جاده‌صاف‌کن‌های پلید و قتل‌عام ۷ آبان ۹۴ در لیبرتی

76

روز اول محرم بود. از محمدجواد سالاری [از شهیدان والامقام تهاجم موشکی ۷ آبان ۹۴ به کمپ لیبرتی] پرسیدم کجا می‌روی؟ پاسخ داد: «سینه‌زنی». با این کلام کوتاه، همه تاریخ و تا این لحظه، در ذهنم شکل گرفت. دو اردوی سراسر متخاصم، یعنی صف‌آرایی اردوی عدالت جویان مثل اردوی امام حسین و مجاهدینش و از آن‌طرف اردوی غارتگری و ستمگری مثل اردوی یزید و شمر و خامنه‌ای و البته جاده‌صاف‌کن‌هایی برای آن‌ها که توجیه‌گر پلیدی و شقاوت هستند مثل آن‌ها که چندی پیش از آن تحت نام خانواده به پشت درب لیبرتی آمده بودند و ما را به تسلیم به خامنه‌ای فرامی‌خواندند، چقدر پست و حقیر دیده می‌شدند که برای چند روز زندگی ذلت‌بار بیشتر گوی رذالت را حتی از خامنه‌ای جی‌ها هم می‌ربوده‌اند و تلاش می‌کردند روی دست آن‌ها بلند شوند، در پشت تی‌والهای لیبرتی صف‌آرایی کرده بودند و به خیال خودشان همان محاصره عاشورا را برای ما ایجاد کرده بودند. صحنه‌های جست‌وخیزهایشان در اشرف، قبل و بعد از ۶ و ۷ مرداد و ۳۲۰ بلندگو و قبل و بعد از ۱۹ فروردین یادم می‌آمد و بقول آقای منتظری از این‌همه پلشتی «چندشم» می‌شد. حالا بازهم در لیبرتی بلندگو به دست گرفته دعوت به ذلت می‌کنند. البته خبر نداشتند که امام حسین برای همیشة تاریخ راه را بازکرده است و هر بن‌بستی را شکسته است، جواد گفت: «ما را بین ذلت و شمشیر مخیر کرده‌اند و فریاد زد ”هیهات مناالذله”. تکلیف ما هم با این رژیم و اردویش روشن است. پرچم امام حسین را در دست گرفته‌ایم و بالا می‌بریم، اگر لازم باشد بازهم خون می‌دهیم». هر دو اردو در حال آماده‌سازی بودند ما فقط تنهایمان و جانمان و نفسمان و خونمان را داشتیم و خامنه‌ای با فالح فیاض و مزدوران عراقی و عناصر کثیف و کریه اطلاعاتی‌شان که به نام خانواده آورده بودند هم در حال آماده‌سازی جنایتی بودند که من و جواد هنوز خبری از آن نداشتیم. عربده می‌کشیدند و فحاشی می‌کردند. روز تاسوعا و عاشورا که مصادف با ۳۰ مهر بود در خیابان‌های خاکی لیبرتی سینه زدیم و با امام حسین، حضرت عباس و حضرت زینب پیمان‌ها را مجدداً بستیم و رژه رفتیم، وه چه رژه زیبایی، آری رژه قدرتمند یک نیروی آرمان‌خواه که هیچ‌کس حریفش نیست. در دل سرود بجنگ تا بجنگیم داشتیم. خیلی‌ها به‌اشتباه فکر می‌کنند که این رژیم است که دست از سر ما برنمی‌دارد اما سخت در اشتباه هستند این ما هستیم که تا این رژیم را از ریشه برنکنیم آنی و لحظه‌ای از سرش دست‌بردار نیستیم و نخواهیم بود. جواد سالاری را پس از اجرای مراسم هم دیدم مثل همیشه خندان. از او پرسیدم نظرت در رابطه با مراسم چه بود؟ پاسخ داد خامنه‌ای اگر این را بفهمد، سرش را به دیوار خواهد کوبید. رژیم البته از آن تن به ذلت دادگان و خانواده الدنگ طرفی نبسته بود و آن‌ها را بازهم دست از پا درازتر به زیر عبای ولایتش برگردانده بود. ساعت حدود ۷ و نیم شب ۷ آبان بود هوا ابری همراه با صاعقه بود صدای رعدوبرق شدید بود که ناگهان صدای موشک‌ها آمد، خودم را در نزدیک‌ترین سنگر پرتاب کردم، «جواد سالاری» هم آنجا بود بازهم خندان نشسته بود. دیگر