انقلاب مشروطه قسمت پنجم – توطئه خلع سلاح و کشتار مجاهدین

215

دولت جدید مشروطه و استقبال از ستارخان و کارکرد عناصر سازشکار وابسته به استعمار در اجرای توطئه خلع سلاح و کشتارمجاهدین

به قسمت پایانی نگاهی به تاریخ مشروطیت رسیدیم، فصلی کوتاه که دوساله انتهایی جنبش مشروطیت را با گزیده هایی از تاریخ هیجده ساله آذربایجان نوشته زنده یاد احمد کسروی مورد بازگویی قرار می دهیم، فصلی که با لبخندهای  حاصل از پیروزی وفتح تهران شروع می شود وبا استقبال و سپاسگذاری مردم و مجلس از ستارخان سردار ملی و باقرخان سالار ملی امتداد می یابد و درنهایت با اشک ها و تلخی تجربه دردناک تاریخ که خلع سلاح و کشتار مجاهدین با توطئه استعمار و به دست سازشکاران و خائنین به وطن است به پایان می رسد.

در همان روزهای فتح تهران توسط قوای مشروطه، در تبریز ستارخان و باقرخان با دسته ای از پیشروان آزادی از علی موسیو و دیگران در مقابله با محاصره تبریز توسط روس ها در شهبندری عثمانی به بست نشسته بودند و کارکنان سیاسی روس میکوشیدند ایشان را از آنجا درآورده از تبریز بیرون کنند. لکن سقوط  محمدعلیشاه رخ داد و از این پیش آمد فشار روسیان برسردار و سالار کمتر گردید و آنها از بست خارج شدند.

 بعد از استقرار دولت جدید که سپهدار تنکابنی ریاست آن را بعهده داشت، مهدی قلی هدایت معروف به مخبرالسلطنه والی آذربایجان شد. مخبر السلطنه در آغاز قیام تبریز والی آذربایجان بود و بعد از انتخاب عین الدوله به جای او، در تیرماه ۱۲۸۷ روانه اروپا شده بود، حالا از طرف دولت جدید بعنوان والی آذربایجان تعیین شده بود و از پاریس به ایران برگشت و در دوم شهریور ۱۲۸۸ وارد تبریز شد.مخبرالسلطنه از همان آغاز ورود به تبریز بنای ناسازگاری با ستارخان و باقرخان را گذاشت. هیچ کس هم انتظار نداشت مخبرالسلطنه که در نخستین ماه قیام تبریز در صف دشمنان ستارخان و مجاهدین میجنگید اکنون با آن سرداران آزادی کنار بیاید. روسیه تزاری هم که در دولت جدید نفوذ داشت، ستارخان و باقرخان را نمیتوانست تحمل کند. چرا که بخوبی روشن بود که تا ستارخان در تبریز مستقر هست، امکان شکل گرفتن مقاومت وجود داشت و طبیعی بود که ستارخان و مجاهدان تبریز راه ادامة نفوذ و دخالت در امور ایران و یا بازگرداندن خودکامگی را سد میکردند. بنابراین حاکمیت جدید باید فکری می کرد که این باروی مقاومت را از هم بپاشد.

توطئه به تدریج شکل میگیرد. روسیه، انگلیس و وابستگان آنها تصمیم میگیرند که ستارخان و باقرخان را از تبریز اخراج کنند منتهی به وجه آبرومند به طوری که باعث شور و خروش مردم نشود. تا هنگاهی که ستارخان و باقرخان در تبریز بودند داغ خون هائی که در جنگ با دشمنان آزادی به زمین ریخته شده بود تازه میماند و آنها از قیام دوبارة ستارخان و آزادیخواهان تبریز واهمه داشتند. فقط ستارخان بود که میتوانست قیام تازه ای را علیه نودولتانی که همه از تیره مستبدان دربار بودند بوجود بیاورد. این بود که می‌خواستند به هر شکل که شده سردار را از تبریز دور کنند در همین رابطه در تلگرامهائی که قبل از عزیمت ستارخان به تهران بین سفارت انگلیس و وزیر خارجه آن کشور  سر ادوارد گری  مخابره شده، از اصرار روس به رفتن ستارخان و باقرخان به تهران و قبول انگلیس و پافشاری دولت مرکزی بر رفتن آن دو به تهران سخن به میان آمده است…تلگراف از طرف جرج بارکلی به ادواردگری در تایخ ۱۳ مارس ۱۹۱۰ – ۲۳ اسفند ۱۲۸۸: «باکمال افتخار راپرت می دهم که یادداشتی به دولت ایران فرستاده و تقاضای وزیر مختار روس  را که راجع به اخراج ستارخان و باقرخان از تبریز و خلع اسلحه‌ی پیروان آنها بوده تائید نمودم» تلگرام های متعددی هم در ماه اسفند از طرف اولیای حکومت به ستارخان و باقرخان رسید که در همه آنها از سردار و سالار میخواستند که هر چه زودتر بسوی تهران حرکت کنند از جمله از: عضدالملک (نایب السلطنه) و مستشارالدوله (رئیس مجلس) و معزالسلطان (سردار محیی) .جورج باكلي

آشکار بود که اینها همگی بر ضد سردار و سالار دست به هم داده اند! چنان که مهدی قلی هدایت، (مخبرالسلطنه) ابتدا از ستارخان خواست که برای رسیدگی به اختلافاتی که در اردبیل بوجود آمده بود به سمت اردبیل حرکت کند؛ در اردبیل بین مجاهدان میرزامحمد حسین زاده که از مجاهدین قفقاز وابسته به کمیته “ستار“ گیلان بود با چند تن از ملاکین اختلاف رخ داده بود.

میرزا محمد حسین زاده را کمیتة ستار گیلان مأمور اردبیل کرده بود تا به کارهای آنجا سامانی بدهد. مجاهدان میرزا محمد، چند تن از ملاکین بدخواه مشروطه را اعدام کرده بودند. در این میان، خادم بارگاه شیخ صفی هم اعدام شده بود. این بود که حالا بین مجاهدان و بدخواهان کشاکش بود. مخبرالسلطنه اختلاف اردبیل را بهانة خوبی برای دورکردن ستارخان از تبریز یافت. از این رو از ستارخان خواست که برای حل مشکل اردبیل به آنجا برود.

