پرستش حیات قسمت سوم-از: ب.فراهانی

45
لوگو - پرستش حیات-قسمت سوم-۲

از گمان تا ایمان

تاریخ را تخاصم دو نیروی متضاد به حرکت در می آورد: اشقیاء ضدخلق که جامعه را به سمت نیستی و اضمحلال می کشانند، و اتقیاء جبههٴ خلق که آنرا به سوی هستی و کمال می رانند. اگر راه تباهی و ممات همان است که اشقیاء می روند، پس راز زندگی و حیات چیست؟

گفت پیغمبر ز سرمای بهار                            تن مپوشانید یاران زینهار

ز آن که با جان شما آن می کند                   کان بهاران با درختان می کند

لیک بگریزید از بَرد خزان                             کان کند کان کرد با باغ و رَزان

آن خزان نزد خدا نفس و هواست            عقل و جان عین بهار است و بقاست

پس به تأویل آن بود کانفاس پاک          چون بهار است و حیات برگ و تاک

پاکیزگی نفس در انسان مانند حیاتی است که طبیعت در بهار به زمین و گیاهان می دمد. هر چند مقدمة آن «سرمایی» است که سختی می آفریند، اما با آن چشم انداز شکوفا هر زنده ای به استقبالش میرود و به زبان خود شکرگزار خالق هستی میشود. سپس عزم عبور از میان سختی و سرما می یابد، و در اولین قدم به این حقیقت پی می برد که آنچه روحش را احیاء میکند و عروج روانش را به سوی مطلق کمال تداوم می بخشد، استمرار روند پاکیزه شدن نفس اوست. اما چگونه؟

ان الحیوة عقیدة و جهاد …. و کل حی سالک سبیل

«حیات، عقیده و جهاد است» … «و هر زنده ای این راه را می رود»

عقیده و ایمان و نبرد برای تحقق آرمان. این است راز احیاء و رمز پاکیزگی روان.

این زیباترین شعر هستی، عمیق ترین مفهوم زندگی، و شورانگیزترین پرستش حقیقت آن است که منادی جاودان «فلسفهٴ بزرگ» حیات (۱) با خون خود آنرا در صحرای سوزان کربلا در زمانی که تیرگی آسمان و ستم زمین را فراگرفته بودسرود. شعری آنقدر عینی و منطبق با روح حاکم بر هستی که به اعماق اندیشه و روح انسان مسئول می رود و آتشفشان خاموشی ناپذیری را به فوران وامیدارد که سرچشمه شکوفایی و تعالی روان و دگرگونی و تکامل جهان میشود.

سفر زندگی

اگر بپذیریم که «عقیده» بازتاب ضرورت حرکت تکاملی جهان، جامعه و انسان در اندیشهٴ کسانی است که در جستجوی پاسخ به نیاز ذاتی شان به رهایی از قید و بندهای تحمیلی به سوی تعالی سرگردانند، در این صورت وقتی این بازتاب در ذهن ما منظم میشود و به مرور بین اجزاء آن رابطه های منطقی برقرار میشود، عقیده از سطح به عمق می رود، به روح میرسد و با عواطف در می آمیزد. در این روند، ما قدم به قدم از سرگشتگی تردید و گمان دور میشویم و مراحل ایقان را طی می کنیم، تا اینکه به ایمان میرسیم و در آرمان محو میشویم. انسانی که به این مرتبت میرسد، دیگر در برابر تقدیر شکست ناپذیر می شود، و ارادة آگاه و آزاد او بر هر جبری پیروز میشود.

اما در ابتدا این بازتاب در ذهن حقیقت جوی ما بصورت آگاهی ابتدایی نسبت به وجود یک تضاد حل ناشدهٴ فراگیر در خارج از ذهن ما ظاهر میشود. در یک جامعهٴ تحت ستم، این تضاد فراگیر تخاصم بین خلق و ضد خلق است. با مشاهده رویدادها و شنیدن خبرهای مربوطه به آن تخاصم، تردید و گمان در ما بوجود می آید و هجوم سئوالات آغاز میشود. نیاز ما به یافتن پاسخ به این سئوالات ما را وا میدارد که از خود خارج و به دیگران متوسل میشویم، زیرا به سرعت در می یابیم که پاسخ در درون ما نیست و باید بدنبال آنهایی بگردیم که قبل از ما به این گمان افتاده اند و بدنبال پاسخ رفته اند. هر چه با افراد بیشتری ارتباط برقرار میکنیم، عزمِ برخاسته از ایقان آنهایی که جلوتر از ما حرکت میکنند ما را بیشتر به حقیقت و ماهیت این تضاد راهنمایی میکند و به مرور از تردید دور و به یقین نزدیک می کند. تا اینکه در نقطه ای آگاهی به وجدانمان میرسد و یک شور و بی تابی نا آشنا در درونمان ابراز وجود میکند. آنوقت است که ما در منزل اول از سفر شور انگیزمان از گمان به سوی ایمان فرود می آییم: علم الیقین (۲).

