از ب . فرهانی – پرستش حیات (قسمت چهارم-بخش اول)

175
ب.فراهاني-پرستش حيات4-ب1-آفتاب

آفتاب آرمان

آفتابی نی ز شرق و نی ز غرب از جان بتافت             ذره وار آمد به رقص از وی در و دیوار ما

چون مثال ذره ایم اندر پی آن آفتاب                        رقص باشد همچو ذره روز و شب کردار ما (۱)

هر آرمان متعالی ریشه در جوهر انسانها دارد و چون آفتاب از جانها بر می تابد و کردار آنهایی را که آنرا گزیده و به پایش سر نهاده اند به سوی خود به «رقص» می کشاند. تفاوتی نمیکند که انسان در اندیشه چه دارد، تنها کافی است که صادق باشد و جهان را بازیچه ای نه انگارد (۲). در این صورت نیاز ذاتی اش به حرکت به سوی کمال معنی پیدا میکند و به شکل آن بی تابی شیرین در اعماق روحش ظاهر میشود و در پس یقین به صورت منظومه ای از ارزشهای متعالی در اندیشه اش تجلی می یابد. پس آرمان ریشه در جوهر، شاخ و برگ در روان، گل در پندار و میوه در کردار انسان دارد. اسطوره های اشرفی ما نیز چنین بودند…

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنهاترین حقیقت شان بود،

احساس واقعیت شان بود.

با نور و گرمیش

مفهوم بی ریای رفاقت بود

با تابناکش

مفهوم بی فریب صداقت بود. (۳)

آنان آفتاب آرمانشان را یافتند و به حلقهٴ وصلش در این جهان آویختند، وفادار به سویش روان شدند، شوریده حال نور و گرمایش را پذیرا شدند، و پروانه وار از تابشش شعله ور شدند، و … گُلش را در اندیشه چیدند، و ثمرش را در آن روز حماسی جهانیان دیدند.

آیا این سرنوشتی بود که خود گزیده بودند؟ یا تقدیری بود که به ناگزیر پذیرفته بودند؟

در جستجوی تعین 

انسان از ابتدا آرمان نداشت. هفت میلیون سال پیش بود که از نیاکان حیوانی اش جدا شد (۴)، و چهار میلیون سال پیش بود که یک «جبر مبارک» باعث شد که بایستد و دستانش آزاد شود و روند خروجش از جرگهٴ «متعین» ها آغاز شود. از دو میلیون سال پیش شروع به مهاجرت به سرزمینهای دیگر کرد. رفته رفته گروههایی که تشکیل میداد پیشرفته تر و پیشرفته تر شد، (۵) دندانهای نیشش کوچک شد، مغزش پیچیده شد، قشر فوقانی آن بزرگ شد، و … اسباب تکلمش کامل شد. تا اینکه …

«عَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کلَّهَا» و «عَلَّمَهُ الْبَیانَ»

«به آدم اسمها را یاد داد» و «به او بیان آموخت» (۶)

و به ناگاه، جهید از جایگاه: (۷)

بعد از آن در سرّ انسان حق نهفت رازهایی کان نمی آید بگفت

بر دل انسان سخنها ریختند دیدن و گفتن به هم آمیختند (۸)

از آن پس دیگر مسیرش همانی نبود که مسیر موجودات دیگر بود، زیرا هستی به او نعمت شناخت و انتخاب عطا کرده بود، و از دنیای متعین و بی تناقض غریزی به عالم نامتعین و پر تناقض اختیار و آگاهی برده بود. زیرا دیگر غرایز بهیمی هادی اش نبود و می بایست خودش خویشتنش را تعریف و معین، و مسیرش را پیدا و مشخص می کرد تا خود را تغییر داده و منطبق میکرد. زیرا بقاء و کمال برایش معنای دیگری یافته بود. زیرا خدا در او «خداگونگی» پرداخته بود، و جهان را مْسخر ارادهٴ او کرده بود. (۹)

اما چگونه خود را تغییر دهد تا با دنیای نو تطبیق دهد؟

به موجودات دیگر می نگریست و میدید که بی تناقض و نقصانی در مدار مادون او بقای خود را ادامه میدهند. (۱۰) به خود می نگریست و می دید تشنه و سرگشته است، با هر آنچه که می بیند بیگانه است، گرچه فراپایه تر و عالی تر است. هر چه میگذشت آن حس بی شکل و مبهم نیاز در اعماق ضمیرش آرام نمی گرفت و پیوسته فریاد بر می آورد: آن آبی که این عطش سوزان را آرام کند کجاست؟

همچو قومی که تحری می کنند             بر خیال قبله، هر سو می تنند

گاه در اجسام بی جان بدنبال «خویشتن» گمشده اش می گشت، گاه در پدیده های طبیعت، و … اما چون بی نهایت و مطلق طلب بود هیچ پدیدة محدود و مشروطی پاسخگوی نیازش نبود.