تاریخ هیجده سالة آذربایجان: «ستارخان چنان که شیوة او بود از در فروتنی درآمده پیشنهاد را با گشاده رویی پذیرفت… و روز هجدهم شهریور ۱۲۸۸ با یارمحمدخان کرمانشاهی و حسین خان کرمانشاهی و میرزا علیخان یاوراف و آقای میرزا علی اکبر خان عطایی و دسته ای از مجاهدان ورزیده روی هم رفته هفتادو دوتن بودند از تبریز روانه گردیدند. مخبرالسلطنه از سوئی میخواست مجاهدان پاکبازی چون میرزا محمدحسین زاده را از سر راه بردارد و هم خود ستارخان را به نحوی نابود کند. اما سرنخ توطئه در دست روس بود . روسها در اهر با رحیمخان چلیپانلو برای حمله به اردبیل به توافق رسیده بودند و طرح این بود که درآذربایجان شورش بپا کنند. چرا که بعد از سقوط محمدعلیشاه، قوای روس باید از خاک ایران بیرون میرفت. آنها می‌خواستند با این شورشها، نه تنها قوای خود را بیرون نبرند بلکه قوای بیشتری هم به داخل خاک ایران وارد کنند.

در اواسط مهر ماه ۱۲۸۸ رحیم خان چلیپانلو با نیروئی حدود ۲۰ هزار نفر که با کمک خانها و فئودالهای طرفدار محمدعلی شاه گردآورده بود به اردبیل حمله کرد در حالی که ستارخان بیش از صد نفر همراه نداشت.

 ستارخان تلگراف کرده خواستار گردید هرچه زودتر سپاه و ابزار جنگ بفرستند. ولی مخبرالسلطنه“ از کمک به ستارخان طفره رفت. چند روز بعد از حمله رحیمخان و اشرار همدست او به اردبیل به دستور مخبرالسلطنه سیمهای تلگراف را هم قطع کردند. ستارخان به ناچار در دژ نارین قلعه سنگر گرفت و به دفاع پرداخت.مهدي قلي هدايت -مخبر السلطنه

ستارخان میگفت ”من در مقابل بیست هزار اشرار شاهسون و قره داغ مقاومت میکنم در صورتی که سوارانم فشنگ برای دفاع ندارند! چندین بار به تهران و تبریز تلگراف کردهام که بیست هزار شاهسون و قرهداغ، اردبیل را محاصره کردهاند، قورخانه و کمک لازم است همه به وعده و نوید گذشته است! “بعد از یک ماه مقاومت، ذخیره فشنگ، آذوقه، و حتی علوفه اسب هایشان هم تمام می‌شود. یاران ستارخان تنها راه چاره را عقبنشینی میبینند اما ستارخان حاضر نمیشود.

کار به جایی رسید که یار محمدخان که هیچگاه با سردار تندی نمی‌نمود با بیانی تند و دلسوزانه‌ای گفت: ”با کدام فشنگ جنگ کنیم؟” هنگامی هم که اسب آوردند باز سردار دل نمیداد تا یار محمدخان از دستش گرفته و با زور سوارش گردانید! بیگمان اگر یک روز دیگر می‌ماندند همگی کشته می‌شدند. ستارخان و یارانش جنگ کنان از میانة دشمن گذشتند و به سمت تبریز عقب نشینی کردند. مردم تبریز سردار خود را با شکوه بسیار استقبال کردند و از اینکه یکبار دیگر او را در میان خود می‌بینند به شادمانی می‌پردازند و از این که ستارخان نافیروزانه بازگشته بود چیزی از پذیرایی نکاستند.»

 این تقریبا  همزمان بود با ارج شناسی از کار مجاهدان و مردم تبریز در تهران  بدین ترتیب که  مجلس شورا  که جدید مستقر شده بود درنطقی که وثوق الدوله از نمایندگان در مجلس شورا ایراد کرد پیشنهاد ارج شناسی از مردم آذربایجان و به ویژه از سردار ملی ستارخان و سالار ملی باقرخان را داد که تصویب شد. متن :

سپاس نامه

مجلس شورای ملی جانبازی ها و فداکاری های جنابان ستارخان سردار ملی و باقرخان سالار ملی و سایر غیرتمندان تبریز را نخستین علت آزادی و خلاصی ملت ایران از قید اسارت ارباب ظلم و عدوان می داند و از مصائب و شدایدی که آن فرزندان غیور وطن وسایراهالی غیرتمند آذربایجان برای سعادت ابدی و نیکنامی ایران تحمل کرده اند تشکرات صمیمی عموم ملت ایران راتقدیم می نماید» …در همین روز مجلس مشابه همین متن تشکرنامه ای نیز برای سپهدار و سردار اسعد و بختیاران تصویب نمود و از کار آنان در فتح تهران تشکر کرد.

 اما در ادامه نبرد های آذربایجان در نیمه های آبانماه ۱۲۸۸ لشکر دولتی از تهران برای جنگ با شورشیان روانه شد و پس از جنگهایی در زنجان و سراب و اهر خوانین شاهسون و شورشیان قره داغی را شکست دادند. رحیمخان چلیپانلو به خاک روسیه گریخت و ایل چلیپانلو به فرمانبرداری از دولت پرداخت.

در این ایام قشون دولتی نیز که برای سرکوبی شورشهای اردبیل و شهرهای دیگر آذربایجان به این استان آمده بود به عامل فشاری برای دورکردن ستارخان از تبریز و رفتن او به تهران تبدیل شد. این قشون به فرماندهی پپرم خان و سردار بهادر از روز ۲۶ بهمن ۱۲۸۸ ، وارد تبریز شده بود.