چو عدو ایدِ تو گردد چو کرم قید تو گردد چو                یقین صید تو گردد بدران دام گمان را (۳)

در پس علم الیقین

از این پس دیگر وجدان آرام نمیگیرد و نمیتوان کاری نکرد. اما چه باید کرد؟ پذیرش آسایش تسلیم به شرایط موجود، یا گزینش رنجش صعود در مسیر جدید؟ این اولین دوراهی و گلوگاه انتخاب در سفر زندگی است. باز به آن کسان که قبل از ما از این گلوگاه گذشته اند رو میگردانیم تا راه نمایمان باشند. در کشاکش انتخاب مسیر بر سر این دوراهی است که اگر قدری به ندای وجدان گوش فرا دهیم، آن بی تابی مبهم به صورت یک آرمان در ما جوانه میزند. و وقتی آن جوانه را از آن خود بدانیم، ظلمت تردیدها از ما رخت می بندد و انتخاب روشن میشود: خودسپاری به نیروی وجدان و پیشروی به سوی تحقق آرمان.

اما در همان قدمهای اول بعد از انتخابمان در می یابیم که …

ز آتش ار علمت یقین شد از سُخُن                  پختگی جو، در یقین منزل مکن

علم الیقین، «آتشِ» حقیقتِ تضاد اصلی جامعهٴ مان را به وجدانمان می رساند و آنرا شعله ور میکند و از جا میکَنَد. بعد از آن دیگر نمیتوان در همان جا ماند و منزل کرد. باید به سوی آتش روان شد، به آن نزدیک شد و از حرارتش «پختگی» یافت تا به منزل بعدی رسید. پس به کانونهای وجدانهای بیدار و جانهای تبدار و سالکان وفادار آرمان که از «عین الیقین» نشان دارند می پیوندیم تا هر چه بیشتر به آتش نزدیک شویم. در تکاپوی پیشروی در این مسیر است که پی می بریم…

تا نسوزی نیست آن عین الیقین                      این یقین خواهی در آتش در نشین

برای ادامة مسیر حقیقت به سوی ایمان باید در «آتش نشست» و با آن تضاد دوران پنجه در پنجه در افکند، زد و خورد، سوخت و سوزاند، … آنرا دید و با گوشت و پوست حس کرد تا به مرتبت عالی تر ایقان به حقیقت آن تضاد پی برد. پس تصمیم میگیریم قدم در میدان عمل انقلابی برای حل تضاد اصلی بگذاریم. اولین شعله های «جهاد» در پی «عقیده» در ما زبانه میکشد، و به این ترتیب به دنیایی وارد میشویم که سرورمان سیدالشهدا آنرا به مثابه عالی ترین شکل حیات در تاریخ ثبت کرد.

از این پس شناخت حقیقت طی یک کنش و واکنش دیالکتیکی بین ذهن و عین، نظر و عمل، و تئوری و پراتیک در یک حرکت جمعی همسو به مرور عمق پیدا میکند و از علم الیقین به سوی عین الیقین میرود. دینامیزمی جدید در زندگی مان وارد میشود: عقیده و عمل انقلابی.

پدیده ای جدید در برابرمان ظاهر میشود: نیروی فوق العادهٴ جمع.

بر مبنای رابطه های آگاهانه و صادقانه ای که با محیط و جامعه مان برقرار میکنیم، چرخه ای شتاب گیرنده بین نظر و عملمان به حرکت در می آید و هم تکاملی این دو عنصر حادث می شود: «عقیده» یا ایدئولوژی هر چه عمیق تر میشود، «جهاد» یا عمل انقلابی هر چه شدید تر میشود.

