بقایای خمینی از چه می‌ترسند؟ – حسن اشرفیان

Amjadiyeh-min

رویارویی اصلی در چهاردهه گذشته درصحنه سیاسی ایران، بین دو نیروی سراپا متضاد، یعنی یک فاشیسم دینی و مدافعان آزادی بوده است

من در سال۵۷ با مجاهدین آشنا شدم و آنچه می‌گویم تجربیات شخصی‌ام هست. من به‌طور روزانه درصحنه شاهد بودم که مجاهدین بارها و بارها شکایات خود را در قانونی‌ترین صورت در همین نهادهای حکومتی، نسبت به اعمال سرکوبگرانه و تجاوزها ابراز می‌کردند؛ اما خمینی نه‌تنها حتی یک مورد هم به این اعتراضات رسیدگی نکرد، حتی پاسخ هم نداد و تنها با باندهای سازمان‌دهی شده‌ای بنام «حزب‌الله» با چماق و رجاله‌بازی، تلاش بر از میدان به‌درکردن نیروهای آزادی‌خواه از صحنه می‌کرد. این موضوع آن‌قدر ظالمانه و رسوا بود که حتی در درون حکومت هم جز شخص خمینی کسی نمی‌توانست از آن دفاع علنی داشته باشد. «حمید داوود آبادی» عضو همین باندهای مسلح چماق‌دار آن ایام که یکی از آن‌ها باند «چادر وحدت» نام داشت، در گفتگویی با گروه فرهنگی مشرق درباره چماق‌داری‌هایشان می‌گوید: «چند وقت پیش که به آرشیو روزنامه جمهوری اسلامی نگاه می‌کردم. درگیری در ۱۰ بهمن ۵۸ بچه‌های چادر وحدت با [مجاهدین]، که در آن جریان ما دستگیر شدیم و جالب این بود که روزنامه جمهوری اسلامی ما را محکوم کرده بود و نوشته بود: ”حمله چماق داران به مراسم سالگرد شهدای مجاهدین خلق ایران”. ما حدود ۳۵ نفر بودیم ولی [مجاهدین] ۱۰ هزار نفر بودند. روزنامه جمهوری به‌جای این‌که به دنبال اصل قضیه باشد ما را محکوم کرده بود» یا «بعضی از بچه‌های محله تهران‌نو هم با هادی غفاری بودند. در راهپیمایی‌هایی که پیش می‌آمد به‌طور علنی اسلحه به دست می‌گرفت» با همه این تفاصیل، مجاهدین حتی یک‌بار هم دست به عمل تلافی‌جویانه نزدند، دلیل این خویشتن‌داری این نبود که چند ده هزارتن توان مقابله با امثال ۳۵نفر را نداشتند، نمی‌خواستند این حداقل فضای آزاد موجود که ناشی از سقوط دیکتاتوری سلطنتی و حاصل سالیان مبارزه نیروهای انقلابی و خون شهدای خودشان بود از بین برود. مسعود رجوی با درایت متوجه انگیزه ضدمردمی خمینی بود به همین خاطر سعی داشت از حداقل‌ها هم برای حفظ آزادی در جامعه در جهت روشنگری حراست کند. یک سایت وزارت اطلاعات درباره نتیجه این نبرد می‌نویسد: «چنین بود که دسته‌دسته از صادق‌ترین فرزندان انقلاب که تمامی فکرشان پاسداری از نهال نوپای انقلاب و احقاق حقوق ضعیف‌ترین اقشار جامعه بود به سازمان رجوی پیوستند» (یکی از شعبه‌های وزارت اطلاعات ۲۷دی۹۵) بدین‌صورت بود که خمینی روزبه‌روز در بین مردم منزوی‌تر شد. او با دجالیت تمام جنگ ضدمیهنی با عراق را به‌مثابه یک نعمت الهی! برای حاکمیتش به راه انداخت تا زیر پوش آن به قلع‌وقمع مجاهدین و جنبش آزادیخواهی بپردازد او در یک سخنرانی درونی با پاسدارانش روز ۴خرداد۵۸ درحالی‌که هیچ بهانه‌ای هم از مجاهدین نداشت فرمان مهدورالدم بودن و کشتار مجاهدین خلق را صادر کرده بود. من در اردیبهشت سال۶۰ به تهران منتقل‌شده بودم، در تظاهرات ۳۰خرداد شاهد بودم که پاسداران چگونه تظاهرات مسالمت‌آمیز صدهاهزار مردم را به گلوله بستند و تعداد زیادی را شهید و مجروح کردند و چطور تعداد زیادی از دستگیرشده‌ها و مجروحین را که هیچ‌کدام دست به سلاحی نبرده بودند، همان شب اعدام کردند و از فردای آن روز هم که دستگیری‌ها این‌بار به نیت نسل‌کشی و قتل‌عام مجاهدین را به‌صورت کور شروع کردند؛ اما مجاهدینی که طی پروسة دو و نیم ساله گذشته از درگیری استقبال نمی‌کردند؛ حالا یا می‌بایست به ولایت مطلقه خمینی تن می‌دادند و یا بر اساس شرافت مبارزاتی‌شان برای دفاع از آزادی، به پا می‌خاستند، آن‌ها با تمسک به الگوی تاریخی‌شان امام حسین(ع) پرچم سرخ تسلیم‌ناپذیری را برداشتند تا به هیولای استبداد تفهیم کنند روح بزرگ‌منشی و آزادیخواهی مردم ایران را هرگز نمی‌تواند به بند کشد.