مخبرالسلطنه والی آذربایجان به صراحت گفته بود که: « لازم بود تا اردو در شهر است (ستار و باقر) را روانه تهران کنیم.» بالاخره تحت تاثیرعوامل فوق سردار و سالار را راضی کردند که به طرف تهران حرکت کنند معلوم بود که فشاری از همه طرف در کار بوده که اینها از تبریز دور بشوند. اما چرا ستارخان به این سفر تن داد؟ به این خاطر که نمیخواست بهانه ای برای دخالت خارجی در ایران پیدا بشود.

تاریخ هیجده ساله آذربایجان: «ستارخان …چون دانست روسیان در آن باره پافشاری دارند و خود دولت آن را خواسته است، خرسندی داده به بسیجِ راه پرداخت. همچنین سالار آن را پذیرفت» باری، روز بیست و هشتم اسفند در تبریز یکی از روزهای پرجوشی بود. تبریزیان دو تنی را که در سختترین
روزهای گرفتاری پشت و پناه خود شناخته و آنهمه مردانگی و دلیری از ایشان دیده بودند، و از جان خود بیشتر دوست میداشتند، به تهران میفرستادند. آنان که از آینده بیمناک بودند، براین رفتن ایشان افسوس میخوردند ولی چون چاره نبود شکیبایی مینمودندپس از نیمروز بازارها بسته و کوچه های سر راه همه پر از تماشاچی شده بود، دسته های یفرمخان از سواره و پیاده رده بسته… در ساعت پنج یفرمخان سردار بهادر و دیگر سردستگان به خانة سردار آمدند. درشکه آماده بود. سردار با پسر دهساله اش بر آن نشستند. درشکه با شکوه بسیار راه افتاد.

 قدرشناسی و استقبال مردم از ستارخان و باقرخان

 به هر شهری آگاهی میرسید مردم به جوش و جنبش میافتادند. زنجان به پیشواز باشکوهی برخاست و سه روز میهمانی های بزرگی دادند. پیدا بود ایرانیان ارج جانفشانیهای ستارخان را نیک میشناختند. در تهران، همین که آگاهی رسید که سردار و سالار از تبریز حرکت کرده و به تهران می آیند همگی مردم با شورو خروش به بسیج  و آمادگی برای پیشواز و پذیرایی برخاستند. این جوش مردم، روسیان را بر آن داشت که به آمدن ایشان به تهران نیز خرسندی نداده به بیرون کردن از ایران بکوشند و این خواهش را از دولت کردند.

این بود که برخی دولتیان از علمای نجف خواستند که از سردار و سالار برای زیارت عتبات دعوت کنند. در قزوین تلگراف آخوند خراسانی وآخوند مازندرانی به سردار و سالار رسید که در آن درخواست کرده بودند قبل از رفتن به تهران برای “آستانبوسی شاه ولایت و زیارت عتبات عالیات“ به نجف بروند؛ ولی سردار و سالار سفر به نجف را به بعد از سفرشان به تهران موکول کردند.

در نیمه فروردین ۱۲۸۹ سردار و سالار در میان استقبال پرشور مردم تهران وارد آن شهر شدند. ستارخان در پارک اتابک و باقر خان در عشرت آباد مستقر شدند.

برخلاف عشق و علاقه ای که مردم به سرداران انقلاب خود داشتند، دولتیان و میوه چینان به قدرت رسیده آنها را مزاحم خود میدیدند. هر دو دسته بندی که در مجلس وجود داشت از اعتدالی و انقلابی، معروفیت و محبوبیت مجاهدین را نمیتوانستند تحمل کنند. تقی زاده از سیاست انگلیس پیروی میکرد و “یک رو به سوی آزادیخواهان و یک رو به سوی لندن“ داشت.

ستارخان وقتی به تهران وارد شد و اختلافات و تفرقه های بین اعتدالی ها و انقلابی ها را مشاهده کرد دست به کار شد که بین آنها آشتی برقرار کند؛ گویی که این ایجاد تفرقه و تحریک گروهها علیه همدیگر برای پیش بردن نقشه ای طرحریزی شده بود.»

 اجرای توطئه و فرجام کار مجاهدان:

تاریخ هیجده سالة آذربایجان: «اولین اقدام عملی دسته انقلابی قتل سیدعبدالله بهبهانی در شب ۲۴ تیر ۱۲۸۹ بود. اگرچه کشندگان به نام شناخته نشدند ولی بیگمان از دستة حیدرخان عمواغلی بودند و این خونریزی را با دستور تقی زاده کردند. حیدرعمواوغلی که ما آنهمه ستایش های بجا از کاردانی و دلیری او کردیم، این زمان درتهران، به این کارهای ناشایست برمیخاست. بهبهانی کسی بود که در ابتدای جنبش بازرگانان همراه طباطبایی در دوران مظفرالدین شاه از سران جنبش تهران بود. بنابراین قتل او باعث اعتراض بازاریان و گروههای بسیاری از مردم تهران شد. وقتی بهبهانی به قتل رسید همه آنرا به پای تقی زاده بستند. فردای آن شب مردم بازارها را بسته علیه تقی زاده به اعتراض پرداختند. تقی زاده از ترس مردم شب را به خانه‌ی سردار اسعد پناه برد و بعد هم بلافاصله از تهران بیرون رفت و از راه گیلان به استانبول روانه شد. اما قتل بهبهانی در شدت بخشیدن به دودستگی ها مؤثر افتاده بود چنان که .شب ۹مرداد، چند تن از مجاهدان معزالسلطان (سردار محیی) که به اعتدالیها وابسته بود، دو تن از وابستگان دسته انقلابی به نامهای علیمحمدخان تربیت و سیدعبدالرزاق را کشتند.

 خلع سلاح مجاهدان:

علی محمدخان تربیت به کمیته ستار گیلان وابستگی داشت. او و سیدعبدالرزاق در فتح قزوین و تهران در کنار مجاهدین گیلان علیه عوامل استبداد جنگیده بودند. “تربیت“ از بستگان تقی زاده بود. روز ۳۱ تیر سردار اسعد در مجلس در نطقی گفت: “ باید امنیت را در این مملکت پایدار کنم، اگر چه به کشته شدن پسر و برادرهایم باشد… امیدوارم که بزودی یعنی تا یک هفته‌ی دیگر امنیت را چنان به تهران اعاده بدهم که کسی چنین امنیتی ندیده باشد.“ یک روز بعد از این نطق کابینه مستوفی الممالک که ائتلافی از اعتدالیها و انقلابیها بود به مجلس معرفی شد.