در این روند، حقیقت به مرور باز هم عمیق تر میشود و هرچه بیشتر با تار و پود روح و روانمان گره میخورد و وجودمان را فرا میگیرد. وجدان هرچه بیشتر بر انگیخته میشود و نیرویش بازهم بیشتر آزاد میشود و به درون جنگ و ستیز با دشمن خلق می ریزد. همین نیرو است که هر وقت رها میشود انسان را از میان سختی ها و آزمایشهای بسیار در مسیر آزادی و رهایی عبور میدهد، و درکورة واقعیت آبدیده و در حوض صداقت پاکیزه میکند. و وقتی به نقطة ایمان می رسد، جهان را دگرگون میکند. نیروی لایزالی که در ما اسیر و پنهان است و با هر قدم که در سفرمان از گمان به سوی ایمان در بستر مبارزة اجتماعی و به همراه همرزمان و در پی پیشتازان برمیداریم آشکارتر میشود.

اما این نیرو اسیر چیست؟

دستگاه پلید 

جان چو باز و، تن مر او را کُنده ای                  پای بسته، پر شکسته بنده ای

قوانین تکامل بیولوژیک اساساً بر روی دو غریزهٴ حفظ خود و تداوم نسل استوارند. این قوانین در حیوانات که در مرحلهٴ تکامل بیولوژیک بسر میبرند، کارکرد تکاملی اصلی دارند، ولی در انسان که آن مرحله را پشت سر گذاشته و مرحله بعدی یعنی تکامل اجتماعی و فکری را طی میکند کارکرد فرعی و بسیار محدود دارند.(۴) با اینحال، کمی بعد از بوجود آمدن ابزار تولید و شروع تاریخ اجتماعی انسان، دو مبنای تکامل بیولوژیک با خصلت بینهایت طلبی انسان در آمیختند و از حیطهٴ محدود ماده به عالم نامحدود ایده راه یافتند و بصورت دستگاه فکری دو وجهی جنسیت-فردیت در آمدند. به این صورت «نفس اَماره» (۵) بوجود آمد. این همان «خزانی» است که فرد و نسل انسان را به تباهی می کشاند و منشاء بهره کشی انسان از نوع خودش در صور مختلف و عامل نابودی ها و نسل کشی ها می شود.

دوزخ است این نفس و، دوزخ اژدهاست        کاو به دریاها نگردد کم و کاست

هفت دریا را در آشامد هنوز                       کم نگردد سوزش آن خلق سوز

عالمی را لقمه کرد و در کشید                معده اش نعره زنان، هَل مِن مزید

وجه فردیت این دستگاه پلید، که «خود» محور آن است، هر عملی را که در راستای حفظ و گسترش منافع فرد باشد ارزش تلقی می کند و همه چیز را پای آن قربانی کردنی می داند. وجه جنسیت آن زن را در تملک مرد و وسیله ای برای تلذذ، موجودی برای تناسل، موضوعی برای هوسبازی و کالایی برای تجارت و سوداندوزی تلقی میکند و از دور تکامل خارج نگهمیدارد. درعین حال، مرد را به تیرگی استثمارگری می آلاید و از جوهر انسانی و پاکیزگی نفس، که لازمة تکامل روانی اوست دور می کند و او را هم از مسیر تکامل به بیراهه می برد. به این ترتیب ایدئولوژی جنسیت-فردیت، که در عالم مادی بصورت بهره کشی انسان از انسان در دورانهای مختلف تاریخ و در اشکال مختلف ظاهر شده است، به بزرگترین مانع ذهنی تکامل انسان، هم بصورت اجتماعی و هم فردی تبدیل شد.

از آن دوران به بعد، تاریخ میدان مبارزة نوع انسان برای کنار زدن این مانع بنیادی است، زیرا همهٴ تضادهای فراگیر و اشکال مختلف استثمار در تاریخ همچون تضاد طبقاتی ما بعد این تضاد و بعنوان یکی از کارکردهای این دستگاه پلید بوجود آمده اند، و بطور واقع تاریخ حقیقی انسان تنها بعد از نابودی این دستگاه پلید فکری آغاز خواهد شد. ضرورت ظهور انبیا و مقولة «هدایت» و رهبر ذیصلاح نیز در اساس برای رفع همین مانع بوده است. زیرا انسانی که در این دستگاه گرفتار و سرگشته است به عنصری در بیرون از خود نیاز دارد تا روش مبارزه با آن و راه بازگشتش به فطرت پاک و اصل انسانی خویش را به او نشان دهد و بعنوان معین عمل تکاملش او را در مسیر آزادی از قید نفس ضد تکاملی اش قرار دهد. (۶)

