ب.فراهانی-پرستش حیات-قسمت پنجم

96
نيروي بيكران

نیروی بی کران

بخش اول: راز پنهان

جسم خاک از عشق بر افلاک شد             کوه در رقص آمد و چالاک شد

مبارزه با تقدیر کور سخت و طاقت فرساست، و مبارز همواره در صعود از صعب العبور ترین گردنه ها و صخره هاست. در هر چند قدم، پرتگاهی است در کمین، و هر دیواره و گردنه امتحانی است سنگین. هر صعوبتی دعوتی است به واگشت به امن و آسایش، و هر لغزیدنی ناله ای است از پشیمانی و فرسایش. پس، هر رویدادی عاملی است بر تزاید سختی تداوم پیمایش.

اما انسان را نیرویی است که او را از زندان تنگ محدودیت هایش برهاند، از مرز های ناممکن ذهنش بگذراند، و به عالمی برد که سرشت پاکش در طلب آن آفریده شده است. نیرویی که او را از میان هفت دریای خونین و هفت صحرای آتشین توان عبورش دهد.

نیرویی که کون و مکان را مسخرش سازد، زمان را به بندش کشاند، قدم به قدم به سوی آرمانش براند، و به انسانها بپیونداند.

نیرویی که نادیدنی است و ناسنجیدنی، تنها رهایش کردنی است و تسلیمش شدنی. آنوقت است که با چشم دل دیدنی می شود و با مقیاس وجدان سنجیدنی.

در نگنجد عشق در گفت و شنید                عشق دریائیست، قعرش ناپدید

قطره های بحر را نتوان شمرد                هفت دریا پیش آن بحر است خُرد (۱)

آیا دیدیدش در ده شهریور در رزمگاه اشرف؟ در ارادهٴ پولادین سردارانش؟ در سترگی عزم فدائیانش؟ و در جاودانگی کهکشان مثالش؟

«عشق» بود که هر یک از اشرفیان لشکر فدایی را، از ابتدای میلادشان در مبارزه تا انتهای حضورشان در قلهٴ رفیع شرافت و آن حماسه، براند و محبوبشان کرد، و از آنها حماسه ساخت و اسطورهٴ شان کرد.

گوهری بس نایاب، پنهان ز جانهای بی نیاز، محجوب در صدف یک راز، همچو شرح آن «دوست بی نیاز»:

شرح تو غیب است با اهل جهان         همچو راز عشق دارم در نهان

رازی که تنها پیش چشم جان زیباترین و محمودترین ها، چون اسطوره های اشرفی ما، حجاب از رخ می اندازد. اندک اندک، گام به گام، در عبور از میان شعله های آتشی بس سوزان.

عاشقان در آتش

از روزیکه «روح پلید شیطان» نکبت حکومتش را بر میهنمان گستراند و آنرا در ظلمت تحجر فرو برد، بلای ارتجاع سیاه شیخکان نَجدی (۲) گریبان مردم ستمدیده ایران را گرفت. «تفاله های ارتجاعی خلص، رجاله ها و اوباشی که لجن ترین رسوبات جامعهٴ ایران رو در تمامی تاریخش نمایندگی می کردند، در فقدان یک جانشین مردمی و انقلابی، رهبری آن انقلاب عظیم رو به ناحق و در ضد تاریخی ترین صورتش به چنگ آوردند.» بعد از آن، «خون، جون، ویرانگری و افسون، افسون ماوراء تصور، حد و مرز» نمی شناخت، و هیچ روزی بدون ظلم و ویرانی، و هیچ ساعتی بدون بیداد و تباهی بر مردم ما نگذشت. و هیچ ایرانی نماند که از مسلک نفسانی و شقاوت حیوانی و اندیشهٴ شیطانی خمینی اثر نگرفته باشد. زیرا آنها «ویران کردند، خراب کردند، تنور جنگ و غارت و چپاول درست کردند، به دار کشیدند، به رگبار بستند.» و این بود خمینی، روح پلید ابلیس و شیطان مجسم، «منفورترین دیکتاتور معاصر، که یک تنه ننگ همهٴ شاهان و شیوخ ارتجاعی تاریخ ایران رو بر دوش» می کشید. (۳)

چه امیدها که در دلها خاموش نشد، چه گلها که ناشکفته پرپر نشد، چه جانهای پاک که در مسلخ ابلیسیان در خون غلطیده نشد، چه ضجه ها که لابلای دیوار شکنجه گاهها پنهان نشد، چه داغها که بر سینه ها ماندگار نشد، و چه خانه ها، شهرها و آبادی ها که ویران و مردمانش به خاک سیاه نشانده نشد.

