین وجه جنگ آزادیبخش خلق ایران، یعنی جنگ ایدئولوژیک با فاشیسم مذهبی بر فراز مبارزهٴ طبقاتی با آن (۹). انقلاب ما از این حیث که اسباب لازم برای جنگ در هر سه جبههٴ اصلی رویارویی با دشمن ضد خلقی را دارد بی نظیر است، و این خود تضمین پیروزی ما است.

همین واقعیت که مهیا کنندهٴ این سه وجه «شرط مکمل» در انقلاب ما مسعود رجوی بوده است، برهانی قاطع بر این حقیقت است که رهبر مقاومت ما یک رهبر صاحب صلاحیت همه جانبه در این برهه از تاریخ کشورمان است. موهبتی که بعد از قرنهای متمادی ستم و خیانت و سرگردانی که توسط حاکمان ظالم داخلی و اشغالگران خارجی به خلقمان تحمیل شده است، و بعد از قربانیها و فداکاریها و قهرمانیهای مستمر و بسیار خلق ایران و پیشگامان صدیق شان، از سوی صاحب کاروان تکامل به خلق ما عطا شده است. پس …

چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان (۱۰)

مبنا، شرط مکمل خود را در تضاد با جبر تاریخ می آفریند، می پروراند، به نقطهٴ اوج کمالش می رساند و در جایگاه حقیقی اش می نشاند: خلق ایران سازمان مجاهدین و مقاومت را، سازمان مجاهدین مسعود رجوی را.

شرط مکمل با هوشیاری و صبر انقلابی اش مبنا را آگاه و استعدادهایش را بارور می کند، با فداکاری و صداقتش نیروهای نهفته در آن را به فوران وا می دارد، انرژیها را به سمت هدف هدایت می کند، و در یک جهش کیفی با انقلاب به بار نهایی می نشاند: مسعود رجوی سازمان مجاهدین و مقاومت را، سازمان و مقاومت خلق قهرمان ایران را.

این روندی است که طی آن سه وجه شرط مکمل انقلاب نوین ما بوجود آمده است و به اوج تکاملی امروزش بالغ شده است. و این همه از برکت وجود یک رهبر ذیصلاح اصیل و تاریخی چون مسعود رجوی است. همان که چون الماس درخشان و برنده، مسیر حرکت خلقمان به سوی آزادی را می شکافد و به پیش می برد. همان که انقلاب ما را نگین انقلابهای جهان، سازمان ما را بالنده ترین تشکل انسانی تاریخ، شورای ملی مقاومت ما را درخشان ترین جلوهٴ تفاهم و همکاری سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در تاریخ معاصر، و ارتش آزادیبخش را، حتی بدون سلاح، بازوی پر اقتدار و شکست ناپذیر خلق ایران کرده است.

حال اگر شما در جبههٴ ضد خلق بودید چه می کردید؟

ابلیسیان بد روان 

از نبی بشنو ضلال رهروان             که چسان کرد آن بلیس بد روان

صد هزاران ساله راه از جاده دور             بردشان و کردشان زادبار عور

استخوانهاشان ببین و مویشان             عبرتی گیر و مران خر سویشان

ابلیس ضد انسان است. او سمبل همهٴ بیگانگی هایی است که به هلاکت انسان و تباهی نسلش راه می برند. اما ابلیس زادهٴ تخیل انسان نیست، بلکه در روند تکامل تجسم مادی و عملکرد عینی دارد. کار ابلیس، به گمراهی و ضلالت کشاندن رهروان تکامل است. هر کس را هم که فریب داده، «صدهزاران سال» از انسانیتش دور کرده و به مرحلهٴ مادون انسان برگردانده، ماهیت انسانی اش را پوسانده و تهی کرده، و هر چه نمود از انسانیت داشت از ریشه کنده و در خاک ذلت فرو برده. عبرتی برای آنها که همچنان در راه اند اما هیچگاه از تلبیس ابلیس در امان نیستند و همواره باید هوشیار باشند و به ریسمان ارزشهای آرمانی و حق تعالی بیاویزند که گفت:

«چون اهل تقوا را از ابلیس وسوسه و خیالی فرا رسد همان دم خدا را به یاد آرند و همان لحظه بصیرت و بینایی پیدا کنند» (۱۱)

آیا ابلیس چگونه انسان را گمراه میکند و به بیراه می افکند؟ با انفصال مخلوق از خالقش، انسان از خدایش (۱۲).