کیست مولا؟ آنکه آزادت کُند                      بندِ رقیت ز پایت بر کَند

چون به آزادی نبوّت هادی است           مومنان را ز انبیا آزادی است

فقدان مبارزه برای کنار زدن این مانع ایدئولوژیک در قشر آگاه و نیروی پیشتاز و غالب شدن آن در این سطح، از آنجا که آنها مسئولیت رهبری جامعه در مسیر آزادی و شکوفایی را دارند، فاجعه به بار می آورد. اولین جایی که این ایدئولوژی در آحاد این قشر ضربه میزند، صداقت و در پی آن فداکاری آنهاست، عناصری که فقدانشان به خیانت به آرمان خلق و فرو رفتن در غرقاب همان ذلتی را در پی دارد که دسته چهارم از اشقیای اربعه خود را به آن کشاندند. این واقعیت هم به صورت جمعی در یک نیروی انقلابی، که به منفعت طلبی گروهی و جناحی و نهایتاً شقه و پاشیدگی منجر میشود، و هم در سطح فرد در تک تک مبارزان و انقلابیون، که تولید بریده و خائن و مزدور میکند، صادق است. بخصوص وقتیکه با دشمن دجالی مواجهیم که از هر طریق ممکن به این تأثیرات مضمحل کننده دامن میزند و مستمراً با توطئه ها و ترفندهای مختلف به آن گره ها میدمد. به همین دلیل است که در جهان مادی بیرون از ذهن افراد و صرفنظر از هر عقیده و ایدئولوژی و فراتر از هر ادعا و توان فردی، «ارزش هر کس در مبارزه به اندازهٴ مایه ای است که در این راه میگذارد» (۷) ، و وقتی که دشمن خلق یک رژیم فاشیسم دینی است، چنین مایه گذاری مقدم بر هر عرصهً دیگر در پهنة ایدئولوژی و در مبارزه با این دستگاه پلید است که اوج می گیرد.

این تأثیرات البته بازتاب خودبخودی شرایط بیرونی در درون نیروهای درون جبهه خلق و بخصوص پیشتاز انقلابی است و بعنوان یک قانون جبری آفرینش و طبیعت عمل میکند، همانچیزی که در جای جای قرآن بعنوان آزمایش برای انسان و جامعه عنوان شده است. (۸) اما جبر بیرونی در همین جا متوقف میشود، و از این نقطه به بعد این انسان آزاد و مختار است که صحنه را بدست میگیرد و مسیر را انتخاب میکند. او میتواند به آن کشش ها راه بدهد و به سوی زندان دنیای مادون انسان سرازیر شود و انسانیت خود را مضمحل کند و شقی شود. یا میتواند بایستد و با شعله های سرکش آن طبیعت بهیمی در هر جا که در درونش زبانه میکشد بجنگد و مهارش کند و به سوی تعالی پر کشد.

جبر باشد پَر و بال کاملان                           جبر هم زندان و بندِکاهلان

بال، بازان را سوی سلطان بَرد                      بال، زاغان را به گورستان بَرد

به همین دلیل نیز در طول تاریخ، از اولین پیامبری که برای هدایت انسان در جهت تکاملش رسالت یافت تا همین امروز در مجاهدین در هیئت یک انقلاب ایدئولوژیک درونی، جنگ با دستگاه پلید جنسیت-فردیت در اشکال و سطوح مختلف برای باقی ماندن در مسیر تکامل انسان و اجتماع و پیشروی در برابر دشمنان بشریت ضرورتی اجتناب ناپذیر بوده است. در جریان یک چنین رزم کبیر و جهاد اکبری(۹) است که روح انسان ها با دور شدن از آن ایدئولوژی پلید و یافتن و سد کردن کارکردهای مخرب آن صیقل می خورد، از عنصر استثماری پاکیزه تر میشود، عنصر «جنسیت» در جایگاه تکاملی خود محدود میشود، و فردیت فرابرندهٴ آنها که در جمع یگانهٴ شان تجلی پیدا میکند آشکار میشود.

