ب-فراهانی-ستارهٴ درخشان آینده

127

به مناسبت پنجاه و دومین سالگرد تأسیس سازمان پر افتخار مجاهدین خلق ایران

تقدیم به حنیف کبیر و مجاهدین پیشتاز نسل او، و به مسعود و مریم، راه نمایان مردم ایران به سوی آینده ای درخشان، و به مجاهدان در رکابشان که با وفاداری آن آینده را خلق می کنند.

«و او کسی است که ستارگان را برای شما قرار داده تا در تاریکی های بیابان و دریا راه یابید» (۱)

جهان عرصه ظهور حقیقت است، و تاریخ مراحل این ظهور. حقیقتی که در دوران های پی در پی، از ابتدای پیدایش جهان تا انتهای آن، بصورت واقعیتی که می بینیم شکوفا می شود. آن حقیقت در دوران ما در آرمانی خود را نشان می دهد که خلق اسیرمان در ضمیر خود برای رسیدن به آن بی تابی می کند و از هیچ فداکاری برای تحقق آرمانش، که چون ستاره ای درخشان در آینده او را به سوی خود هدایت می کند، دریغ نمی کند. این فداکاری مستمر و طولانی در اوج شکوهمند خود در رزم بی امان فرزندان پاک و رشید این خلق در زنجیر طی نیم قرن گذشته تجلی یافته است. رزمی که در تاریخ ایران و بسیاری از خلقهای جهان بی نظیر است. 

سنگ بنای

این رزم تاریخی را کسی گذاشت که به حق برجسته ترین رجل سیاسی تاریخ معاصر ایران بود. او اولین تشکیلات انقلابی مسلمان را، که یک مشی علمی و مبارزهٴ مکتبی در پیش گرفته بود، پی ریخت. اما فراتر از سیاست و مبارزه و تشکیلات، او در یک مبارزهٴ مستمر ایدئولوژیکی، که لازمهٴ آزاد کرد استعدادهای درونی انسان برای غلبه بر مشکلات و کنار زدن موانع مسیر مبارزه بود، به چنان درجه ای از یگانگی با آرمان خلق و انطباق با ارزشها و قوانین آن رسیده بود که به اولین رهبر ذیصلاح انقلابی در تاریخ معاصر ایران، و نقطه کانونی عشق و وصل یاران صدیق وفادارش به آن آرمان تبدیل شده بود. او کسی جز محمد حنیف نژاد نبود.

نور حیات

«آیا کسی که مرده بود و زنده‌اش گردانیدیم و برای او نوری پدید آوردیم تا در پرتو آن در میان مردم حرکت کند چون کسی است که گویی گرفتار در تاریکی هاست و از آن بیرون‌آمدنی نیست؟» (۲)

از روزی که محمد حنیف نژاد نسبت به خود و پیرامونش آگاه شد و دردهای مردم و رنجهای جامعه را شناخت، احساس کرد که گم شده ای دارد. پروسه زندگی او از نوجوانی تا زمانی که در برابر جوخهٴ اعدام قرار گرفت در جستجو برای یافتن آن گم شده خلاصه می شود. او برای پیدا کردن گم شده اش به هر جلسه و محفلی سر زد، با هر کس که  حدس میزد ایده جدیدی دارد هم صحبت شد، کتابخانه ها را زیر و رو کرد، و در اعماق مفاهیم قرآن و نهج البلاغه غوطه ور شد.

 او به دنبال گم شده ای بود، اما در عین حال نیرویی در درونش او را هدایت می کرد و از میان انبوه عقیده ها، انتخاب ها و پدیده ها در جهت مشخصی عبور می داد. مانند نوری که در تاریکی انسان را به سوی خود هدایت می کند، او را از سکون مرگبار خارج می کند، و برای بیرون رفتن از ظلمات راه نشانش می دهد. محمد حنیف هم از زمانی که احساس کرد گم شده ای دارد «زنده» شد و تلاش کرد نوری را بیابد که انعکاسش را در اعماق وجودش حس می کرد، تا با آن بتواند خود را از تاریکی ها برهاند. این همان حیاتی است که سید الشهدا آنرا در دو کلمه مقدس عقیده و جهاد خلاصه کرد.

در جستجوی انطباق

«و هم اوست که می‌میراند و زنده می‌گرداند» (۳)
«زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون می‌آورد» (۴)

این احساس که انسان گم شده ای دارد در طول حیات هر کس به او دست می دهد، زیرا منشاء آن در همه انسان ها وجدان است. وجدان عنصری است در درون ما که بر اثر مواجهه با برخی از رویدادها و مشاهده بعضی از واقعیت ها برانگیخته می شود. هر کس که با ستمی که به انسانی اعمال شده مواجه می شود، یا بی عدالتی نسبت به انسان هایی را می بیند، یا انسانی را نیازمند یا در خطر می یابد، نیرویی در درون او فعال می شود که او را به اقدام برای رفع ستم و بی عدالتی یا کمک به هم نوعش ترغیب می کند. اما کارکرد وجدان تنها در این حد نمی ماند.