برپا نگه‌داشتن این پرچم قیمت کلانی می‌طلبید، چه بسیار مجاهدین که برای ادامه مبارزه علیه خمینی خانه‌هایشان را ترک کردند و شب‌ها را در خیابان، داخل جوی‌ها، مکان‌های پرت و… می‌خوابیدند. یادم می‌آید سال۶۱ بعدازاینکه رژیم برای دستگیری بیشتر مجاهدین طرح مالک و مستأجر را اجرا کرد تعدادی از هواداران ازجمله خودم مجبور بودیم خانه و اتاق‌هایی را که در اجاره داشتیم، ترک کنیم و من مدتی شب‌ها در کنار خیابان دماوند می‌خوابیدم، در چنین فضایی بود که در جریان عمل انقلابی و کسب آگاهی روزافزون تجربی، ایمان ما روزبه‌روز به رهبری سازمانمان که به ما درس شرافت و تسلیم نشدن به فاشیسم مذهبی را داده بود بیشتر و بیشتر شد. حالا فاشیسم جنایتکاری که در کشتار ما و رد کردن مرزهای حیوانی هیچ حرمتی را تابه‌حال نگه نداشته است، طلبکار همین رنج‌ها، مشقات و دربه‌دری‌ها هم ازکاردرآمده است و می‌نویسد که: «نسل جوانی که به رجوی اعتماد نموده و همه‌چیزش را فدا کرده بود اکنون آواره و سرگردان بدنبال روزنه‌ای برای نجات خویش بود و در شرایطی که در سرما و گرما در کف خیابان‌ها و یا پارک‌ها و قبرستان روز و شب می‌گذراند»(همان‌جا) البته سوزش جلادان ولی‌فقیه نه از سوز و سرما و بی‌خانمانی ما در خیابان‌ها، بلکه از این است که بعدازآن هم، همین جان‌فشانی‌ها و فدای بیکران در بستر یک استراتژی درست در کردستان و سپس در هیئت ارتش آزادی‌بخش با کمترین امکان ولی با بیشترین ایمان، فداکاری و شجاعت پیش برده شد و به موفقیت‌هایی غیرقابل‌باور نائل شد طوری که مخمصه‌ای برای خمینی ساخت که از وحشت سرنگونی، مجبور شود یک‌باره شعارهای ۸ساله جنگ‌طلبانه خودش را به‌مثابه «غلط کردن» پس گرفته و به سرکشیدن جام زهر آتش‌بس تن دهد؛ و نهایتاً با شکست در هدف ضدبشری‌اش، در به تسلیم کشاندن مجاهدین، در گوری تاریخی خود مدفون شود. ازآن‌پس تا امروز این پرچم در سخت‌ترین شرایط در دست باکفایت مسعود و مریم رجوی در اهتزاز است و رژیم آخوندی را در مسیر پیشرفت خودش به شقه‌های گوناگون و تشتت و به‌هم‌ریختگی کشانده است، هرچند که حسب شرایط بین‌المللی یک‌چند، مفری برای آن فراهم شد ولی با تغییر دوران دیگر آن سبو بشکسته و آن پیمانه برای نظام آخوندی ریخته است، بی‌جهت نیست که خودش را به زمین و زمان می‌کوبد تا بگوید این «مرام آزادیخواهی» دام بوده است، ۳۸سال از این روضه‌ها خوانده و اشک تمساح برای مجاهدینی که هزار هزار آن‌ها را اعدام کرده است ریخته ولی هرگز بیان نمی‌کند که علت این‌همه نگرانی از «فریب خوردن مجاهدین» برای چیست؟