پس در عمل پی میبریم که شناخت حقیقت آغاز پرورش عنصر ضد استثماری در درونمان و رها شدن آن نیروی لایزال است، و مصمم تر و با انگیزه تر از هر زمان دیگر در این مسیر گام برداریم. در همینجا است که به منزل دوم در سفرمان به سوی ایمان می رسیم …

منزل دوم

اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ                         هر دمی بینند خوبی بی درنگ

نقش و قشر علم را بگذاشتند                                رایت عین الیقین افراشتند

فراتر از فهم و ادراک حقیقت با آگاهی و منطق، «عین الیقین» مرتبتی است که انسانی که روحش صیقل خورده و از «بوی و رنگ» رسته است، با دیدن و حس کردن علائم حقیقت به آن پی می برد. همان علائمی که اشقیاء، که «شاگردی شیطان» پیشه کرده و «دیده های عقل و دل بر دوخته» اند، آنرا معکوس می بینند. آفتاب احمد را «زشت نقشی» می بینند، شهید شدن را نه زندگی بلکه «مردن و ژندگی» می بینند، اسطوره شدن قهرمانان شهید اشرف را «نفله شدن» می بینند، و … . به این ترتیب، همانطور که دیدن حقیقت روح صدیقین «مصقول دست» را به یقین نسبت به آن و حرکت به سوی منشاء و مقصد آن میرساند، دلهای کور «اصحاب گور» را گمراه میکند و در ظلمتی که خود را به کامش انداخته اند بیشتر فرو می برد.

دیده بینا از لقای حق شود                            حق کجا هم راز هر احمق شود؟

قند بیند، خود شود زهر قَتول                       راه بیند، خود بود آن بانگ غول (۱۰)

نیکویی از یک سو و پلیدی از سوی دیگر. هر چه مجاهدین با وفاداری در پی خالق انقلابشان رفتند و با فداکاری در کورهٴ انقلابشان با آن دستگاه پلید جنگیدند و با صدق ورزی آینة رهبر و آرمانشان را صیقل زدند، توانستند در بیرون با تجسم عینی آن دستگاه پلید در هیئت خمینی ضد بشر و حکومت شیطانی اش بجنگند و مرز بین دو جهان متضاد را سرخ تر و تیزتر کنند. اینها همه نشانه هایی از حقیقت در جهان ما است، و برای آنها که چشم بصیرت و دلی مملو از صداقت دارند، علائم حقانیت انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین است. انقلابی که، به برکت حضور و هدایت خالقش، مجاهدین بعد از بیش از ۲۴ سال و ۲۴ میلیون ساعت رزم فشرده و روزانهٴ ایدئولوژیک، با سرفرازی تاریخی و شعف انقلابی و با روی سپید در برابر خلق و خالق، می توانند اعلام کنند که برای اولین بار در تاریخ انسان توانسته اند در این ابعاد و با این استمرار غول جنسیت را کمرشکن کنند. یک دستاورد خارق العاده و خارج از تصور برای همة انسانها،که تنها یکی از آثارش قدرت خیره کنندهٴ مجاهدین در برقراری عمیق ترین مناسبات انسانی در درون و بیرون تشکیلاتشان بوده است. حقیقتی که ایرانی و غیر ایرانی، بخصوص طی ۵ سال گذشته که این تعالی انسانی بصورت گسترده تر از قبل در جهان پرتو افکنده است، بارها به آن گواهی داده اند. (۱۱)

اما منزل نهایی این نیست! آن ایدئولوژی پلید که نیروی بی پایان انسان را اسیر و گرفتار کرده، روی دو پای جنسیت و فردیت ایستاده است. مجاهدین پای جنسیت آنرا بسته اند، اما با اینکه پای دیگرش در طی ربع قرن جنگ بی امان ایدئولوژیک ضربات سنگینی خورده و از نفس افتاده، اما هنوز به بند کشیده نشده و هر جا که بتواند و از هر دریچه و روزنه ای که پیدا کند در اشکال بسیار پیچیده سر بر می آورد.

پس برای ادامه مسیر در سفر پر رنج و قیمت اما شورانگیز و با عظمت، کارزار را با تمرکز هرچه بیشتر بر روی غول فردیت فروبرنده در درون، همزمان با دیو خون آشام ارتجاع در بیرون به پیش میبریم. در این مسیر است که کم کم منزل آخر سفر مان خود را به ما می نمایاند.

منزل منتها

از خودی بگذر که تا یابی خدا فانی                      حق شو که تا یابی بقا

گذشتن از «خود» و بی رنگ و بی «خود» عبور کردن از درون حقیقت.

حق الیقین: راز احیاء و بقا. منزل منتها.

اما نه! فراتر از یقین، …. ایمان با تمام جان و روان!

چونکه ایمان برده باشی زنده ای                  چونکه با ایمان روی پاینده ای

گر تو را باید وصال راستین                            محو شو، والله اعلم بالیقین

نقطة تلاقی ایقان با ایمان و عقیده و آرمان. محو شدن در حقیقتِ مطلق و مطلقِ ارزش ها و آرمان انسانها.