همه می دانیم که جامعه انسانی با ظهور استثمار از تعادل و یگانگی اولیه خارج شد و جدالی بین استثمار شونده و استثمار کننده آغاز شد که در جریان آن جامعه به سوی تعادل و یگانگی عالی تر به حرکت درآمد. بر اثر این جدال، یگانگی جدید آینده از دل یگانگی گذشته خلق می شود. به عبارت دیگر، جامعه قبلی مرد و جامعه ای جدید در مدار عالی تر تکاملی از آن زنده می شود. از طرف دیگر، هر وجه متضاد در جامعه می خواهد مسیر حرکت آن را خودش تعیین کند. جبهه ستم و استثمار تلاش دارد تا جامعه را از حرکت به سوی آینده باز دارد و در جهت منافع خود به عقب برگرداند، و استثمار شدگان میخواهند آنرا به سوی آینده سوق دهند زیرا رهایی خود را در آینده می بینند. از آنجا که سیر تکاملی جهان به سوی آینده است، وجه استثماری تضاد به زور متوسل می شود تا نگذارد جامعه به تعادلی که محصول یگانگی در مدار عالی تر است برسد. تعادل مورد پسند استثمارگران، تعادلی است که از تسلیم انسانها و کل جامعه به آنها حاصل می شود. اما وجه استثمار شده و بالندهٴ تضاد درست بر عکس وجه استثمارگر، تنها با برقراری آزادی است که می تواند جامعه را به سوی آینده ببرد. پس جدال بین دو وجه متضاد در جامعه، جدال بین اسارت و آزادی، و در حقیقت جنگ بین گذشته و آینده است.

بازتاب جنگ بین اضداد در جامعه بر روی قشر آگاه، خارج شدن آنها از تعادل وضعیت موجود و شروع جدال بین دو وجه متضاد نهفته در نهاد آنها به عنوان انسان است. در این جدال، وجه استثماری و میرنده انسان تلاش می کند او را به سمت دنیای مادون، که محور آن اصالت دادن به منافع خود است، ببرد. این گرایش بازتاب ایدئولوژی طبقات استثمارگر در آنها است که روی تمایل طبیعی انسان به حفظ خود، که در حالت طبیعی محدود به حیطهٴ فردی اوست سوار می شود و آنرا در ویژگی «بی نهایت طلبی» انسان ضرب می کند و از دنیای محدود ماده با عالم نامحدود ایده می برد و تئویزه می کند. بعد میدان کل جامعه را به رویش باز می کند تا با ولع سیری ناپذیرش به تاخت و تاز بپردازد و فاجعه بیافرینند. 

دوزخ است این نفس و، دوزخ اژدهاست                        کاو به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را در آشامد هنوز                                      کم نگردد سوزش آن خلق سوز
عالمی را لقمه کرد و در کشید                                  معده اش نعره زنان، هَل مِن مزید (۵)
از طرف دیگ، نیرویی که وجه مثبت و بالنده انسان را برمی انگیزد و در این جدال یاری می کند، نیروی وجدان است. وجدان باعث میشود که انسانی که به شرایط بیرون از خودش و آثارمخرب و ضدانسانی استثمار آگاه شده است همواره به دنبال بازگرداندن خود و جامعه به تعادل و یگانگی از طریق مبارزه و انطباق فعال و فرابرنده با آن شرایط باشد که طبقات استثمارگر به جامعه تحمیل کرده اند. اما شرط فعال شدن نیروی وجدان، بکارگیری عنصر اختیار توسط اوست، و شرط بکارگیری عنصر اختیار در جهت حل تضاد اصلی جامعه به سوی آینده،  بالغ کردن وجدان برانگیخته شده به نقطه ای است که گوهر وجودی انسانی او بارز شود. چنین هدفی تنها از طریق نفی منافع فردی توسط انسان آگاه و مسئول در جامعه، که محصول یک جنگ ایدئولوژیکی درونی مستمر برای زدودن آثار استثمار در اوست میسر است. زیرا انسانی که خود حامل آثار استثمار است هرگز نمی تواند با استثمار در جامعه مبارزه کرده و آنرا ریشه کن کند و مسیر آزادی توده ها را باز کند.بنابراین اختیار و توان شناخت لازمه ایجاد حرکت در انسان و جامعه به سوی یگانگی و انطباق عالی تر است. به همین دلیل هم هست که آزادی، که زمینه را برای کسب شناخت و بکارگیری درست اختیار فراهم می کند، ضرورتی پایه ای برای تکامل انسان و جامعه است، مستقل از اینکه افراد چه عقیده و مرامی را انتخاب کرده اند.
با اینکه «اختیار داشتن» قدرت فوق العاده ای به انسان داده است، اما همزمان او را همواره در معرض انتخاب قرار می دهد. او در هر قدم مبارزه برای حل تضاد اصلی جامعه اش، خود را بر سر یک دوراهی انتخاب می یابد: تسلیم شدن به گرایشات فردگرایانه و طبقاتی و سازش با استثمار در جامعه، یا شوریدن بر شرایطی که به او تحمیل شده و برخاستن برای ایجاد تغییر در جهت یگانگی اجتماعی. 