کابینه مستوفی مجاهدان را عامل این ترورهای سیاسی میشمرد بنابراین اولین وظیفه خود را خلع سلاح مجاهدین اعلام کرد. اعضاء کابینه مستوفی عبارت بودند از: فرمانفرما(وزیر داخله)، قوام السلطنه (وزیر جنگ)، حسینقلی نواب (وزیر خارجه)، دبیرالملک (وزیر عدلیه)، حکیم الملک (وزیر مالیه)، شهاب الدوله (وزیر پست و تلگراف) از سمت و سویی که وقایع پیدا میکرد؛ یعنی ابتدا ایجاد دو دستگی ها، بعد ترورهای سیاسی دو دستة اعتدالی و انقلابی و بعد مطرح کردن خلع سلاح مجاهدان، بخوبی میشد نتیجه گرفت که همه آن دسته بندی ها برای خلع سلاح مجاهدین و تضعیف قطب انقلاب بوده است.

تاریخ هیجده سالة آذربایجان: «نمایندگان روس و انگلیس بر آن بودند که از همة مجاهدان ابزار جنگ را بگیرند و آنان را پی کار خود فرستند. … تو گفتی آن کشاکش و دسته بندیها تنها از بهر این بود که … مردان غیرتمند و دلیر را که به چشم بیگانگان خار بودند؛ آلوده گردانند و از دیده‌ی مردم بیندازند و در میان ایشان تخم کینه و دشمنی بکارند و سپس انقلابی و اعتدالی دست به دست هم داده به کندن ریشه ایشان همداستان گردند.»

کم کم نیات درونی از پرده بیرون آمد. روز دهم مرداد وزیر خارجه ایران با وزیر مختار روس در خصوص خلع سلاح مجاهدین به توافق رسیدند.

کتاب آبی؛ ادوارد براون- (نقل ازتاریخ هیجده ساله آذربایجان): «وزیر خارجه آهنگ دولت را دربارة گرفتن تفنگ از دست مجاهدان با وزیر مختار روس به گفتگو گذاشت. من نیز با ایشان بودم. موسیو باکلوفسکی آهنگ دولت را نیکخواهانه به راست داشت ولی من بیشتر گرفتن ابزار جنگ از دست مجاهدان را سپردم.» دو روز بعد مجلس شورای ملی از ۸تن از مجاهدان و سران بختیاری دعوت کرد که در مجلس حاضر شوند. در نشستی که ۷ ساعت بطول انجامید مجلس قانونی را به تصویب رساند مبنی بر اینکه جز افراد نظامی هیچکس دیگری حق حمل سلاح ندارد و تا ۴۸ ساعت دیگر همه افراد غیرنظامی باید سلاحهای خود را تحویل دهند. کسانی که ایستادگی کنند گوشمالی شوند چون این قانون تصویب شد؛ ستارخان گفت: ”نخست کسی که آن را بکار بندد من خواهم بود”… ستارخان و همگی دیگران سوگند یاد کردند که به دولت نافرمانی ننمایند. بدینسان نشست با خرسندی وشادمانی به پایان رسید. دولت قانون را با دستور بکار بستن آن به چاپ رسانیده آگهی بس درازی در شهر پراکنده نمود. اگرچه ظاهر این قانون این بود که جز نیروی نظامی دولت مرکزی هیچ گروهی سلاح نداشته باشد اما این قانون تا حد بسیاری غیرعادلانه بود چون غیر از مجاهدان که سلاح داشتند و حالا خلع سلاح میشدند بقیه از یک دست سلاح خود را میدادند اما از دست دیگر به اسم این که نیروی دولتی هستند سلاح میگرفتند و فقط مجاهدان خلع سلاح میشدند… ازخود نیروهای یفرم خان که از ارمنی و مسلمان که به ایشان رخت سپاهیگری پوشانیده بود گرفته تا بقیه که همین عنوان را داشتند. در این هنگام نیز حیدرعمواوغلی و دسته های او و دیگر هواداران انقلابیان را از یکسو تفنگ از دستشان گرفتند و از یکسو در شمار سپاهیان (درنظر)گرفته شده، دوباره تفنگ دادند. پیداست که این رفتار بهانه  بدست دیگران میداد که گردن به قانون نگذارند.»