چیزی نفهمیدم. تا اینکه دیدم چند برادر تلاش می‌کنند که مرا از زیر آوار بیرون بکشند. مجروح شده بودم و چندین استخوانم شکسته بود. در لحظات آخر جواد را دیدم که سرپا بود و رفت در یک آمبولانس نشست، افسوس که ندانستم این آخرین دیدار من با جواد است، «می‌خواست که ایستاده بمیرد». یاد جواد در زندان افتادم. او دربند مجرد هشت زندان قزل‌حصار که داوود رحمانی رئیس جنایتکار زندان اسمش را بند نرم‌کننده استخوان گذاشته بود در سلولی بسیار کوچک‌تر از یک اتاق معمولی با یک‌تخت دوطبقه که در آن بود، با ۵۱ مجاهد دیگر هم‌سلول بودیم. خیلی‌ها باور نمی‌کنند اما او روزها و ماه‌ها در چنین سلولی که یک شکنجه جسمی و روحی مداوم بود مقاومت کرده بود. بله مجرد هشت زندان قزل‌حصار این‌طور بود. پس از بازگشت از بیمارستان و بستری شدن در لیبرتی تازه شنیدم جواد هم شهید شده است. اشک در چشمانم حلقه زد، آخر در آخرین لحظات در کنار هم بودیم باهم بودیم در یک سنگر در برابر دشمن، با فرمانده کاظم و حسین گندمی و حسن و شریف و حمید ایمن و حمید دهقان و ابوطالب و محمدعلی و سهراب و دیگر بچه‌ها. حالا در مصاف این دو اردو ۲۴ شهید دیگر به کتاب قطور و خونین شهدای مجاهدین افزوده شد. یاران عباس دلاور و سوگند وفا به پیمان خود باخدا و خلق و مسعود و مریم وفا کرده بودند. یا لیتنی کنت معکم، ای‌کاش با شما بودم. ۳ هفته گذشت من هنوز بستری بودم دوباره همان سفلگان پلید تحت نام خانواده که قبل از قتل‌عام لیبرتی عربده می‌کشیدند بازگشته بودن اما این بار آمده بودند تا دستان خونین خامنه‌ای و مزدورانش مثل فالح فیاض را شستشو دهند. وه که چقدر سفلگان مشمئزکننده هستند؛ اما نه خامنه‌ای و رژیمش و نه این موجودات پلید نمی‌دانستند که چه چیزی در انتظارشان است. آن‌ها فکر می‌کردند که با کشتار ما می‌توانند از عواقب زهر خوری برجام و برشام فرار کنند و می‌کشند و می‌برند و کسی دیگری هماوردشان نخواهد بود درست همان توطئه‌ای که در قتل‌عام ۶۷ داشتند برای همین با موشک‌های تقویت‌شده آمده بودند تا قتل‌عام با ابعاد کلان کنند، اما دست خدا و عزم جزم مجاهدین و ایستادگی تا آخرین قطره خون و آخرین نفس صحنه را چرخاند و از آن چیزی بیرون آمد که بزرگ‌ترین شکست استراتژیک رژیم را بر رژیم تحمیل کرد بالاتر از زهر آتش‌بس و بالاتر از زهر اتمی. حالا این رژیم است که صدبار و هزار بار از غلط کرده خود پشیمان است و به خودش می‌پیچد چراکه می‌داند هنوز از زهر اتمی جان به درنبرده، این جام زهر حقوق‌بشر است که به حلقومش ریخته خواهد شد. روزی که باید حساب تک‌به‌تک جنایات سالیان را پس دهند و موجودات کثیف و پلیدی که تحت نام خانواده جاده‌صاف‌کن جنایت او بوده‌اند باید پاسخگوی این همدستی در خون رشیدترین فرزندان ملت ایران باشند. آری خون فرمانده کاظم، خواهر نیره، جواد و دیگر شهیدان ۷ آبان شکستی استراتژیک بر خامنه‌ای بار کرد و نشان دادند که مجاهد خلق، مجاهد خلق است و تا وقتی فدای بیکران را در دست دارد نه‌تنها شکست‌ناپذیر است که پیش تازنده در تمامی صحنه‌های نبرد هم هست.

محمد زند

آبان ۹۵

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here