عبور از دوراهی انتخاب

مردی ز باد حادثه بنشست                    مردی چو برقِ حادثه برخاست
آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت          وین، نام را، بدون سپر خواست (۶)

بر سر هر دوراهی انتخاب، معمایی در برابر انسان ظاهر می شود: کدام راه را باید انتخاب کند تا در مسیر تکاملش قرار گیرد؟ در بسیاری از مواقع و مخصوصاً در نقاط سرفصلی، تعیین انتخاب درست بسیار دشوار است، زیرا در نقطه انتخاب فاصله بین دو راه متضاد باریک تر از تار مو می شود، بطوری که با کمترین لغزش یا اشتباه آدمی در مسیر عکس می افتد. از سوی دیگر، کشش به سمت منافع فردی، از آنجا که سوار بر ویژگی طبیعی «حفظ خود» است،  بسیار قوی است و نتیجه مادی و ملموسی نیز در زمان حال به انسان ارائه می دهد. از این روست که انسان بطور خود به خودی به سمت منافع فردی خود سرازیر می شود، مگر اینکه با این کشش ها مستمراً بجنگد. نقطه ورود به چنین جنگی، تشخیص مسیر درست و انتخاب آن است.

 در مسیر مبارزه، افراد با رویدادهای بسیاری مواجه می شوند که هر یک آنها را بر سر دوراهی انتخاب قرار می دهد. در این دوراهی ها، هر فرد بر اساس اینکه خود را تسلیم وضعیت موجود و گرایش به منافع فردی خود می کند، یا به وجدان بیدار و آگاهی نسبت به مسئولیت برخاسته از آن می سپارد، یکی از دو راه را انتخاب می کند. یکی ننگ خیانت به وجدان و آگاهی خود را می گزیند و از آن سپری برای حفظ منافع حقیر خود می سازد، ویکی هم شرافت را می گزیند و چیزی برای خود سپر نمی کند، در عوض خود را سپر خلقش می کند و برای آرمانش هر خطر و درد و رنجی را به جان می خرد.

 در میان مجاهدین و مبارزین بعد از کودتای ۲۸ مرداد، از هر دو نوع انتخاب بسیار بوده است و تا رسیدن به هدف هم شاهد موارد بسیار بیشتری هم خواهیم بود. بعد از سرکوب قیام خرداد ۴۲، بسیاری از احزاب آن دوران «با باد حادثه نشستند» و رسوب کردند. اما مجاهدین و چریکهای فدایی «از برق» آن حادثه «برخاستند». در ضربه ساواک به سازمان در سال ۵۰ و همچنین در ضربه اپورتونیستهای چپ نما در سال ۵۴ و متلاشی شدن سازمان، تعدادی ریختند و نشستند، و آنقدر در سراشیبی خیانت فرو رفتند که بعد از به قدرت رسیدن ارتجاع حاکم، به آلت دست اطلاعات آخوندی بر علیه مجاهدین تبدیل شدند و در دستگیری و شکنجه و اعدام آنها مستقیماً دست داشتند. این سرنوشت همه آنهایی است که آگاه و مسئول اند اما در دوراهی انتخاب به تمایلات فردگرایانه و طبقاتی وا می دهند و خود را به دامن خیانت می اندازند و در ادامه سقوطشان به هر رذالتی و جنایتی دست میزنند.

در طرف دیگر طیف، مجاهدین راستین و وفادار، که مسعود رجوی در رأسشان قرار داشت و آنها را رهبری می کرد، با هر ابتلاء و ضربه و شکستی، چون برق می جهیدند و بسا مصصم تر و مهاجم تر از قبل به دشمن و مشکلات مبارزه می تاختند و ضربه را به تجربه گرانبها برای پیروزی تبدیل می کردند. آیا آنها چگونه، با چه نیرویی و با چه معیارهایی می توانستند از دوراهی انتخابهای دشوار و بغرنج اینطور عبور کنند؟ 

حقیقت دوران

«تغییرات و تطورات اجتماعی، سرانجام به‌رفع هرگونه ستم و زنجیر و محو طبقات و بهره‌کشی انسان از انسان منجر خواهد شد. بین‌الملل ستمکشان و رنجبران، بین‌الملل عدالت و آزادی، بین الملل آزادی و یگانگی ـ‌ یگانگی مبتنی برآزادی‌ ـ محقق می‌شود.» (۷)

سیر تکاملی جهان آنچیزی است که به وجود معنا می بخشد، زیرا…«او کسی است که آسمانها و زمین را به حق آفرید» (۸)

هر حقیقتی ناظر بر ضرورتی است، و هر ضرورتی نشانی است از یک هدف. از این روست که «حق» بودن هستی به هدفمندی تحولات جهان می انجامد.این هدفمندی منشاء معنا یافتن وجود است. «آیا پنداشتید که شما را بی هدف آفریده‌ایم» (۹)