 تیری به پای سردار مشروطه

 بدینسان شرایط خلع سلاح مجاهدین آماده شد. ماجرایی که اندوهناکترین داستان تاریخ مشروطه است. با این زمینه‌چینی حکومت گردانان تهران که از میوه چینان انقلاب بودند و اغلب از ملاکان و شاهزادگان بودند؛ مقدمات اجرای توطئه ای علیه ستارخان را چیدند. توطئه این بود که سلاح از کف مجاهدین جان بر کف بگیرند و اگر موقعیت مساعدی باشد خود آنها را قلع وقمع کنند در این ماجرا صحنه گردان اصلی یفرمخان (رئیس نظمیه‌ی وقت) پالکونیک (رئیس قوای قزاق)، قوام السلطنه (وزیر جنگ وقت) و شماری دیگربا عین الدوله بودند که از پشت پرده بر قضایا نظارت داشت. تاریخ هیجده سالة آذربایجان:« هرچه از سواره و پیاده و پولیس و قزاق و… که روی هم رفته دو هزار و صدوسی تن بشمار میرفتند برای فردا آماده میساخت.… چون روز فرارسید به قصد پارک اتابک روانه شده پیرامون های آن را فراگرفتند از آن سو در پارک مجاهدان همچنان درخروش بودند و دسته دسته مردم که نگران ستارخان بودند به آنجا آمده و بیرون میرفتند. ستارخان و باقرخان از جنگ پرهیز داشتند و کمتر گمان میکردند کار به خونریزی کشد… ستارخان دستور داد نام‌های مجاهدان را بنویسند و تفنگها را یکایک گرفته دراتاقی گردآورند ولی هنوز چند تفنگی گرفته نشده بود که ناگهان دو عثمانی از کارکنان سفارت به آنجا درآمدند یکی از ایشان درمیان مجاهدان به گفتار پرداخته چنین گفت: این مجاهدان در راه آزادی تلاشها کرده اند و بیشتر ایشان پدر یا برادر یا پسر  خود را از دست داده‌اند. تفنگها را نیز درجنگ از دست دشمن بیرون آورده اند. این رفتار دولت با آنها بیدادگرانه است در این میان دسته هایی از مردم تهران نیز فرارسیدند دانسته نیست آنها را کی؟ به اینجا فرستاد و خود چه میخواستند و آنان نیز از راه دیگر به شورانیدن مردم پرداختند. در این زمان ناگهان از دم در آواز تیری برخاست. …مجاهدان پارک آن تیر را نشان جنگ دانسته به یک باره به هم برآمدند و آمادة جنگ ایستادند. روز ۱۴ مرداد ۱۲۸۹ – در سالروز صدور فرمان مشروطه – پارک اتابک-در چهار و نیم پس از پیشین، دستور دولت رسید و به یکبار شلیک وگلوله ریزی آغاز شد. توپها غریدن گرفت شصت تیر تگرگ باریدن آغاز نمود. ستارخان در گرماگرم شلیک خواست از پله ها بالا رود ودر میان راه ناگهانی تیری به زانویش خورد… بدینسان یگانه قهرمان آزادی از پا افتاد… مردی که آن همه جنگهای سخت را دیده و آسوده بیرون جسته بود در اینجا بدترین گزندی یافت. بعد از ۴ ساعت درگیری … ۶۰ تن از افراد حاضر در پارک شهید و زخمی شدند و همه اثاثیه پارک غارت شد. دویست تن از مجاهدان دستگیر افتادند…گذشته از مجاهدان و بستگان ستارخان و باقرخان، بازاریان را که درآنجا بودند گرفتار کرده به زندان شهربانی بردند. تنها ستارخان و باقرخان و پسر دهسالة ستارخان را در درشکه نشانده به خانة صمصام السلطنه بردند.… از فردای آن روز در کوچه های تهران مجاهدی دیده نمیشد. مردم تهران از پیشامد سخت افسردگی داشتند و همگی دلسوزی مینمودند و با آنکه دولت حکومت نظامی برپا و  سختگیری آغاز کرده بود، بازارها را باز نمیکردند … ستارخان چندی در خانة صمصام السلطنه بود و درآنجا پزشکان به چارة زخمش میکوشیدند …کسانی از پزشکان نومیدی نموده میگفتند باید پایش را برید. و چون این را در روزنامه ها نوشتند مایة اندوه مردم گردید. …دولت پیشنهادی به مجلس فرستاد که ماهانه چهارصدتومان برای او و سیصد تومان برای باقرخان بعنوان دررفت زندگی پرداخته شود. بدینسان داستان این قهرمان آزادی به پایان رسید ستارخان به همان زخمی که در فاجعة پارک اتابک برداشت، چند سال بعد از آن ماجرا، در روز ۲۵ آبان ۱۲۹۳ شمسی دیده از جهان فروبست.»

تاریخ هیجده سالة آذربایجان: «ستارخان یک تنی بیش نبود … ولی آن دلیری و جانبازی بیمانندی که در تبریز در راه آزادی ایران کرد و مشروطه را بار دیگر برپا گردانید و این پاداش که بادست یک دسته دغلکاران در برابر آن مردانگیهای خود دید همیشه در تاریخ خواهد ماند. یکی از یاران ستارخان بنام آقای بلوری نقل کرده که آن سالی که ستارخان از اردبیل به تبریز برگشت به انجمن تبریز پیغام داد که من سگ این توده هستم و همیشه می خواهم پاسبان این توده باشم و باز هرزمان نیاز افتاد بیایم و جانبازی کنم»

 اما مردم هم به دولت و حکومتی که آن رفتار را با مجاهدان و سردارشان، ستارخان کرده بود، ارجی نمیگذاشتند بنابراین دولت توان تکیه به مردم را در برابر استعمار و نیروهای سرکش داخلی که از نقاط مختلف کشور سر برمیداشتند نداشت. از این رو در غیاب یک رهبری مقاوم و پایدار، باز هم ایران دستخوش نفوذ و دخالتهای استعمار روس و انگلیس شد.

چند ماه بعد از این واقعه تلخ تاریخی (خلع سلاح مجاهدین مشروطه در تهران ) سال ۱۲۹۰ شمسی یا ۱۹۱۱ میلادی است؛ سالی که جهان در آستانة جنگ جهانی اول قرار داشت و قدرتهای بزرگ و استعماری برای کشاکش بزرگ بین خود آماده میشدند. روشن است که فهم وقایع و رویدادهای ایران در آن سالها بدون توجه به اوضاع جهان و روابط قدرتهای بزرگ امکان ندارد و همینطور روشن است که چنان حکومت ضعیفی که از میوه چینان انقلاب تشکیل شده بود، بشدت دستخوش منافع قدرتهای بزرگی قرار میگرفت.