چگونه؟ با دوست نشان دادن خود و دشمن نشان دادن خدا.

چگونه؟ با خلق آن دستگاه پلید «جنسیت-فردیت» که با دنیای انسانی بیگانه است اما با عالم حیوانی یگانه، زیرا از غرایز خودبه خودی ارتزاق می کند و اختیار آگاه و آزاد انسان مسئول ناقوس مرگش است. پس در عقده ها می دمد و به کشش ها دامن می زند، و با فریبکاری آنها را طبیعی و حق نشان می دهد تا انفصال از حق حس نشود و حرکت خودبه خودی در سراشیبی دور گیرد.

اما چرا؟ تا مدار مبنا با شرط مکمل بسته نشود و «انطباق فعال» به گردش در نیاید و انسان از خودبه خودگرایی خلاصی نیابد و در برابر شرایط تسلیم شود.

چرا؟ چون ضد انسان است. چون تکبر و کین و حسد شیطانی اش به انسان که خدا بالاتر از او قرارش داد چنین ایجاب میکند.

حال اگر به ایران خودمان بنگریم می بینیم که «ابلیسیان بد روان» در هیئت آخوندهای مرتجع و ضد دین و ایمان، آمده اند تا هستی ملی و تنوع فرهنگی و اعتقادی ما را در گرداب نیستی فرو برند. آنها به هرچه نشان از شرّ و فساد و بلا دارد می دمند و دامن می زنند.

اما چگونه؟ با انفصال خلق ایران از راهبران حقیقی اش.

چگونه؟ با دستیاری استعمار و استثمارگران و بورژوازی چپاولگر ضدانقلابی بر علیه نیروی پیشتاز رهبری کننده، آنهم با برچسب و توطئه و کودتا و خیانت و بمباران و پشت کردن به تعهدات و چشم بستن به جنایات و…

چگونه؟ با بریده مزدوران و خودفروخته بوزینگان، بر علیه رهبر بر حق و الماس برنده دوران.

اما چرا؟ تا مدار مبنا با شرط مکمل بسته نشود و «انطباق فعال» به گردش در نیاید. در سطح فرد، ابلیس بانی آن دستگاه پلید است، و ابلیسیان که در آن دستگاه پلید فرو رفته اند مسیر حرکت انسان را به دنیای مادون برمی گردانند و در لجنزار تباهی فرو می برند. در سطح جمع و جامعه، عامل ستم و استثمارند و دریدن جمع از هم. تا مبنا با شرط مکملش پیوند نخورد و «انطباق فعال» به گردش در نیاید. تا جمع به سوی یگانگی ضروری برای ظهور «هوش گروهی» که ریشهٴ ستم و استثمار ابلیسیان را بر می کند نرود.

چرا؟ چون ابلیسیان ضد انسان و ایران اند. چون نه به این دوران، بلکه به تاریک ترین اعصار تاریخ تعلق دارند. چون «صدهزاران سال» از راه تکامل فاصله دارند. چون آنها میرنده و خلق بالنده است. پس کین و حسد شیطانی شان را به سوی خلق و برترین فرزندان خلق هدف می گیرند تا نفی و نابودشان کنند تا خودشان را بود و اثبات کنند.