اگر هدفی در کار نبود، هستی پوچ و بازیچه ای بیش نمی بود. اما چنین نیست.«آسمان و زمین و آنچه را که میان آن دو است به بازیچه نیافریدیم» (۱۰)

حقیقت گام به گام خود را در واقعیت ظاهر می کند، و تاریخ ترسیم مرحله به مرحله این ظهور است. پس در هر مرحله، یک حقیقت هدف تغییرات و مقصد حرکات جهان در آن مرحله می شود. در مسیر تکامل انسان، «هدف» آن چیزی است که به حیات او معنا می بخشد. هر هدفی ناشی از ضرورتی است، و هر ضرورتی  نشانی است از یک حقیقت. پس بی جهت نیست که او برای بیرون آمدن از سرگردانی ناشی از دیدن واقعیت ها بدنبال گمشده ای می گردد. گمشدهٴ او، همان حقیقت این دوران است. حقیقتی که با اصل او یگانه است.

آنکه  ما سرگشته  اوئیم  در دل  بوده  است         دوری  ما لاجرم  از قرب  منزل  بوده  است (۱۱)

با دیدن مصائب مردم و ظلم و جور و سرکوبی که استبداد سلطنتی بر آنها تحمیل کرده بود، وجدان محمد حنیف نژاد برانگیخته شد. او می توانست مانند بسیاری از انسان ها که در چنین شرایطی قرار می گیرند، با اقداماتی مانند صدقه دادن یا کمک های محلی و موقت عذاب وجدانش را تسکین دهد. اما او مسئله را در فرد خودش محدود نمی کرد، بلکه آنرا سیاسی و اجتماعی می کرد و به همین دلیل می دانست که باید مسئله ستم و استبداد را ریشه ای حل کرد تا بشود وضعیت موجود را تغییر داد. این امر البته برای هر روشنفکر در عصر کبیر آگاهی توده ها و انقلاب های بسیاری که در این دوران شاهد آنها بوده ایم امری بدیهی است. تفاوت بین یک روشنفکر آگاه با یک انقلابی مصمم از نقطه ای شروع می شود که او تصمیم بگیرد وضعیت را تغییر دهد. حنیف کبیر هم  تصمیمش را گرفته بود و به دنبال آن بود که بداند این وضعیت به چه چیزی باید تغییر کند و چگونه؟

 او بر اثر مطالعات گسترده ای که کرده بود به همهٴ پیشرفتها و دستاوردهای مبارزات توده ها طی قرن گذشته و تئوری ها و ایدئولوژی هایی که راهنمای عمل پیشتازان انقلابی آن ها بودند به نحو عالی آگاه و مسلط شده بود. بنابراین ساده ترین کار برای او این بود که در پی آنها برود و آرمان آنها را برگزیند. اما چیزی که باعث شد او راه ساده را انتخاب نکند، آتشی بود که از عشق او به امام حسین و شیفتگی نسبت به عاشورا و حماسه های آن در دلش شعله ور شده بود. همان چیزی که اندیشه او را با تفکر ارتجاعی آخوندها و مزخرفاتی که آنها به نام اسلام به خورد مردم می دادند، و یا نسخهٴ رنگ و لعاب زدهٴ آن که روشنفکران مسلمان آن دوره برای توجیه رفرمیسم ارائة می دادند و در محتوا استثمار را توجیه می کردند، بسیار متفاوت می ساخت. تفاوت بین ارتجاع و انقلاب، بین میرایی و بالندگی، بین تأیید و ترویج استثمار با نفی استثمار و مبارزه با آن. به دلیل وجود همین آتش بود که او در همینجا متوقف نشد و اجازه داد که وجدان آگاهش او را در جستجوی آن گمشده هدایت کند. در جریان همین جستجو بود که او با سعید محسن و اصغر بدیع زادگان آشنا شد و رفته رفته نزدیک تر و نزدیک تر شد، زیرا در آنها همان عطش سوزانی را می دید که در خود سراغ داشت.

 آنها به این نتیجه رسیدند که، باآگاهی کامل به دستاورد های مبارزاتی روز و استفاده حداکثر از آنها در مبارزات خودشان، باید سراغ متون اصیل اسلامی قرآن و نهج البلاغه و نیز سنت پیامبر، حضرت علی و امامان بروند و به یک بررسی بسیار عمیق و دقیق و فشرده در آنها بپرداختند. در جریان همین کار سترگ تئوریک در مبانی اسلام اصیل، حنیف کبیر به بزرگترین کشف دوران مبارزاتی اش نائل آمد، یعنی پی بردن به این حقیقت که «مرز بین حق و باطل، مرز بین باخدا و بی خدا نیست، بلکه مرز بین استثمار شونده و استثمار کننده است». از اینجا بود که آنها در مسیر درست یافتن گمشده شان قرار گرفتند و بعد از مدتی عالیترین تبلور آرمانگرایی خودشان و پاسخ وجدان آرمانگرایشان را در آرمان تاریخی اسلام انقلابی یافتند: جامعه بی طبقه توحیدی.