آیا رسیدن به این مقام برای کسی قابل تصور است؟ برای مجاهدین که پنج دهه است بلاوقفه یک مبارزة سخت ایدئولوژیک به موازات جنگ خونین با دشمن ضدخلق را پیش برده اند پذیرفتنی بود، اما تصور کردنی نبود، حتی با یاد مکرر شکوه خیره کنندة رابطه های امام علی (ع) با خدا، وحماسه های تکان دهندهٴ سیدالشهدا و یارانش در عاشورا. زیرا «خود» دیگر چیزی در بیرون فرد نیست، بلکه بخش جدایی ناپذیر وجود خود او است. مگر هیچگاه میشود به خود نیاندیشید؟ دنبال حفظ خود نبود؟ آرزویی برای خود نداشت؟ … حتی آرزوی دریافت پاداش از خدا؟

این همان منزل نهایی است که پنجاه و دو حماسه ساز کهکشان زهره در سیر سلوک رهایی در پی راهبرانشان و در امتداد اسطوره های جاودان عاشورای حسینی به آن رسیدند و شگفتی ها آفریدند:

فدا، فقط برای رضای خلق و خدا.

آن گروهی«که جان خود را برای طلب خشنودی خدا فروختند»، از وجود رهیدند، و سجده گاه زمین و آسمان شدند. پس «خدا هم به آنها مهربان» (۱۲) بود و از ابتلا نیکویشان گرداند.

چون قضای حق رضای بنده شد                      حکم او را بنده ای خواهنده شد

بی تکلف، نی پی مزد و ثواب                                   بلکه طبع او چنین شد مستطاب

زندگی خود نخواهد بهر خود                                    بلکه خواهد از پی حکم احد

بهر یزدان میزید، نی بهر گنج                                 بهر یزدان میمرد، نز خوف و رنج

هست ایمانش برای خواه او                                  نه برای جنت و اشجار و جو

این چنین آمد ز اصل آن خوی او                          نه ریاضت، نی به جست و جوی او

این همان حیات جاودان است. حیاتی که در این دنیا با آویختن به حلقهٴ آنکه با آرمان یگانه است آغاز میشود و تا لامکان و پیوستن به آنکه آرمان و یگانگی و حیات و هستی از اوست امتداد می یابد. تنها پرستش این حیات رواست، چون محو شدن در ذات خداست.

از همین جا است که راز شیدایی و سْرور یاران امام حسین در شبی که خود را به حلقة خون خدا آویختند و کامشان را با قضای خدا شیرین و با رضای او نوشین کردند برایمان گشوده میشود. (۱۳) و از همین جاست که شور و بی تابی پنجاه و دو اسطورهٴ لشکر فدایی در آستانهٴ عروجشان در دلها احساس میشود.

آنگهان خندد که او بیند رضا                                همچو حلوای شکر او را قضا

پس چرا لابه کند او یا دعا؟                                 که بگردان ای خداوند این قضا

پس چرا گوید دعا؟ الا مگر                                 در دعا بیند رضای دادگر

… و به این ادراک میرسیم که دعایی که سرور تاریخی مان حسین در بحبوحه جنگ در روز عاشورا می خواند (۱۴)، وِردی بود که یارانش در میدان بازپسین، و زهره و گیتی و دیگر گُردان سرفراز اشرفی در عبور از «امتحان آخرین» به زبان جان می راندند.

آن شفاعت وآن دعا نه از رحم خود                                 میکند آن بنده صاحب رشد

رحم خود را او همان دم سوختست                             که چراغ عشق حق افروختست

دوزخ اوصاف او عشق است و او                                سوخت مر اوصاف خود را مو به مو

این معنای لایتناهی حقیقت و «درخشش پایدار ابدی» آن «فلسفهٌ بزرگی» است که اینگونه انسانها را «از درون خود شکفته می‌سازد که با چشم‌پوشی از هروابستگی دیگر، به‌خاطر ”عقیده”شان، برگرفتن شمشیرها را مشتاقند» (۱۵)، سر دادنِ آن زیباترین سرود منادی جهاد را شیدایند، و سر دادن به حق تعالی در قربانگاه حیات را بی تاب.