چرا؟ چون اینها دو خصم آشتی ناپذیر در نبرد سرنوشت جامعهٴ ما هستند، یکی شرط مکمل و دیگری شرط متضاد. بود و نبود یکی، نبود و بود دیگری است، و ابلیسیان مجبورند از شش جهت به پیشتازان خلق مان بتازند تا آنان را از پیوند خوردن با خلق شان باز دارند. (۱۳) پیشتاز هم باید از شش جهت به ابلیسیان بتازند، چه در درون و اندیشه با جنگ ایدئولوژیک مستمر با دستگاه پلید جنسیت-فردیت، چه در بیرون و جامعه، از سرانگشتان شان تا سرکردکان شان. اینچنین گوهر ناب انسانی آنها در تضاد با پلیدی و خباثت ابلیسیان، تجلی می یابد.

چون مراد و حکمِ یزدان غفور             بود در قِدمت تجلی و ظهور

بی ز ضدی، ضد را نتوان نمود            و آن شه بی مثل را ضدی نبود

پس خلیفه ساخت صاحب سینه ای             تا بود شاهیش را آئینه ای

پس صفای بی حدودش داد او          وانگه از ظلمت، ضدش بنهاد او

دو علم افراخت اسپید و             سیاه آن یکی آدم، دگر ابلیس راه

در میان آن دو لشکرگاه             زَفت چالش و پیکار آنچه رفت، رفت

پس، ابلیسیان بدروان و شاگردان پلید شیطان زیر «علم سیاه» کمر بستند تا ارتش آزادیبخش را با تهاجم نظامی به اشرف و لیبرتی، آلترناتیو دمکراتیک را با برچسب و توطئه، و مجاهدین را با بسیج دیوانه وار شیطان سازی و دروغ پردازی در داخل و خارج ایران از کارآیی بیاندازند تا نقش خود را بعنوان «شرط مکمل» ایفا نکنند. (۱۴) در این میان بی دلیل نیست که کثیف ترین و رذیلانه ترین حملات ابلیسیان و شاگردانشان رو به رهبر مقاومت است، زیرا او نقطهٴ کانونی سه وجه قدرت و مبنای اعتلا و پیروزی پیشتاز انقلابی است که هر یک به نوبهٴ خود از یک طرف آب حیات خلق قهرمان است، و از طرف دیگر زهر قَتول ابلیسیان. هر چه این سو صدیق تر و نور افشان تر و ستایش انگیز تر، آن سو دنی تر و تیره تر و نفرت انگیزتر.

ای هزاران کعبه پنهان در کنیس             ای غلط انداز عفریت و بلیس

سجده گاه لامکانی در مکان             مر بلیسان را ز تو ویران دکان

بعد از حملات جنون آمیز و لودگی های زهرآمیز به آرمان مجسم خلق و مقاومت مان توسط هرزه ترین خودفروشان عالم سیاست میهنمان و لابی های خارجی رژیم آخوندی، دیگر هیچ مرزی نمی ماند که رد کردنش برایشان گران آید (۱۵). آنها در قیاس ذلت و بی دنباله گی ذاتی شان، با استواری و بالندگی ماهوی پیشگامان خلق مان به حقد و کین جنون آمیز در قلطیدند، خون آشام مجاهدان و مبارزان میهن شدند.

کمترین خو شان بدستی این حسد             آن حسد که گردن ابلیس زد

ز آن سگان آموخته حقد و حسد             که نخواهد خلق را ملک ابد

غرقه در لجنزار حقد و کین و حسد آموخته از ابلیسیان . آنقدر که چشم دیدن حتی یک صدیق مقاوم را هم ندارند، چون او آینهٴ حقیقت ضلال شان است و عامل روشن شدن «شمع» آن چرخهٴ فرابرندهٴ مبارک:

