آبه پیر، وجدان بشریت معاصر – قسمت دوم ـ سربازی داوطلب و مقاوم  ترجمه و گردآوری علیرضا ملایجردی

109

گروهبان جوان، هنری گروئس، که ابتدا در شهر مورین و سپس در آلساس وارد بسیج جنگ شده بود، به‌دنبال یک سینه پهلوی بدخیم، مجبور شد بستری شود. زمانیکه واقعه‌ی شکست سال ۱۹۴۰رخ داد، او در شهر ناربون بهبودی خود را بازیافت.

کشیش او برای جبران دورانی که خارج از بسیج بود، وی را در اوج اشغال‌گری آلمان‌ها، به‌عنوان کشیش سرخانه‌ی یتیم‌خانه‌ی اداره‌ی خیریه، به ساحل سن ـ آندره، نزدیک گرونوبل فرستاد. زمانی که معلوم شد، این گوشة کوچک استان، به‌دژ واقعی ضد روحانیت تبدیل شده، برای آبه تلاشی سخت آغاز گشت. آبه در این باره می‌نویسد:

«هرچند مدیر و مربیان رفتاری دوستانه و همکارانه نسبت به من داشتند، اما حضور من در آن مؤسسه یک تناقض بود. اسقف از کاتولیک‌ها خواسته بود که در این مکان ـ کلیسای قدیمی که توسط دولت اداره می‌شد و به‌عنوان مکان گمراهی و ضلالت توصیفش کرده بود ـ پای نگذارند. بنابراین کانون اداره‌ی خیریه، مرکزی نمونه برای جوانانی بود که می‌خواستند شغل کشاورزی و دامپروری یاد بگیرند. در پایان سال تحصیلی گزارشی برای کشیش نوشتم و در آن ته ذهنم را برایش تشریح کردم. تنها جوابش این بود، مرا معاون کلیسای بزرگ گرونوبل کرد.

در زمانی که من در کلیسای بزرگ بودم، مادرم درگذشت و پدرم هم بلافاصله به او پیوست. ولی من این شانس را نداشتم که هردوی آن‌ها را همراهی کنم.»

هنری گروئس به محض رسیدن به کلیسای بزرگ، با دو انتخاب مواجه شد، مخفی شدن یا پیوستن به مقاومت…

آبه در این باره می نویسد:

«شبی، کسی بر درِ خانه‌ی کشیشی‌ام می‌کوبد. خیلی دیر وقت است. در را باز می‌کنم، دو مرد با التماس از من کمک می‌طلبند. آن‌ها یهودی هستند. امروز وقتی به خانه بر می‌گشتند، همسایه‌شان منتظر آن‌ها بوده تا اطلاع بدهد که سریعاً فرارکنند، چون پلیس در تمام شهر حمله‌ای را سازمان داده و زن‌ها و بچه‌ها را با خود می‌برد.

دو مرد نیمی‌از شب را سرگردان بودند، تا زمانی که از مقابل درِ خانه‌ی کشیش عبور می‌کنند، به نظرشان می‌رسد که از اوکمک بخواهند. آن‌ها را دو روز در خانه‌ی کوچکم مخفی کردم. اما من در مضیقه قرار گرفته بودم، با این مردان چکار کنم؟ پرورشگاه ”زنان سیون” را خوب می‌شناختم. خواهران مذهبی این پرورشگاه، اخیراً بسیاری از آدم‌های ناامید را پناه داده بودند. آن‌ها از طریق یک خواهر متخصص تولید کارت‌های جعلی، با من در ارتباط بودند. در ارتباط با او بود که من شغل درست کردن کارت جعلی را سریع یاد گرفتم. با داشتن کارت‌های واقعی، به راحتی می‌توانستم به پناهنده‌های خودم کمک کنم تا از مرز سویس عبور کنند. کشوری که آن‌ها می‌توانستند در آن کمی احساس راحتی کنند. اما خواهران ِخوب، از من خواستند تا به فرار کسانی که اخیراً پناه داده‌اند کمک کنم…»

در آغاز سال ۱۹۴۲، آبه گروئس دوازده یهودی را برای عبور از مرز راهنمایی کرد. او باید از مونتروک ـ لو ـ پلانت عبور نموده، در پناهگاه آلبرت اول توقف کرده، از گردنه‌ی تور واقع در ارتفاع ۲۸۰۰ متری بالا رفته، سپس از طریق توچال تریانت به سویس می‌رسید.

یاغی‌ها، کسانی که از خدمت در اردوگاه‌های کار اجباری در آلمان سرباز می‌زنند، با تشریفات و توصیه‌های خوب آبه گروئس آشنا

هستند.آن‌ها به فراریان و همه‌ی کسانی که می‌خواستند برای نبرد به کوه بزنند، اضافه می‌شدند.

«در این زمان بود که من به‌همراه دوستانم، اولین کمپ را در شارتوروز ساختم. اما وقتی داوطلبین زیاد شدند، از دره عبور کردیم تا شروع بخش شرقی ارتش ورکروس (ارتفاعات آهکی شمال آلپ)، را پی افکنیم.»

از آن‌زمان به‌بعد حوادث ایجاب می‌کرد که آبه اغلب اسم عوض کند. در آخرین روزهای دوران اشغال، او به‌طور مشخص نام«آبه پیر» را پذیرفت. در آن سال‌های زندگی مخفی، او یک روزنامه‌ی کوچکی راه انداخت به‌نام «اتحاد میهن‌پرستان مستقل» و اهداف زیرین را در اولین شماره‌ی خود عرضه کرد:

ما می‌خواهیم که:

– مقدرات کشور توسط کسانی که خود انتخاب کرده‌اند اداره شود.