 اشغال شمال ایران توسط قوای استعمار روس- بستن مجلس، سرکوب و کشتار مجاهدین

در آغاز سال ۱۲۹۰ (آوریل ۱۹۱۱ ) پیمان دوستانه‌ای بین روس و آلمان بسته شد. این پیمان نگرانی روسیه را از جانب آلمان، در آستانه جنگ اول جهانی، برطرف ساخت. انگلیس که از این اتحاد و استحکام آن نگران بود ناچار شد منافع آسیائی خود را فدای منافع اروپائی‌اش کند و در برابر پیشرویهای روسیه در ایران سکوت کند وضعیت جدید تعادل قوا روسیه را برای دخالت واعمال نفوذ در ایران جری تر نمود. این بود که «روسیان فرصت یافته بر تندی کار افزودند» و بر آن شدند که هر صدای معترضی را در ایران خاموش کنند. در این دوران فعالیت دمکراتها در مجلس که رهبری آنها با شیخ محمد خیابانی بود گسترش پیدا کرده بود و آنها ایستادگی دربرابر اعمال نفوذهای روسیه را در دستور کار مجلس قرار داده بودند. بنابراین سد راه روسیه بودند. علاوه بر مجلس، انجمن ایالتی تبریز هم که هنوز بعنوان یکی از ارگانهای مردمی به دفاع از منافع ملت و کشور میپرداخت، سد راه روسیه و دخالتهایش میشدند. تاریخ هیجده سالة آذربایجان: «درآخرهای آبان دوسالِ مجلس به پایان می رسید که بایستی پراکنده شود و نمایندگان برای مجلس سوم برگزیده گردند با آن چیرگی که روسیان در کارهای ایران میداشتند کسی نمیدانست مجلس نوین کی باز شود و تا باز شدن چه کارهایی با دست ناصرالملک و مانندگان او انجام گیرد. … ولی انجمن ایالتی تبریز … تلگرافهایی به تهران به ناصرالملک و دارالشورا فرستاده درخواست کرد برزمان مجلس شش ماه دیگر افزوده شود و این بر خشم روسیان میافزود. زیرا مجلس سنگ راه سیاست ایشان به شمار میرفت.»

تا زمانی که مجلس و انجمن تبریز و انجمنهای مردمی وجود داشتند، کار استعمار با مشکل روبرو بود بنابراین آنها به فکر این بودند که این موانع را کنار بزنند و هر صدای معترضی را در ایران خاموش کنند و بخصوص تبریز راکه همواره تهدید اصلی در راه تحقق آنها بود کاملا درهم بشکنند؛ برای سرکوبی مجلس لازم بود که روسیه ابتدا با انگلیس به توافق برسد. از این رو ملاقاتی بین نراتوف، جانشین وزیر خارجة روس و مستر اوبرون، فرستاده انگلیس در پترزبورگ انجام شد.

 اولتیماتوم چهل و هشت ساعته روسیه به دولت ایران

 در این ملاقات، توافقی پنهانی بین نمایندگان روس و انگلیس صورت گرفت و بلافاصله بعد از توافق پنهانی، دولت روس در هفتم آذر ۱۲۹۰ اولتیماتومی چهل و هشت ساعته به دولت ایران به این مضمون داد که نخست: مستر شوستر و مستر لکفر از کارهای خود در دولت ایران بیرون کرده شوند. دوم این که دولت ایران از آن پس هیچکس را از بیگانگان قبل از مشورت با دو دولت استخدام نکند. سوم این که: دررفت (هزینه) لشکرکشی روس به ایران را باید ایران بپردازد. مورگان شوستر آمریکائی در آن هنگام وزیر مالیه ایران بود و با خودکامگی روسها در ایران مخالفت میکرد. مورگان شوستر در اوایل آبان  ۱۲۹۰، فردی انگلیسی بنام کلوفر را به پیشکاری مالیه آذربایجان فرستاد و این باعث خشم روسها شده بود. روس ها همزمان با اولتیماتوم، سپاه خود را از راه بندر انزلی وارد ایران کرده بودند که در صورت عدم قبول اولتیماتوم با قوه‌ی قهریه ایران را مجبور به پذیرش آن نمایند.

در آن زمان احمدشاه فرزند محمدعلیشاه خردسال بود و ابتدا عضدالملک، رئیس قبیلة قاجار نایب السلطنه بود. بعد از مرگ عضدالملک، ناصرالملک که به طرفداری از روس میپرداخت نایب السلطنه شد و منافع روسیه را پیش میبرد.

در برابر اولتیماتوم روسیه که دخالت آشکاری در ایران محسوب میشد؛ ناصرالملک و کابینه صمصام السلطنه تصمیم به نرمش و سازش با روسها گرفتند. ولی مردم بر خلاف میوه چینان، سر سازش با متجاوزین خارجی نداشتند و سازش را نپذیرفتند. در تهران، همان روز بازار بسته شد. روز نهم آذر که مدت ۴۸ ساعته ای که تعیین شده بود به پایان میرسید انبوهی از مردم همچون روزهای پیشین جنبش، به جوش و خروش درآمده، در میدان بهارستان و محوطه مجلس جمع شدند و آمادگی خود را برای دفاع از حریم مجلس و آزادی اعلام کردند. در میدان بهارستان “دسته دسته شاگردان دبستانها یا مرگ یا آزادی گویان در جنبش بودند“. علاءالدوله سردسته طرفداران روس در آغاز روز به دست مردم و مخالفان اولتیماتوم کشته شد. برادر او – مشیرالسلطنه‐ که نخستوزیر محمدعلیشاه در هنگام بمباران مجلس بود و پشتیبان سیاست روس در ایران بود، مورد تهاجم مردم قرار گرفت و زخمی شد. رئیس نانوایان تهران هم، که در کمبود نان دست داشت، به دست مردم کشته شد. وزیران از بیم خشم مردم، دور خانه هایشان تفنگچی گماشته بودند.

تاریخ هیجده سالة آذربایجان: «دو هزار سوار بختیاری که این زمان در تهران بودند دسته دسته در خیابانها میگردیدند… گذشته از شهرهای ایران، از عراق و قفقاز و هندوستان و پاره ای کشورهای اروپا، از ایرانیان و مسلمانان نیز تلگراف میرسید و همگی یک زبان سفارش ایستادگی میکردند و اینها بودکه مجلس رانگاه میداشت.»

نمایندگان مجلس دوم به عکس کابینه وقت و ناصرالملک اولتیماتوم را قبول نکردند. ناصرالملک و صمصام السلطنه و وزیرانش، نمایندگان مجلس را تحت فشار گذاشتند باز مجلس تن نداد. سپاه روس تا قزوین رسید و بیم آن می رفت که برای تصرف تهران پیشروی کند به این بهانه دولت اولتیماتوم را پذیرفت. مجلس دوم به دستور کابینه وقت و توسط رئیس نظمیه (یفرمخان) بسته شد.