از آن سو آموختن کلمه به او توان شناخت داده بود، رابطه های جمعی اش را پیچیده کرده بود، و او را به مرحلهٴ تکامل اجتماعی راه داده بود. (۱۱) بازتاب مادی این جهش، پیشرفت اسباب و اسلوب صنعت و زرع و شکار بود. تحولی که به تکاثر تولید و تکاثف اسباب و منابع آن در ید عده ای قلیل انجامید و جامعه را با معیار دارایی و ثروت شقه کرد. به این ترتیب نطفهٴ استثمار و بیداد طبقاتی بسته شد، و بیگانگی با اجتماع همنوعانش نیز آغاز شد. (۱۲)

به نقطهٴ سرفصلی رسیده بود، به سقف جهانی که از آن بر آمده بود. هم با خود، هم با همنوعانش، و هم با هستی در تناقض و غریب بود.

تن را قفسی دید و

روانش را مرغی در بند و بی تاب.

یا ذره ای گرفتار غبار تیرهٴ تنهایی،

در سودای آفتاب.

جانش گردابی در مرداب،

و روحش زورقی در گرداب.

«آیا فریادرسی هست؟»

به همنوعانش نگریست:

ستم را خونابی دید بر تیراب،

و نفس واحد را زنبقی بر خوناب،

در رویای چشمه ای از دریاب.

«آیا فریادرسی هست؟»

دیگر هر سخنی و عملی بیهوده می نمود. چیزی می بایست سقف را می شکافت و راهش را به پرواز از آنهمه غربت می گشود. دیگر تمنای رهایی قرارش نمیداد:

«آیا فریادرسی هست؟»

اختران زمینی 

هین مشو نومید، نور از آسمان          حق چو خواهد، میرسد در یک زمان

صد اثر در کانها از اختران                          میرساند قدرتش در هر زمان

در گیرودار بیگانگی ها و بیدادهای زمان، تک اخترانی از میان انسانها بر روی زمین دمیدند. همان ها که آتش نیاز به شناخت و یگانگی روانشان را بسوزاند و جانشان را بیافروخت، و با روشنی اندیشه، صافی روح و صداقت قلبشان در آمیخت و به دیدن آن حقیقت یکتا لایقشان کرد.

پس حلقهً وجودشان را به سقف جهان کهن کوفتند و کوفتند و کوفتند … تا اینکه …

مستمع شد صاحب دریای جود               بر در حق کوفتن حلقهٴ وجود: (۱۳)

«وَلَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِیبُونَ» 

«همانا نوح ما را ندا کرد، و ما چه نیکو اجابت کردیم» (۱۴)

از آن هنگام نوری در قلب ها درخشیدن گرفت: آرمان.

و مسلکی در اندیشه ها رونق گرفت: آرمانگرایی.

اینگونه …

«خدا آرامش خود را بر فرستاده خویش و بر مؤمنان فرو فرستاد و آرمان تقوا را ملازم آنان ساخت و همانا آنان به آن آرمان سزاوارتر و شایسته بودند» (۱۵)

پس انسان این حقیقت را دریافت که گزیدن آرمان آنگاه میسر است که نیازمندانه به یقین برسد، و رسیدن به یقین زمانی ممکن که آنرا در کسی که از آرمان شعله ور و با آن یگانه است ببیند: در اختران زمینی. (۱۶)

همان ها که صد و بیست و چهار هزارشان در ظلمات عصر بردگی بر زمین دمیدند و گرد حق چرخیدند و کهکشانی پرتوافشان بیافریدند، تا آتش بر خرمن جهان زند و شب تیرهً جهل و بندگی را بکوبد و راه کمال انسان و تاریخش را بیافروزد.