 این همان حقیقت دوران است که هدف و مقصد تکامل در این مرحله از تاریخ، و شاخص و معیار درستی یا نادرستی هر فکر، عمل، مسیر و حرکت است. همان آرمانی که برروی سنگ مزار هر مجاهد خلق حک می‌شود. حنیف کبیر با پی بردن به این حقیقت و ایمان به آن بعنوان هدف حیات و فعالیت خود و نقطهٴ رهایی جامعه اش، به آرمان دست یافت. ایمان او به این آرمان مبنای محکم اراده پولادینش برای تغییر شرایط به سمت تحقق آن در زمان حال شد. از آن پس دیگر انجام هیچ کاری که درجهت آرمانش نبود برایش مشروع نمی نمود، و در هر کار و فعالیتی با جدیتی مضاعف که از ایمانش سرچشمه می گرفت وارد می شد، زیرا می خواست هر چه سریعتر مسیر رسیدن به آن هدف را پیدا کند و بپیماید. 

شاهدان امین حقیقت

«(در جنگ جمل) گروه هایی در سپاه ما بودند که هنوز به دنیا نیامده اند، و زمانه آنان را به صحنه خواهد آورد و ایمان توسط آنان قوی خواهد شد» (۱۲)

در دوران بعد از ۱۵ خرداد ۴۲، روشنفکران و افرادی که به مسائل سیاسی می پرداختند، چه مسلمان وچه غیر مسلمان، به دو گروه اصلی تقسیم شدند. یک گروه آنهایی بودند که در نتیجه سرکوب ۱۵ خرداد و بن بست مبارزات رفرمیستی دچار یأس و سرخوردگی شدند، و اگر هم بارژیم شاه همکاری نکردند، عملاً منفعل شدند و از صحنه کنار کشیدند. گروه دوم مبارزینی بودند که به تغییر مشی از رفرمیسم به مبارزه انقلابی معتقد بودند.

برای حنیف کبیر نیز قیام سرکوب شدهٴ ۱۵ خرداد ۴۲ یک نقطه عطف بود. بعد از آن قیام و بعد از آزادی از زندان در شهریور همان سال، او به این نتیجه رسید که مردم برای یافتن گمشده شان، یعنی جامعه ای عاری از ستم و سرکوب، از هیچ فداکاری دریغ نمی کنند، اما نیازمند رهبری هستند که آنان را در جهت آن هدف سازماندهی و هدایت کند. به عبارت دیگر، او به این اعتقاد رسید که شرایط عینی انقلاب در جامعه فراهم است، و چیزی که کم است شرط ذهنی یعنی عنصر رهبری کننده است. بعد از آن جمعبندی بود که او بسا جدی تر از قبل ایده تشکیل یک سازمان انقلابی را هدف خود قرار داد. سازمانی که بتواند صلاحیت هدایت توده ها را کسب کند و برای باز کردن مسیر رهایی آنها، به مبارزه حرفه ای قهرآمیز بر علیه رژیم حاکم و با اتکاء به کادرهای همه جانبه دست بزند.در این راستا او معتقد بود که چنین کار سترگی باید جمعی، حرفه ای و با روش علمی انجام شود و مدتهاست که دوران مبارزه رفرمیستی توسط افراد نیمه وقت در محفل های سیاسی به سر آمده. با همین انگیزه بود که او به جستجوی افراد مناسب برای تشکیل چنین سازمانی پرداخت، کسانی که حاضر باشند از خانه و خانواده و شغل و مقام بگذرند و بصورت حرفه ای و مخفی همه الزامات زندگی و مبارزه جمعی را نه تنها بپذیرند، بلکه مسیر آن را برای دیگران نیز باز کنند. 

از طرف دیگر، در ابتدای دهه ۴۰ در ایران، یک نیروی نو پای مسلمان که به مبارزه مکتبی و علمی با مشی مسلحانه انقلابی اعتقاد داشت بسیار تنها بود، و جز قرآن و نهج البلاغه و راه و رسم پیشوایان تاریخی اسلام انقلابی در بیش از هزار سال قبل از این، از هیچ پشتوانه تئوریک یا عملی در این زمینه برخوردار نبود. در حالیکه این مسئله در مورد گروه های مارکسیستی صدق نمی کرد. به همین دلیل تغییر شیوه مبارزه برای روشنفکرانی که به محصول تئوریک و تجارب نبرد سایر خلقها بسنده کردند بسیار آسانتر بود، چرا که با انتخاب مارکسیسم به عنوان سلاح تئوریک برای پاسخگویی به ضرورتهای پیش برد مشی انقلابی، از همان ابتدا به منابع و تجارب بسیار زیادی که حاصل بیش از صد سال مبارزه و کار تئوریک در کشورهای مختلف بود، دسترسی پیدا می کردند. به همین دلیل، مسیر طبیعی برای مسلمانانی که خواهان مبارزه بودند اما نمی خواستند تغییر ایدئولوژی بدهند ، پیوستن به محفل های روشنفکری و احزابی بود که در برابر دیکتاتور خونریز خط مشی بی حاصل مسالمت آمیز را در پیش گرفته بودند، و چون آنها هم سرخورده و منفعل بودند، استعدادهای بالقوه انقلابی آنها عملاً به نفع دشمن ضد خلقی به هدر می رفت.