هر که را دید او کمال، از چپ و راست             از حسد قولنجش آمد، درد خاست

زآنکه هر بد بخت خرمن سوخته             می نخواهد شمع کس افروخته

اما در پرتو هوشیاری قافله سالار خلق مان و سخت کوشی و شجاعت قلاوزان مان، تقلا های احمقانه و مشمئزکنندهٴ شاگردان شیطان تنها «استخوانها»ی پوکیده و «موهای» ریختهٴ انسانیت مضمحل شده شان را عیان میکند و عبرتی میشود برای دیگران، زیرا سرنوشتشان در آینه روزگار نشان از آن «صبحگاهٔ دارد که «کعبه» مقصود خلق در آن رو می نماید و گمراهان را آشکار می سازد. همانها که تا ابد در گمراهی و ضلال سرگردان خواهند ماند.

چونکه کعبه رو نماید صبحگاه             کشف گردد که، که گم کردست راه

پس ز دفع خاطر اهل کمال            جان ابلیسان بماند اندر ضلال (۱۶)

ب. فراهانی

رزمگاه لیبرتی – خرداد ۱۳۹۳

پاورقی ها:

• معنی برخی کلمات:

قلاوز= سوار محافظ کاروان و لشکر ؛ ضلال=گمراهی؛ عور= گرفتن و بردن و هلاک کردن؛ زَفت = انبوه، بزرگ؛ قولنج=درد شکم و پهلو.

۱- «کارکرد و مسئولیت پیشتاز»، سخنان مسعود رجوی در نشستهای ماه رمضان با مجاهدان اشرف و لیبرتی، قسمت سوم ، تیر و مرداد۱۳۹۲٫

۲- مانند آنچه که خمینی دجال و ضدبشر بر سر انقلاب ضدسلطنتی آورد.

۳- مائو وظایف یک رهبر را به اینصورت بیان میکند: «در تحلیل نهایی، رهبری دو مسئولیت را شامل میشود: عملی کردن ایده ها، و بکارگیری درست کادرها. اموری مانند تنظیم طرحها، تصمیم گیریها، و دادن دستورات و دستورالعمل ها جزو مسئولیت اول هستند. برای پیاده کردن ایده ها در عمل ما باید آنها را با کادرها جوش دهیم و آنها را تشویق کنیم تا وارد عمل شوند. این جزو مسئولیت دوم است.»، (مائو تسه دونگ، «سخنرانی در کنفرانس بزرگ کاری کمیته مرکزی حزب کمونیست چین»، ۳۰ ژانویهٴ ۱۹۶۲).

۴- مانند مصدق بزرگ در ایران و سالوادور آلنده در شیلی که تا آخرین نفس به پیمانشان با خلقشان وفادار بودند.

۵- انقلاب خلق ویتنام تحت رهبری هوشی مینه نمونهٴ ارزنده ای از این حقیقت است که چگونه یک رهبر ذیصلاح در رأس یک حزب انقلابی و خلقی قهرمان و آماده فداکاری در حالیکه همهٴ عوامل بر علیه شان بود توانستند با جنگ و ایستادگی مستمر و طولانی علیه قدرتهای استعماری فرانسه، ژاپن و آمریکا و ارتش مزدوز چیانکایچک چین که به ویتنام تجاوز کرده بود به پیروزی نهایی برسند.

۶-سورهٴ اسراء، آیهٴ ۷۱٫

۷- «واعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق حق‌الوالی علی الرعیه و حق الرعیه علی الوالی»، «بزرگترین (حقی که خدا مقرر کرده) رابطه و حق حکومت‌شونده بر حکومت‌کننده و حکومت‌کننده بر حکومت‌شونده است»، (نهج البلاغه، خطبهٴ ۲۰۷).

۸- به عنوان مثال، به خلافت نرسیدن حضرت علی (ع) بعد از رحلت پیامبر (ص) که ریشه های طبقاتی داشت و به سر بر آوردن یک اشرافیت جدید عرب در بین صحابه پیامبر بر میگشت (رجوع شود به صفحات ۲۲ تا ۴۱ کتاب «راه حسین» نوشته مسعود رجوی).