گر نبودی نوح را از حق یدی پس                      جهانی را چسان بر هم زدی

صد هزاران شیر بود او در تنی                             هر دو عالم را همی دید ارزنی

او برون رفته بد از ما و منی                                  او چو آتش بود و عالم خرمنی

چون که خرمن پاس عْشر او نداشت        او چنان شعله بر آن خرمن گماشت

در پرتو انوار این اختران درخشان روشن شد که آرمانگرایی جبر تکامل انسان است، و از زمانی که حق تعالی نور هدایتش را از دریچهٴ روح شفاف اختران زمینی بر او و جامعه اش تاباند و او را «آرمانگرا» کرد، دیگر انسان مختار شد که آرمانی متعالی برگزیند و در مسیر تکامل گام بردارد و به تعین برسد، یا آرمانی نگزیند و در وادی خود به خودگرایی به بیراههٴ تباهی رود و برای همیشه سرگردان بماند. از این رو، هر قومی که اختر نورافشانی در آن دمید و به مقصد جهان آگاه شد، به پیمودن این راه مسئول شد.

«پس قطعا از کسانی که به سویشان (پیامبرانی) فرستاده شد خواهیم پرسید، و از فرستاده شدگان نیز خواهیم پرسید» (۱۷).

حال دیگر انسان در پی آن بود که دریابد چگونه می بایست در مسیر تحقق جامعهٴ آرمانی حرکت کند تا از بیراهه پرهیز کند.

(ادامه دارد)

ب. فراهانی

رزمگاه لیبرتی – خرداد ۱۳۹۳

پانوشت ها:

۱- در این قسمت، مانند قسمتهای دیگر این سری مقالات، شعرها از مثنوی معنوی اثر مولوی است بجز مواردی که مرجع دیگری ذکر شده است.

۲- «وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَینَهُمَا لَاعِبِینَ (٭) لَوْ أَرَدْنَا أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًا لَّاتَّخَذْنَاهُ مِن لَّدُنَّا إِن کنَّا فَاعِلِینَ»، « و آسمان و زمین و آنچه را که میان آن دو است به بازیچه نیافریدیم (٭) اگر میخواستیم جهان را بازیچه بگیریم میکردیم»، (سورهٴ انبیاء، آیات ۱۶ و ۱۷).

۳- از شعر «کاشفان فروتن شوکران» اثر احمد شاملو.

۴- قدیمی ترین فسیلی که به عقیدهٴ اکثر دیرینه شناسان به نقطهٴ جدایی نوع ما از شامپانزه ها بسیار نزدیک است در ژوئیه ۲۰۰۲ در شمال کشور چاد کشف شد و ۷ میلیون سال قدمت دارد. (از صفحهٴ ۴ شمارهٴ ویژهٴ ماهنامه علمی«ساینتیفیک آمریکن» تحت عنوان «تکامل انسان»، سال ۲۰۰۳).

مستقل از این بقایا، زیست شناسان توانسته اند با مقایسهٴ دی.ان.ای. انسانها با شامپانزه ها زمان جدا شدن تیرهٴ ما از میمون سانان را بین ۶ تا ۷ میلیون سال پیش تخمین بزنند. («مقایسهٴ دی.ان.ای. انسانها و شامپانزه ها»، سایت موزهٴ تاریخ طبیعی آمریکا).

۵- «رابین دانبار» انسان شناس و زیست شناس انگلیسی و همکارانش بعد از مطالعهٴ آثار فسیلی انسانهای اولیه نتیجه گرفتند که اندازهٌ قشر خاکستری مغز با اندازهٴ گروهی که این انسانها به آن تعلق داشتند رابطهٴ مستقیم دارد. او چنین عنوان کرد که توان هماهنگی رفتار و ادارهٴ رابطه ها در گروهها به اندازه ای مهم بود که علت اصلی رشد قشر خاکستری بوده است. (رسالهٴ «همتکاملی اندازهٴ قشر خاکستری مغز، اندازهٴ گروه، و زبان در انسانها»، نوشته «رابین دانبار»، ۱۹۹۳).

۶- سورهٴ بقره، آیهٴ ۳۱ و سورهٴ رحمن آیهٴ ۴٫

۷٫ طی نیم قرن گذشته، زبانشناسان و زیست شناسان متعددی توان تولید زبان توسط انسان را یک جهش عنوان کرده اند. تحقیقات جدیدتر این تحول را تحت عنوان «جهش عظیم به جلو» به تغییرات ژنتیکی در یک دهم ژنهای انسان ربط میدهند که حدود سی و پنج هزار سال پیش روی داد و باعث افزایش چشمگیر توان مکالمهٴ انسان شد. (صفحه ۲۲ کتاب «تکنولوژی و جامعه: مسائل قرن بیست و یکم»، چاپ ۲۰۰۸ انتشارات «پرنتیس هال»). بر اثر این تغییرات «تنها انسانها قادرند حروف کلیدی صدادار ”ای، آ، یو” را که نقاط محوری ادراک و آگاهی است تولید کنند» (صفحه ۶۷ کتاب «بذرهای سخن: منشاء زبان و تکامل»، انتشارات دانشگاه کمبریج، سال ۱۹۹۶).