تاریخ هیجده سالة آذربایجان: «روز دوم دیماه به فرمان ناصرالملک، یفرمخان در مجلس را بست و نگهبان به آنجا برگماشت که کسی را
راه ندهند و همانروز ” مجمع ادب ” را که از کانون دموکراتها بود بستند آنان را از هم پراکندند در مورد یفرمخان و تغییر مواضع و جهت او در انقلاب مشروطه، یکی از دوستان و همراهان او نوشته است  … یک جهت بزرگ دیگری برای دگرگونی روش یفرمخان و نبرد او با هواداران آزادی این بود که یفرم از دیر زمان شیوة شورش طلبی خود را رها کرده و به گروه بزرگان و فرمانروایان پیوسته بود و از کارکنان دولت بشمار میرفت و خود این زندگانی، روش او را دیگر میساخت پس از بسته شدن مجلس برای جلوگیری از هرگونه اغتشاش  در تهران حکومت نظامی اعلام شد. تمام روزنامه ها توقیف گردید. از چاپخانه ها نوشته گرفتند که هیچ روزنامه‌ای از گروههای مخالف اولتیماتوم چاپ نکنند.
پذیرش اولتیماتوم روسیه و بستن مجلس و برقراری حکومت نظامی در تهران، دست روس را برای درهم شکستن مقاومت در تبریز باز گذاشت… » اولتیماتوم روس و بسته شدن مجلس پیشرفت تند تودة ایران را که (پس ) از هفت سال باز، آغاز شده بود به یکباره ایستانیده آن را به سوی بازپس گردانید. “ در همان روزهائی که روسیه در تهران به دست ناصرالملک و … ریشه آزادی را میکند، قوای روس هم به تبریز حمله کرد.(شب پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۲۹۰ )

دفاع جانانه مجاهدین  و مردم تبریز در برابر استعمار روس

 تاریخ هیجده سالة آذربایجان: «مجاهدین در برابر این تجاوز چاره ای جز ایستادگی ندیدند در روز نخست، مجاهدان توانستند روسیان را در جبهه های مختلف در داخل شهر شکست بدهند …. “هرکس میخواست غیرت و مردانگی را تماشا کند میبایست در این روز ( ۲۹ آذر ۱۲۹۰ ) به تبریز آید. سراسر شهر شوریده و مجاهدان میکشتند و کشته میشدند و گام به گام پیش میرفتند“.

اما از روز سی ام آبان جنگ شدت بیشتری گرفت و زجر و آزار و کشتار روسها در این روزها بر مردم قهرمان تبریز افزایش یافت. … امروز جنگ سختی در سوی مارالان بود. روسیان در این کوی درخانه ها کشتار و تاراج دریغ نمیگفتند و به هر خانه ای در میآمدند زن و مرد و بزرگ و کوچک زنده نمیگذاردند و بسیاری را در تنور انداخته و نفت ریخته آتش میزدند“. همه میدانستند که این مقاومتها در برابر آن همه قشون مجهز به جائی نمیرسد ولی “ با این همه جوشش خون و غیرت، مردم را آسوده نمیگذاشت“. دولت وقت به مجاهدین پیغام میفرستاد که جنگ با روسها را رها کنید و حتی “در این پیکار تبریز را گناهکار میشمردند“ در سه روز اول جنگ ۸۵۰ تن از مهاجمان روسی به دست مجاهدین کشته شدند “این جنگهای دلیرانه سیلی سختی به روی روسها زد“ بطوری که روز چهارم دست از جنگ کشیدند و منتظر نیروی کمکی شدند. روز چهارم روسها پیشنهاد صلح و ترک مخاصمه کردند.

مجاهدین با آنهمه فشار دولت مرکزی، نداشتن رهبرانی چون ستارخان و “مرکز غیبی“ برای تدارک جنگ خونین درازمدت و نداشتن هرگونه امکان مالی برای ادامه جنگ، با وجود اینکه پی برده بودند که روسها به علت ناتوانی از ادامه جنگ دم از صلح میزنند، پیشنهاد آنها را پذیرفتند و دست از جنگ کشیدند. غروب ششمین روز جنگ سه لشکر کمکی برای روسها رسید. آن شب برای مردم تبریز شب
هولانگیزی بود. میدانستند که فردا کشتار خواهد شد. عده زیادی از دستاندرکاران
( ۵محرم ۱۳۳۰ ) جنگ آن شب از شهر خارج شدند و یا مخفی گردیدند. از روز ۵ دی ماه ۱۲۹۰ حمله روسها به شهر با شدت تمام آغاز شد بدون اینکه در هیچ گوشه ای از شهر مقاومتی در میان باشد. روسها ۵ روز در شهر کشتار و تاراج کردند.

 فریادهای زنده باد ایران و زنده باد مشروطه مجاهدین برسردار

این روز( پنجم دیماه) در آن هراس و آشوب، تنها کسی که رشتة چاره جویی را از دست نداده و به کارهایی برمیخاست شادروان ثقةالاسلام بود. این گفته از آقای هیأت است که چون روز پنجم دیماه از خانة ثقه الاسلام بیرون آمدیم و شهر با آن آشفتگی و هراس میبود به خانه آمدم نامه به ثقةالاسلام نوشتم پرسیدم آیا شما چه خواهید کرد و ما چه کنیم؟ در پاسخ نوشته بود و شما اگر میتوانید از شهر بیرون روید. اما من کار خود را بخدا میسپارم از زبان حاج میرزا آقا فرشی میگویند که چون درآن روزها من در شهبندری عثمانی پناهنده بودم شهبندر با من گفت: روسیان آهنگ گرفتن ثقةالاسلام را میدارند. شما بنویسید او نیز خود را به شهبندری رساند من نامه ای نوشته …فرستادم  ثقةالاسلام در پاسخ نامه نوشته بود هنگامی که در زمان شکست عباس میرزا آقا میرفتّاح جلو افتاده
شهر تبریز را بدست روس سپرد،  از آن زمان صدسال میگذرد. و همیشه نام آقا میرفتاح به بدی یاد میشود. شما چگونه خرسندی میدهید که من  در این آخر زندگی از ترس مرگ خود را به پناهگاه کشم و دیگران را در دست دشمن گذارم؟! روز عاشورا روسیان مجاهدین جان بر کف ثقه الاسلام تبریزی، شیخ سلیم، حسن و قدیر فرزندان ۱۶ و ۱۸ ساله کربلائی موسیو و ۶تن دیگر بدار آویخته شدند.