آیا میشد که از گرفتار شدن به این بلا پرهیز کرد؟ پاسخ هر چه که باشد، یک حقیقت را همه تا به امروز دریافته ایم که ارتجاع سیاه آخوندی پدیده ای است که از اعماق تاریخ خودمان سر بر آورده، و مانند یک غده چرکین و بدخیم، دیر یا زود می بایست از تاریخ و فرهنگ و سنت های ملی و دین رهائیبخش اسلام جراحی و ریشه کن میشد، و البته بهای این جراحی را هم خودمان باید می پرداختیم.

اما سئوال اصلی این نیست! سئوال این است که یک ایرانی میهن پرست و آزادیخواه و یک مسلمان مؤمن وقتی که با این همه بیداد و ستم مواجه شد چه باید میکرد؟ تاریخ ما، که بلای مغولها را از سر گذرانده است، در مواجهه با «ایلغار خمینی»که «در مقایسه با حمله مغول، ابعاد خیلی بزرگتری» (۴) داشته است، چه پاسخی می بایست میداد و چه حربه ای داشت که در برابر هجوم سفاک ترین قماش تاریخ معاصر به سرزمینش به میدان بیاورد؟

این آزمایشی بود در برابر هر ایرانی، و قبل از همه آزمونی در برابر نیروهای سیاسی زمان شاه و دوران بعد ازانقلاب ضد شاه. هر حزب و نیروی سیاسی هم ناگزیر در مقابل این جبر تاریخ واکنشی داشت و به آن پاسخی داد، و بدینگونه ماهیتش را بارز کرد.

حقیقت این است که سکاندار تکامل پولادی میخواست تا در کوره این جبر تاریخ بگدازد و بپردازد و بکوبد و شمشیری و سپری بسازد تا با آن دافع شرٌ اشقیا و گشایندهٴ راه کمال و بقای توده ها از میان خار و خس و دیو و دد شود.

از فردای انقلاب ضد شاه، اشقیای شرور در هیئت رژیم خمینی خون آشام چون عفریت مرگ آمدند تا ایرانی را ذلیل، فرهنگش را ریشه کن، و میهنش را نابود کنند. با این عملکرد ضدانسانی بود که آنها ایران را به سوی گلوگاه تاریخی آن «جبر» راندند. گلوگاهی که در تقدیر ملت ما نوشته شده بود، و در آن دیو ارتجاع سر از اعماق سیاه ترین دورانهای تاریخ ما برآورد و آن «روح الشیطان» از آن بتی ساخت و آتش مهیبی در ایران به پا کرد و رو به جوانان و پیشتازان خلقمان تنوره کشید:

نسل عصیان پیش این بت سجده کن             ورنه در آتش بسوزی بی سخُن

آنکه این بت را سجود آرد، برَست               ور نیارد، در دل آتش نشست

سجده بت باب فردوس برین                   غیر آن هست از نفاق و کافرین

ناگهان پهلوانی، یلی، شیردلی، از میان عاشقان بی سر و بی دلی …

گشت بی باک حریق و پاکباز             سجدة آن بت نکرد، آن پیشتاز

و جهید به دشت کین و بر آن ابلیسی لعین خروشید چنین:

ای قافله دار اشقیا، ای پیرکفتار بی شرم و حیا، ای سردستهٴ اصحاب ریا، و ای دشمن دین و تاریخ ما، «مگر ما در مسیر احقاق حقوق خلقمان از پا می نشینیم؟ مگر پرچم سرداران، پرچم کوچک خان و پرچم مصدق رو فرو می گذاریم؟ مگر می خواهیم لعنت بشیم؟ نه! ما سوگند خوده ایم که راه رو ادامه بدیم». بدان که «در این تردیدی نیست که نسل بخون شستهٴ ما، نسل بخون تطهیر شدهٴ ما، که اعتقاداتش، مکتبش، و رویهٴ سیاسی اش رو از میان شکنجه گاه ها و از میان میدان های اعدام بدست آورده، مشعل کوچک خان و مشعل مصدق رو هر چه محکم تر در دست خواهد فشرد …» (۵)

و گفت …

بت شکن بوده ست اصل اصل ما             چون خلیل حق و جملهٴ انبیا

گر در آئیم، ای شقی، در بتکده بت             سجود آرد، نه ما، در معبده

ابلیس مجسم که آن هماورد شرزه بدید و آن رجز توفنده شنید، سم بر خاک کوبید و عربده بر افلاک کشید، و ناگزیر …