سر به پیش قهر نِه، دل بر قرار                               تا ببرم حلقت اسماعیل وار

سر ببرم، لیک این سر آن سریست                    کز بریده گشتن و کُشتن بریست

اینچنین بود که ستارگان کهکشان زهره در حماسهٴ اشرف، در امتداد عاشورا و اسطوره های جاودان آن، با عبور از «خود» در نبردهای درونی مستمر و طولانی به نیروی عظیم جنگاوری و ایستادگی و فدای بی چشمداشت دست یافتند، و با عبور به حق الیقینِ قطعیت پیروزی حقیقت، مجاهدان دیگر را در یقین به قطعیت غلبه بر غول فردیت و دستگاه پلید جنسیت استوارتر کردند و بدینسان راهنما و یاری رسان آنان در جنگشان برای سرنگونی رژیم سفاک ولایت فقیه در هر شرایطی و با هر امکانی شدند.

آنها با پیشتازی در رزم بی امان و با ایستادگی تا پایان، آینهٴ آرمانشان را صیقل زدند و حقیقت قدرت لایزال خلق و ذلت ماهوی ضدخلق را در آن منعکس کردند، و به این ترتیب شراره های عین الیقین را بر ظلمت

تردیدی که دجالگری و شقاوت از یک سو و وادادگی و خیانت از سوی دیگر بر اذهان مردممان حاکم کرده بود ریختند و افق تابناک پیروزی را در آسمان انقلاب نوین خلق ایران نقش بستند.

ب. فراهانی

رزمگاه لیبرتی – اسفند ۱۳۹۲

(ادامه دارد)

پاورقی 

۱٫ «… وها: این همان ”آزادی” است که در صدر ویژگیهای انسان، مبین شرافت نوع وی و موضوع اصلی ”فلسفهٌ بزرگ” زندگی بشر است… که برحسب آن، امام(ع) مفهوم حیات را جز عقیده و جهاد در راهش نمی‌دانست »، («راه حسین»، مسعود رجوی، صفحهُ ۱۹۸).

۲٫ در منطق، برای شناخت و رسیدن به «یقین» نسبت به حقیقت امور و پدیده ها سه مرتبه قائلند: اول علم الیقین، که کسب دانش دربارهٴ امری یا چیزی و شناخت ماهیت و کیفیت آن است به حدی که در این شناخت شکی نباشد.دوم عین الیقین، («عین» به معنی چشم) و آن به یقین رسیدن نسبت به امری یا چیزی از طریق دیدن آن به چشم خود است که قوی تر از علم الیقین است. سوم حق الیقین، و آن وارد شدن در چیزی است و عبور از آن، یا خود آن چیز شدن یا در او محو شدن که از عین الیقین قوی تر است (مضمون از فرهنگ دهخدا).

نکته ای که باید در کاربرد این مراحل به آن توجه کرد این است که در علوم انسانی بر خلاف علوم تجربی، نمیتوان با رؤیت و سنجش مستقیم به ماهیت پدیده ها پی برد، عین الیقین با دیدن آثار و عملکردهای پدیده بعد از حصول علم الیقین و عبور از آن میسر میشود. زیرا اگر از نظر ذهنی به وجود پدیده و ماهیت آن اشراف نداشته باشیم، چه بسا دیدن نمودهای مادی آن ما را گمراه و به بیراهه ببرند. بخصوص وقتی که با رژیم دجالی مثل فاشیسم دینی در کشورمان روبرو باشیم.

۳٫ شعر از «دیوان شمس تبریزی» اثر مولوی.

۴٫ در تکامل بیولوژیک، پیشرفتها و تجارب انطباق یک تیره با محیط بطور عام از طریق توارث ژنتیک و بطور محدود در برخی حیوانات پیشرفته از طریق تقلید و فراگیری منتقل میشود و تیره ها به این وسیله گام به گام در خود تغییرات اندامی و رفتاری بوجود می آورند تا با تغییرات محیط منطبق شوند. اما در انسان انتقال تجارب انطباق با بکارگیری سیستم علائم ثانویه و اطلاع رسانی با استفاده از «کلمه» و ارتباطات اجتماعی انجام میشود، و انسان به این وسیله برای انطباق با محیط به جای تغییر اندامهای خود، محیطش را تغییر میدهد. (مراجعه شود به: مبحث «سیستم علائم ثانویه»، جلد ۷ «تبیین جهان» نوشته مسعود رجوی / رسالة «مقدمه ای بر فلسفة فرهنگ انسان» نوشتهٴ «ای. کاسیرر»، انتشارات دانشگاه یل آمریکا، سال ۱۹۴۴ / فصل «سیستم توارث سمبلیک» در کتاب«تکامل در چهار بعد» نوشتهٴ «ای. جابلونکا» و «ام. لامب»، انتشارات دانشگاه ام.آی.تی. آمریکا، سال۲۰۰۵).