… ثقةالاسلام به همگی دل میداد و از هراس و غم ایشان میکاست. … چون نوبت ثقه الاسلام شد؛ اوگفت: ”ما را چه بهتر از این که در چنین روزی در دست دشمنان دین کشته شویم”  شادروان همچنان بی پروا می ایستاد دو رکعت نماز خوانده بالای کرسی رفت. مستر تورنر مینویسد: چون نوبت ثقةالاسلام  رسید دژخیمان خود راپس کشیدند. افسران روسی آنان را سخت زدند و با زور به کار واداشتند هفتم نوبت حسن بود. جوان دلیر بالای کرسی با آواز بلند داد زد:” زنده باد ایران، زنده باد مشروطه ” پس از همه نوبت قدیر پسر شانزده سالة او رسید…»

 ادامه کشتار مجاهدین به دست خائنین و قوای سرکوبگر و مزدوران استعمار

از روز ۱۱ دی ماه صمدخان شجاعالدوله که در سفاکی کم نظیر بود وارد تبریز شد تا کار ناتمام روسها را به پایان برساند. به دستور او خانه های سردار و سالار محل انجمن ایالتی و سایر آزادیخواهان بنام با دینامیت منفجر شد. این کشتارها تا چند روز دیگر ادامه یافت. شش روز پس از شهادت ثقةالاسلام، دو برادر زادة ستارخان، و حاجی علی دوافروش از رهبران آزادی و یکی از بنیانگذاران مرکز غیبی اعدام شدند. دو روز بعد نیز نایب حسن هکماواری به طرز فجیعی به شهادت رسید.

… دژخیم نخست سر او را برید و هنوز جانش در نرفته از جلو دکان نانوایی سرنگون آویخته، یک پایش را با یک نیم تنش تا کمر جدا گردانید و آن را جلو دکان دیگری در روبرو آویزان گردانید روز پنجم بهمن مشهدی محمد عمواوغلی را که از همراهان نزدیک حیدرخان عمواوغلی بود، و از جمله کسانی بود که در تهران به کالسکة محمدعلی میرزا بمب انداختند با چند تن دیگر از مجاهدین برای اعدام به پای چوبة دار بردند. محمدعمواوغلی دلیرانه خود پای پیش گذاشت و دوید و بالای کرسی رفت و با دست خود ریسمان را به گردن انداخت و با پای خود کرسی را زده و دور انداخت. چابکانه و دلیرانه دوباره چرخی خورد و اندکی پاهای  خود را بالا کشید و به جای ایستاد؛ مردانه زیست و مردانه خود را به مرگ سپرد. پس از کشتار وحشیانهای که درتبریز توسط روسها و قوای سفاک صمدخان انجام گرفت، شهر در ماتم فرو رفت و شعلة انقلابی که چندین سال شوق رهایی در دلهای زحمتکشان دوانده بود فروکش کرد و چون داستان تبریز پراکنده گردید از همه جا آوازها برید و دوباره سر رشتة کارها به دست سررشته داران کهن افتاد و دوباره نومیدی بس سختی به توده چیرگی یافت. حاجی حسن مجتهد مرتجع تبریزی که مردم تبریز او را به جرم ضدیت با مشروطه از تبریز اخراج کرده بودند به شهر آمده و به دستور صمدخان، علمای طرفدار محمدعلیشاه را برانگیخت که روی یک ذرع و نیم چلوار نوشتند: “ ما مردم تبریز همگی پادشاه خودمان محمدعلیشاه را میخواهیم“ و مردم را وادار به مهر کردن آن نمودند.

سپهدار تنکابنی که در دوره محمدعلی شاه با دیوار فولادین مقاومت مجاهدین تبریز روبرو شده بود؛ حالا پس از برداشته‌شدن آن سد فولادین در روز ۲۷ تیر ۱۲۹۱ به عنوان والی آذربایجان وارد تبریز شد. سپهدار به همة خواسته های روسیان گردن میگذاشت و درادامة تعقیب و دستگیری مجاهدین توسط روسها و صمدخان، سپهدار نیز خوشخدمتیهایی میکرد سپهدار یک مردی را به کشتن داد که ارج صدمرد داشت و او حاجی حسینخان مارالانی بود که به دست روسیان سپرد و آنان به خوی برده و درآنجا به دارش کشیدند… اگر پنج تن را در جنگ ۱۲۸۷ (یعنی دورة مقاومت ستارخان) در ردة نخست بشماریم یکی از آنها حاجی حسین خان مارالانی بود و همیشه نامش بر زبان ها بود. با دخالتهای استعمار روس و خاموشی کورة گدازان خشم تودههای تحت ستم تبریز و گیلان و تهران، رشتة کارها به دست یک مشت دغل و سودجو و خائن به ملت سپرده و همة ایران طعمة آشوب و ناامنی شد و امکان هرگونه مقاومت در برابر تجاوزطلبی های روس از میان رفت. وضعیت مطلوبی که روسها در آستانه جنگ جهانی اول خواستار آن بودند؛ بوجود آمد.»

به این ترتیب، امواج انقلاب مشروطه با پایان غم انگیز خود فرونشست. پایان غم انگیزی که در اثر خلع سلاح مجاهدین و حذف و کشتار سران سازش ناپذیر جنبش به وجود آمد. اما برغم این پایان غم انگیز، انقلاب مشروطیت درتاریخ انقلابات ملت ایران سنگ بنایی برای مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران درقرن حاضر بنا نهاد و سنت ایستادگی دربرابر استبداد و استعمار و مجاهدت برای آزادی را در اعماق جامعه و فرهنگ ایران معاصر جاری کرد.

Print Friendly, PDF & Email

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here