۹- با اینکه در اکثر انقلاب های معاصر و بطور خاص انقلابهای سوسیالیستی جنگ ایدئولوژیک با گرایشات انحرافی در درون جبهه خلق و حزب پیشتاز در جریان بوده است، اما در هیچیک از آنها مانند ایران ضدخلق ادعای پیروی از همان ایدئولوژی انقلابیون را نداشته است.

۱۰- شعر از گلستان سعدی است.

۱۱- « إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّیطَانِ تَذَکرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ »، (سوره اعراف آیه ۲۰۱).

۱۲- «(پس شیطان به آن دو) گفت پروردگارتان شما را از این درخت منع نکرد جز (برای) آنکه مبادا دو فرشته گردید یا از جاودانان شوید (٭) و برای آن دو سوگند یاد کرد که من قطعا از خیرخواهان شما هستم (٭) پس آن دو را با فریب به سقوط کشانید …»، (آیات ۲۰ تا ۲۲ سورهٴ اعراف).

۱۳- بعد از آنکه ابلیس از سجده کردن به انسان و پذیرش هژمونی او سر باز زد و خدا او را از بهشت بیرون راند، او از روی کینه ورزی و حسادت گفت «بر سر راه (انسان) خواهم نشست و از پیش رو و از پشت‌سرشان و از طرف راست و از طرف چپشان بر آنها می‌تازم …»، (سورهٴ اعراف، آیات ۱۶ و ۱۷).

۱۴- در تاریخ هیچ رهبر بر حق و انقلابی اصیلی نبوده است که آماج شیطان سازیها و تهمت ها و دروغپردازیهای دشمنان خدا و خلق نشده باشد. در زمان حضرت علی (ع) آخوندهای معاویه آنقدر بر سر منبرها بر علیه او بدگویی کردند که لعن و نفرین حضرتش برای بسیاری از توده های ناآگاه امری عادی شده بود. همانها وقتی خبر شهادت امام را در محراب شنیدند تعجب کردند که او نماز هم میخوانده است. بعد از عاشورا وقتی کاروان حضرت زینب را در شام میگرداندند یک پیرمرد نزد امام سجاد رفت و او را لعن و نفرین کرد. امام با خوشرویی با او برخورد کرد و آیه هایی از قرآن را که به اهل بیت پیغمبر اشاره کرده بود به او یاد آوری کرد و آن پیرمرد هشیار شد و به درگاه خدا توبه کرد (صفحهٴ ۲۱۹ کتاب «راه حسین» نوشته مسعود رجوی).

نمونهٴ دیگر به چه گوارا در بولیوی مربوط میشود که مخفیگاهش توسط روستاییان نا آگاه لو رفت. او در اسارتگاه در پاسخ به دژخیمی که از او بازجویی میکرد و او را مسخره میکرد که همان توده هایی که برایشان مبارزه میکنی تو را لو داده اند گفت: «با خون من و همرزمان من است که آنها نسبت به حقیقت آگاه می شوند».

۱۵- امام حسین (ع) در نبرد آخرش در روز آشورا قبل از شهادت خطاب به سپاهیان دشمن گفت: «ای امت نکوهیده، چه بدکردار بودید شما، بعداز من نمی‌کشید کسی را که بیمناک شوید (رسیدن به‌اوج وقاحت). بعداز من قتل هیچ‌کس برشما مشکل نیست…»، (صفحهٴ ۱۹۹، کتاب «راه حسین»).

۱۶- در این شعر مولوی کلمه «فرعونان» به «ابلیسان» تغییر داده شده است تا با مضمون نوشته همخوانی بیشتری داشته باشد.

لینک به قسمت های قبلی :

از ب . فرهانی – پرستش حیات (قسمت چهارم-بخش اول)

از ب-فرهانی: پرستش حيات (قسمت چهارم-بخش دوم

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here