۵٫ «نفس اَماره» نفسی است که به طبیعت بدنی میل دارد و روح را به لذت و شهوات حسی و پیروی از غرائز حیوانی امر کند.

۶٫ «تبیین جهان»، جلد ۵، بحث «عوامل تسریع کنندة تکامل اجتماعی».

۷٫ گفتة ماندگار شهید بنیانگذار علی اصغر بدیع زادگان.

۸٫ «أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تُتْرَکواْ وَلَمَّا یعْلَمِ اللّهُ الَّذِینَ جَاهَدُواْ مِنکمْ وَلَمْ یتَّخِذُواْ مِن دُونِ اللّهِ وَلاَ رَسُولِهِ وَلاَ الْمُؤْمِنِینَ وَلِیجَةً وَاللّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ»، «آیا پنداشته‌اید که (بدون آزمایش) به خود واگذار می‌شوید و خداوند کسانی را که از میان شما مجاهدت کرده و غیر از خدا و فرستاده او و مؤمنان محرم اسراری نگرفته‌اند معلوم نمی‌دارد، و خدا به آنچه انجام می‌دهید آگاه است»، (سورهٴتوبه، آیهٴ ۱۶).

«کلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوکم بِالشَّرِّ وَالْخَیرِ فِتْنَةً وَإِلَینَا تُرْجَعُونَ»، «هر نفسی چشنده مرگ است و شما را از راه آزمایش به بد و نیک خواهیم آزمود و به سوی ما بازگردانیده می‌شوید»، (سورهٴ انبیا، آیهٴ ۳۵).

۹٫ در فرهنگ قرآن «جهاد اکبر» به معنی پیکار و مجاهدت با نفس اماره است که بسیار پیچیده تر و سخت تر از جنگ با ظالمان که «جهاد اصغر» تلقی میشود میباشد.

۱۰٫ «غول» در اینجا به معنی شیطان گمراه کننده است.

۱۱٫ بعنوان نمونه آقای لارش ریسه، نماینده پیشین پارلمان نروژ در سخنرانی خود در اجلاس پارلمان انگلستان در بارة جنایت علیه بشریت در اشرف در تاریخ ۱۲ سپتمامبر ۲۰۱۳ گفت:«همسر من بعد از یک هفته اقامت در اشرف، آنچنان متحیر شده بود که یک روز پیش من آمد و گفت که او تصمیم گرفته است که در اشرف بماند. … این بخاطر این عشق عظیمی بود که او از صبح اول وقت تا شب حس میکرد و این فضایی بود متفاوت با آنچه که وی تا آنموقع تجربه کرده بود …».

۱۲٫ «وَمِنَ النَّاسِ مَن یشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ»، «و از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خشنودی خدا می‌فروشد و خدا نسبت به این بندگان مهربان است»، (سورهٴ بقره، آیهٴ ۲۰۷ ).

۱۳٫ «در شب عاشورا، حبیب‌بن مظاهر و زهیربن قین و عده‌یی دیگر از یاران با یکدیگر مزاح می‌کردند. عبدالرحمن به بریر گفت: ”این چه‌وقت شوخی است؟ … ”. بریر گفت: ”… این‌که تو می‌بینی شوق بشارتی است که از بازگشت ما به‌او (خدا) برمی‌خیزد…”. حبیب‌بن مظاهر گفت: ”… اکنون وقت مزاح است. زیرا ساعتی دیگر شاهد پیروزی را در آغوش می‌گیریم …”»،( «راه حسین»، مسعود رجوی، صفحهٴ ۱۷۴).

۱۴٫ «…یاربّ لاتترکنی وحیدا … فقدتری الکفار و الجحودا … وانت بالمرصاد لن تحیدا …»، «… پرورگارا مرا تنها مگذار … تو که به تحقیق کافران و انکار آنها را می‌بینی … برادرم شهید شد و تنها و آغشته به‌خون درمیان بیابان … ولی تو همیشه در کمین باطل هستی …»، («راه حسین»، مسعود رجوی، صفحة )۱۹۸٫

۱۵٫ «راه حسین»، مسعود رجوی، صفحهٴ ۱۹۹٫

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here