بنابراین بنیانگذاران ما می بایست راهی را آغاز می کردند که تابحال طی نشده بود. به همین دلیل در هر قدم با صدها مسئله و مانع ناشناخته مواجه می شدند. اما آنها با اتکاء به ایمان خلل ناپذیرشان به حقیقت دوران و پیروزی محتوم راهی که در آن قدم گذاشته بودند، بی محابا با این گرایشات می جنگیدند، مسائل را حل می کردند، موانع را کنار میزدند و به پیش می رفتند. همین نیروی ایمان برخاسته از وجدان بیدار و آگاه بود که آنها را قادر ساخت ۳۰۰۰ جلد کتاب را بخوانند و از خلال این کار عظیم و فشرده تئوریک، یک اندیشه و دیدگاه نو در مبارزهٴ مکتبی که به اسلام انقلابی متکی بود به جامعه و تاریخ ایران ارائه دهند. 

سه گوهر بی همتا، سه وجدان بیدار، سه آتشفشان خروشان و سه فرزند رشید و رهبر آینده مردم ایران، در شهریور ۱۳۴۴ در خانه شماره ۴۴۴ بولوار الیزابت (کشاورز فعلی)، دانش و اراده و عواطف و ایمانشان نسبت به خلق اسیر و پیروزی محتوم در این راه را در هم آمیختند تا نیرویی ایجاد کنند که صلاحیت رهبری انقلاب مردم ایران را داشته باشد و بنیاد جامعه آینده را در زمان حال پی افکند.

 معماران بزرگترین و پایدارترین نیروی انقلابی مسلمان در تاریخ معاصر اینچنین به مسئله بود و نبود جامعه ما پاسخ دادند: خلق قطعه و نمونه ای از جامعه بی طبقه توحیدی که تضاد بین خلق و ضد خلق را به اوج شدت خود می رساند و به سوی غلبه آینده بر گذشته سوق می داد. آنها می دانستند که این هدف بدون انطباق فرد فرد و مناسبات شان با معیارها و قوانین آن جامعه آینده امکانپذیر نیست، و چنین انطباقی بدون عبور هر یک از آنها از کوره های گدازان جهاد اکبر و مبارزه بی وقفه ایدئولوژیک میسر نمی شود. به این ترتیب آنها بذر مناسبات و یک تشکیلات نوین را در زمین حاصلخیز جامعه ایران کاشتند تا نسل های آینده مجاهدین آنرا با صدق و خون خود آبیاری کنند، تا در اعماق جامعه ریشه دواند و شاخ و برگش سراسر ایران زمین را در برگیرد. این همان روزی است که خلق ما به آرزوی دیرینه خود می رسد و برای همیشه از قید ستم و استثمار رها می شود و دوران شکوفایی و تکامل جامعه و فرد فرد ایرانیان آغاز می شود.

 شاهدان امین حقیقت دوران، همان ها که حضرت علی هزار و چهارصدسال پیش به خود نسبت داده بود و در زمره سپاهیان خویش قرار داده بود، اینچنین با مولا و پیشوای تاریخی شان و با مجاهدان امروز و فردا پیوند می خورند.

آینهٴ آرمان

«در هیچ‌کجای تاریخ، هیچ‌وقت، یک انقلابی بدون امید و انتظار سراغ نداریم. اگر یک انقلابی، امیدش را یعنی تلألؤ و تشعشع آرمانش را، از دست بدهد، در حقیقت مرده است.» (۱۳)

در جنگ درونی و بیرونی با مشکلات وتضادها برای باز کردن مسیر رسیدن به آرمان خلق، محمد حنیف نژاد بعنوان پرچمدار و رهبر این حرکت، بسا بیشتر از سایرین می بایست خود را با ارزشها و معیارهای جامعه آرمانی آینده منطبق می کرد تا می توانست به این دستاورد خارق العاده، یعنی ایجاد سازمان انقلابی مسلمان و خلق نمونه ای از آینده در زمان حال توفیق یابد. پس سنگین ترین قیمت را خود او در نبردهای ایدئولوژیکی درونی در مسیر دستیابی به این انطباق پرداخت و نفس خود را هر چه بیشتر و بیشتر از عناصر غیر آرمانی پالایش داد و پاکیزه کرد. همه مجاهدین دیگر، منجمله سعید و اصغر، در پرتو این جهاد اکبر و فداکاری و صداقت بی همتای مجاهد اول بود که توانستند جوهره خلص انسانی و انقلابی خود را بارز کنند و یار و یاور او در آوردن قطعه ای از خورشید آرمان به سرزمین ایران باشند.