۸- در این دو بیت شعر نام «موسی» در شعر اصلی مولوی با کلمهٴ «انسان» جایگزین شده است تا مفهوم را عام تر و با مضمون نوشته همخوان کند.

۹- «فَإِذَا سَوَّیتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِینَ»، «… وقتی (انسان) را ساختم و از روح خود در آن دمیدم پیش او به سجده درافتید…»، (قسمتی از آیهٴ ۲۹ سورهٴ حجر).

«أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکم مَّا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَیکمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً»، «آیا ندانسته‌اید که خدا آنچه را که در آسمانها و زمین است مسخر شما ساخته و نعمتهای ظاهر و باطن خود را بر شما تمام کرده است…»، (سورهٴ لقمان، آیهٴ ۲۰).

۱۰- «وَلَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَنْ عِندَهُ لَا یسْتَکبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَلَا یسْتَحْسِرُونَ (٭) یسَبِّحُونَ اللَّیلَ وَالنَّهَارَ لَا یفْتُرُونَ »، «و هر چه در آسمانها و زمین است برای اوست و آنهایی که نزد اویند از پرستش وی تکبر نمی‌ورزند و خسته نمی‌شوند(٭) همه به شب و روز بی‌آنکه سستی ورزند به سویش شناورند»، (سورهٴ انبیاء، آیه های ۱۹ و ۲۰).

۱۱- «بر اساس تحقیقات وایت، بورلینگ، لیوینگستون، بینفورد و دیگران، زبان پیچیدهٴ انسان اصلی ترین تأثیرش بر روی روابط اجتماعی بوده است. سیستم های اجتماعی متکی بر زبان با ظرفیتهای افزایش یافته همکاری و رهبری، نامگذاری و تشخیص هویت یکدیگر، برنامه ریزی درازمدت و تقسیم کار به انسانهای مدرن توانایی برتری بر تیره های عقب مانده تر انسان نماها را دادند.»، از رسالهٴ «زبان و منشاء انسان مدرن»، نوشتهٴ ال.آ. اشپارتز، انسان شناس دانشگاه میشیگان آمریکا، ۱۹۹۳).

۱۲- «وقتی استثمار موضوعیت پیدا کرد، احساسات خفته درون انسان که تا آنموقع محلی برای بروز نداشت، این محل را پیدا کرد. فزون طلبی و به قول قرآن: ”تکاثر و استکبار” رخ نمود. به این ترتیب تاریخ استکبار آغاز شد، تاریخ طبقات.»، (صفحهٴ ۳۰، جلد ۳، تبیین جهان، مسعود رجوی، ۱۳۵۸).

«… در شناختهای کنونی بشر-آنجا که از مارکس هم گفتیم- بیگانگی در سه سطح، با حاصل کارش، با خودش و با جامعه اش بررسی شده.… غیر از این بیگانگی ها که بر شمردیم، انبیاء صحبت از بیگانگی با کل هستی و کل وجود هم میکنند. … یک چتر وجود شناسانه که همهٴ بیگانگی های دیگر را در بطنش دارد…»، (مبحث «بیگانگی و از خود بیگانگی»، جلد ۹، تبیین جهان).

۱۳- مسرع اول از نویسنده است.

۱۴- سورهٴ صافات، آیهٴ ۷۵٫

۱۵- «… فَأَنزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَعَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَأَلْزَمَهُمْ کلِمَةَ التَّقْوَی وَکانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا … »، (قسمتی از آیهٴ ۲۶ سوره فتح).

۱۶- هر یک از پیامبران به نوعی این روند نیاز و ضرورت حل تضاد بیگانگی اجتماعی و فردی را گذراندند. پیامبر خاتم آنرا در غار حراء گذراند و در شب قدر حق تعالی به نجواهایش پاسخ داد. در آیین زرتشت در گاتهای اوستا آمده است: «در آن هنگام که جهان در آتش نادانی، خشم و بیداد می سوخت، دروغ، کشتار و ناسازگاری همه جا را فراگرفته بود. گئواوروان (روان جهان)… از خداوند درخواست کرد که رهبری را برای نجات جهان و مردمان بگمارد تا مردمان را از ویرانگری و بدی باز دارد…».

۱۷- «فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیهِمْ وَلَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ» (سورهٴ اعراف، آیهٴ ۶).

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.