پردهٴ تزویر ز چهره بر فکند                  عاشقان را اندرآتش درفکند

ارض را بگرفت ظلمت از گمان               از دخان و شهقهٴ ابلیسیان

سر برآورد نفس خودکامه ز دود               از عنان بگسست و سرها را ربود

اما در رسم وفا، به خلق و خدا، با عشق و فدا ، ناگهان…

صدق هر عاشق چو طوفانی شدید             تار و پود نفس خود را بردرید

پُر ز عشق خلق سر و جان و دلش             خیزش مردم نیاز سوختنش

بهر احیای روان مردمان                   هر کدام این سوختن بخرید به جان

جسم هر یک چون حجیب آن بلا             شد جذوب تابش آن اژدها

و هر یک که اینچنین مرگ را تسخیر کرد …

چون خلیل ناگه در آن آتش بدید             ز عرش اعلی چشمه هایی شد پدید

دل چو صحرا تشنهٴ آن چشمه ها             شد سراسر غرقه در عشق خدا

غالب آمد مهر هر یک بر حریق               اندر آتشها بدیده صد طریق

اندر آتشها بدیدند عالمی                        ذره ذره، اندر او عیسی دمی

زنده گشتند چون بسوختند در نمود              گرچه این سوختن چو مردن می نمود

در میان شعله ها، آن شیردل شعله ور از عشق و وفا …

بانگ میزد در میان آن گروه

«… وای بر آنها که فکر میکنند با این فشارها میتوانند مشعل سرداران را از دست ما بیرون بیاورند. نه به خدا، ما وفاداریم. خدایا، شاهد باش و تو را شاهد گرفتیم بر این وفاداریمان. و بر لیاقت و صداقت ما بی افزای و ما را تزکیه کن.» (۶)

پُر همی شد جان خلقان از شکوه

نعره میزد خلق را: کای مردمان

« … شاهد باشید که اگر ما (مبارزه میکنیم) این بخاطر زنده نگهداشتن همان آتشی است که در دل کوچک خان، و سرداران و مصدق زنده است» (۷)

اندر آتش بنگرید این بوستان

نک، جهانِ نیست شکل هست ذات                و آن جهانتان هست شکل بی ثبات

اندر آئید ای همه، پروانه وار                       اندر این آتش که دارد صد بهار

اندر آئید و ببینید این چنین                      سرد گشته آتش گرم مهین

اندر آئید، اندر این بحر عمیق                 تا که گردد روح، صافی و رقیق

وسپس…

مستمع شد ناگه از فضل خدا             هر شریفی در ضمیرش این ندا:

«مؤمنی، آخر در آ در صَف رزم             که تو را بر آسمان بوده ست بزم

گر تو را آن جا کشد نبود عجب             منگر اندر عجز و بنگر در طلب

کاین طلب در تو گروگان خداست             زآنکه هر طالب به مطلوبی سزاست

جهد کن تا این طلب افزون شود             تا دلت زین چاهِ تن بیرون شود»

بدینسان …

خلق خود را بعد از آن بی خویشتن              می فکندند اندر آتش مرد و زن

صدهزاران جان پاک و بی ریا                   زنده گشتند از میان شعله ها

رایت جنگ و ستیز افراشتند                        هر کجا صبر و وفا برکاشتند

مکر دجال هم در او پیچید، شُکر            دیو خود را هم سیه رو دید، شُکر (۸)

اینچنین بود که «سی خرداد» خلق شد.

و «اگر چنین مقاومتی نبود، آنچه که روی صحنه باقی می ماند، بازهم ارتجاع بود و استعمار و فرصت طلبی و دیگر هیچ.» (۹)

پس بدینسان بن بست مهیب و مرگ آفرینی که دیو ارتجاع ساخته بود بشکست و طریقی باز شد.

و زان پس، سیرسلوک خلق به سوی آزادی آغاز شد.

(ادامه دارد)

ب. فراهانی

شهریور ۱۳۹۳ – رزمگاه لیبرتی

پانوشتها:

۱- مانند قسمتهای قبلی، شعرها در همه بخشهای این قسمت از مولوی است، مگر مرجع دیگری ذکر شده باشد.

۲- معنی برخی لغتها: «شیخ نجدی» اشاره به شیطان است؛ «قماش» به معنی مردم فرومایه و ناکس؛«دشت کین» یعنی رزمگاه؛ «شهقه» به معنی نعره زدن؛ «بِخریدن» یعنی پذیرفتن (از فرهنگ دهخدا).

۳- نقل قولها از سخنرانی مسعود رجوی تحت عنوان «خمینی بزرگترین آفت و بلای ایران»، ۲۲ بهمن ۱۳۶۷٫

۴- از سخنرانی «خمینی بزرگترین آفت و بلای ایران».

۵- از سخنرانی مسعود رجوی در میتینگ رشت، ۱۴ اسفند ۱۳۵۸٫

۶- از سخنرانی مسعود رجوی در میتینگ رشت.

۷- از سخنرانی مسعود رجوی در میتینگ رشت.

۸- شعرهای «عاشقان در آتش» تلفیقی از شعرهای مولوی و نویسنده است.

۹- از سخنرانی «خمینی بزرگترین آفت و بلای ایران».

لینک به قسمت های قبلی :

از ب . فرهانی – پرستش حیات (قسمت چهارم-بخش اول)

از ب-فرهانی: پرستش حيات (قسمت چهارم-بخش دوم

ب.فراهانی-پرستش حیات قسمت چهارم-بخش سوم

ب.فراهانی-پرستش حیات قسمت چهارم-بخش آخر

ایران افشاگر

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here