در جریان مبارزه بی وقفه ایدئولوژیک برای انطباق با شرایط سخت مبارزه، حنیف کبیر خود به عالی ترین نمود همه ارزشهای یک انسان آرمانی تبدیل شد. به همین دلیل رابطه ای که هر یک از مجاهدین نسل اول با او برقرار می کردند نشانگر میزان یگانگی آنها با آرمان و ایمان به مسیری بود که در آن قدم گذاشته بودند. با همین معیار عواطف مجاهدین خالص و مخلص نسبت به او عمق پیدا میکرد، و با تأثیر گرفتن از این رابطه، خودشان هم با آرمانشان یگانه تر می شدند.

سردار کبیر خلق موسی خیابانی این رابطه را با شعری از سعدی در توصیف حال خود، هنگامی که شاهد رفتن حنیف کبیر به سوی جوخهٴ اعدام بود، چنین بیان کرد:

دررفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن           من هم به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود 

مسعود او را «نخستین راهبر، راهگشا و مسئول من و همه مجاهدین» توصیف کرد و با عبارت «بالا بلند دلبر گلگون عذار من» عشق عمیق خود نسبت به مجاهد اول را به کوتاه ترین و شیوا ترین سخن بیان نمود. رابطه ای که از آنچنان عمق و غنایی برخوردار بود که نظیر نداشت. به دلیل همین رابطه مسعود با او بود که حنیف کبیر در زندان و در آخرین ارتباطی که توانست با مسعود برقرار کند، به او و از طریق او به همه مجاهدین مأموریت داد تا پرچم را زمین نگذارند، و مسعود هم در همان جا با او پیمان بست که راهش را ادامه دهد و «شاگرد خوبی برای او باشد».

آن نیرویی که مسعود، و به تبع او سایر مجاهدین وفادار به آرمان حنیف کبیر را قادر می ساخت بن بستها را بشکنند و در دورانی که کمترین روزنه ای از پیروزی دیده نمی شد، با مشکلات بغرنج چنگ در چنگ شوند و مبارزه مخفی مسلحانه انقلابی را به پیش ببرند، از همین رابطه برمی خاست. مسعود با نیرویی که از وفاداری به پیمانش با حنیف کبیر در خود بر می انگیخت توانست بعد از او سازمان را رهبری کند، و با پایداری بر اصول و صلابت و پشتکار شگفت انگیز از ابتلای بزرگ ضربه اپورتونیستها در سال ۵۴ و متلاشی شدن سازمان عبور دهد، و آن ضربه را به یک سرفصل پیروزی و نقطه عطف در ارتقاء ایدئولوژیکی سازمان تبدیل کند.

این همان نقش منحصر به فرد رهبر عقیدتی ذیصلاح است که نایاب ترین گوهر در تاریخ انسان است. انسان هایی که نگین بشریت اند، نه معصوم اند و نه مبرا از خطا، اما صداقت مطلق و فداکاری بی حد آنها آینه دلشان را آنقدر شفاف، و چشمه وجودشان را به حدی زلال کرده است که می توانند آن حقیقت دوران و آن ستاره درخشان آینده را به عالی ترین و روشن ترین صورت در روح و ذهن و عمل خود منعکس کنند تا ما هم با وصل به آنها، نور آن آینده درخشان را ببینیم و به قلب خود راه دهیم، وجدانمان را از چشمه گوارای ارزشهایش سیراب کنیم، و وجودمان را از حقیقتش سرشار سازیم. این همان گوهر نایابی است که امروز در وجود مسعود و مریم متبلور شده است. مجاهدین این نسل به آنها همان گونه می نگرند که مسعود و مجاهدین اصیل به محمد حنیف می نگریستند: آینه آرمان. نقطه کانونی همه ارزشها و خوبی ها، همه امید ها و آرزوها، و همه پیوندها و عاطفه ها. پس بی جهت نیست که امروز در هر نشست و برخاست و هر صحنه و میدان در مصاف با دشمن درون و بیرون، تک تک مجاهدین گواه مستمر این حقیقت اند که بدون انگیزه ای که از این وصل می گیرند و نیروی شگرفی که با این عشق در خود بر می انگیزند، قادر نخواهند بود مسیر صعب و دشوار مبارزه با شقی ترین و پلیدترین جانوران ضد انسان را که بر میهنمان چنگ انداخته اند بپیمایند و قیمت سنگینی را که مستمراً می طلبد  بپردازند، تا خود را با آرمان شان منطبق و یگانه سازند و مسیر رهایی خلق شان و شکوفایی میهن شان را باز کنند. همان ستاره درخشان آینده که وجدان هر مجاهد در طلبش چون پرنده ای در قفس بی تاب است، و در عشق دیدار فاتح و پرچمدارش، امام زمان، هر دم ملتهب تر می شود.

 بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش                              در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها
بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی                                   تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌ها
با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند                                  کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها
گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان                                آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ‌ها
چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند                                تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ‌ها
اشکستگان را جان‌ها بستست بر اومید تو                                  تا دانش بی‌حد تو پیدا کند فرهنگ‌ها
تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو                                  تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ‌ها
تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر                                  پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ‌ها (۱۴)

 

شکوهمندترین نبرد تاریخ ایران

امروز در میان مجاهدین شکوهمند ترین نبرد تاریخ ایران در جریان است: جهاد اکبری شگفت انگیز که بازتابش نه فقط ایران، بلکه کل منطقه و جهان را دگرگون خواهد کرد. آنها به یمن برخورداری از راهبران آرمانی شان و آنچه که آنها در بصورت انقلاب ایدئولوژیک از آینده برایشان به ارمغان آورده اند، هر روز بیشتر از روز قبل از آخرین ذرات استثمار و دنیای بهیمی مادون دور می شوند، و از نور آن ستاره پاکیزه و درخشان آینده روشنایی یافته و زنده می شوند. آنها با ورود آگاهانه و داوطلبانه به این نبرد تاریخی با فردیت فروبرنده در درون شان و در رابطه های شان، در حال حرکت به نقطه ای هستند که در آن به آنچنان انطباقی با آن آینده دست می یابند که هریک برای دیگران به الگو و شاخصی از حقیقت دوران و قطعه ای از آینه آرمان تبدیل می شود. 

به این ترتیب رهبری ذیصلاح در پیروان صدیق خود، که به حقیقت دوران ایمان آوردند و با وفای به پیمانهای شان بهای انطباق با آن حقیقت را پرداختند، تکثیر می شود. و بدینگونه سازمان مجاهدین به الگویی از جامعه آرمانی خلق ایران، و در گستره وسیع تر خلقهای محروم جهان، هر چه نزدیک تر می شود. جامعه ای که در آن یگانگی بر سراسر جامعه بشری سایه می گسترد، همه با هم یکسان می شوند، به یکدیگر عشق می ورزند و برای یکدیگر از هر دارایی خود، حتی در ذهن می گذرند، و آینه دلشان را به روی هم می گشایند تا ذره ای عقده ناگشونده در دلها نماند که ایدئولوژی پلید جنسیت و فردیت از آن ارتزاق کند و به ویرانگری و تباهی بپردازد.

بعد از نیم قرن که از نهادن سنگ بنای آینده ای درخشان توسط بنیانگذار کبیر، محمد حنیف نژاد در ایران می گذرد، حق تعالی اینچنین فضل و رحمت خود را نثار خلق ما و رشید ترین فرزندانش می کند، به اضعاف و بسا فراتر از همه مصیبت ها، زجرها و محرومیت هایی که مردم ایران در سالیان طولانی متحمل شده اند، و فداکاری ها و قهرمانی هایی که فرزندان دلیرشان در سازمان مجاهدین و مقاومت ایران نشان داده اند.

 «هر کس کار نیکی بیاورد ده برابر آن پاداش خواهد داشت، و هر کس کار بدی بیاورد جز مانند آن جزا نیابد و بر آنان ستم نرود» (۱۵)

این است چشم انداز روشنی که امروز مجاهدین برای خلق محبوب شان ترسیم می کنند، همان ستاره درخشان آینده.

«آری کسی هست که می آید.‌ امید و انتظار همه محرومان و ستمکشان است. آرمان همه سرکوب‌شدگان و زحمتکشان است.  به‌فریب و ریا و دجالیت خاتمه می‌دهد.بر دوگانگی ها و شکاف های تاریخی و طبقاتی مْهر پایان می‌زند، و تاریخ حقیقی انسان را بازمی‌گشاید.» (۱۶)

ب. فراهانی نقطه الحاق در آلبانی۱۵ شهریور ۱۳۹۶

پانوشت ها:

(۱) آیه ۹۷ سوره انعام.

(۲) آیه ۱۲۲ سوره انعام.

(۳) آیه ۵۳ سوره نجم.

(۴) آیه ۹۵ سوره انعام.

(۵) شعر از مثنوی معنوی اثر مولوی.

(۶) قسمتی از شعر «اتفاق» از مجموعهٴ «باغ آینه» اثر احمد شاملو.

(۷) از سخنرانی برادر مسعود در مراسم نیمه شعبان سال ۱۳۷۹

(۸)  آیه ۷۳ سوره انعام.

(۹) آیه ۱۱۵ سوره مؤمنون.

(۱۰) آیه ۱۶ سورهٴ انبیاء.

(۱۱) شعر از صائب تبریزی.

(۱۲) خطبه ۱۲ نهج البلاغه.

(۱۳) از سخنرانی برادر مسعود در مراسم نیمه شعبان سال ۱۳۷۹

(۱۴) شعر از دیوان شمس اثر مولوی.

(۱۵) آیه ۱۶۰ سوره انعام.

(۱۶) از سخنرانی برادر مسعود در مراسم نیمه شعبان سال ۱۳۷۹

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here