– آزادی‌های محلی در چهارچوبی نوین، برپا شده و تقویت شود.

– کارگرانی که در سندیکاهای خاص خود گرد آمده‌اند، در هدایت زندگی اقتصادی ملت، شرکت کنند.

– درست‌تر: ما می‌خواهیم دولت در خدمت قدرت‌های مالی نباشد، کارگران بالاخره جایگاه شایسته خود در میان ملت را پیدا کنند.

– قوی‌تر: ما دولتی مقتدر می‌خواهیم، چرا که آزادی و عدالت فقط در سایه‌ی یک چنین دولتی بر قرار می‌شود.

آبه که شب و روز کار می‌کرد، بسیار ضعیف شده بود. توصیه شد که از یک منشی کمک بگیرد. به او یک مسؤل سندیکایی توصیه شد، دوشیزه کوتاز، زنی که آبه می‌تواند روی او حساب باز کند. آبه با او در گرونوبل ملاقات کرد.

در فردای آزادی، ژنرال دسکور به‌این زن نمونه صلیب جنگ را اعطا کرد. تا آخرین روزهای حیاتش، لوسی کوتاز در کنار آبه باقی ماند، او را در تمام مأموریت‌هایش همراهی کرد، اما در لحظه، ریسک‌های بزرگی را بخاطر حمایت از مردی تحت تعقیب به‌جان خرید.

«من از کشیش خودم برای ماندن در کوه، دو روز مرخصی خواستم. در واقع باید با دو تن از رهبران گروه مقاومت که دیگر تحمل‌شان به‌سرآمده بود، ملاقات می‌کردم… شرایط برای همه‌ی ما خطرناک شده بود. از کمپی به کمپ دیگر می‌رفتم که درمیان طوفانی شدید گیرکردم. باید با لباس‌های خیس شده می‌خوابیدم. فردای آن‌روز بعد از این‌که کارهای مقرر را انجام دادم، با موتور به ایرینی و خانه‌ی پدریم رفتم تا از احوال آن‌ها خبر بگیرم. وقتی به خانه رسیدم تب اسبی گرفته بودم. مرا روی تخت خواباندند و پزشک را خبر کردند. پزشک رفتن با موتور را برایم ممنوع کرد. چند آزمایش تجویز کرد. فردای آنروز با خواندن نتیجه‌ی آزمایشات، خناق تشخیص داده شد. به تخت چسبیده بودم. سه روز بعد، جوانی از گرونوبل به من خبر داد که محل سکونتم را بازرسی کرده‌اند و من باید ناپدید بشوم.

این بخشی از قایم موشک‌بازی ماه‌های بعدی بود. در خانه‌ی یکی از دوستانم، متوجه شدم که فرار یکی از برداران ژنرال دوگل بنام ژاک، گریز ناپذیر شده‌است. باید از تبدیل شدن او به گروگانی در دستان دشمنِ اشغالگر جلوگیری می‌کردیم. دشمنی که در استفاده از او علیه رهبر فرانسه‌ی آزاد در لندن، تردیدی به‌خود راه نمی‌داد. ژاک همراه همسرش به صحرایی در نزدیکی گرونوبل پناه آورده بود. گشتاپو خانه آن‌ها را در شهر بازرسی کرده بود. به من اطلاع داده شد که باید آن‌ها را هرچه سریع‌تر به سویس عبور بدهم، اما این امر به سادگی امکان‌پذیر نبود، چرا که ژاک دو گل، فلج شده، به‌سختی قابل جابجایی بود. بعد از حوادثی بسیار، این زوج را به خانه‌ی کشیشِ کولونی- سو- سالِو در مرز هدایت کردم. شب بعد به‌یمن کمک گمرکچی‌های فرانسوی کاپیتان مییر، ما توانستیم آن‌ها را با عبور دادن از میان گُل‌های خاردار به سویس عبور بدهیم.»

اما هرچه زمان می‌گذشت، جستجوها پیرامون آبه پیر فشرده‌تر می‌شد. چون دیگر در لیون امنیت نداشت، به پاریس رفت. در آنجا ژورژ بیدول، مسؤل شورای ملی مقاومت بعد از قتل ژان مولن را ملاقات کرد. می‌خواست شرایط ورکورس را به او منتقل کند.

کمی بعد، او به «پیرنه» فرستاده شد تا مقدمات یک شبکه فرار از مرز اسپانیا را فراهم سازد. البته او برای این عملیات با خواهش از یک وزیر، اجازه‌ی عبور برای نفوذ به‌این منطقه‌ی ممنوعه، جهت یک کار خانوادگی را گرفت. اما موقع بازگشت از یک عملیات در کامتو- له- بن، توسط گشتاپو دستگیر شد. گذرنامه برای رفتن از منطقه کوهستان به منطقه‌ی اقیانوس اعتبار نداشت…

«اولین بار موفق شدم با یک دوچرخه فرار کرده، بلافاصله به مسؤلینم در پاریس وصل شده و آن‌ها را از بازگشایی یک مقدمات جدید مطلع کنم. به من دستور داده شد به الجزایر فرارکنم… یک بار دیگر در اسپانیا دستگیر شدم.

حمایت کشیش ویتوریا را خواستار شدم تا موافقت کند من توسط صلیب سرخ کانادایی در مادرید که با آن در تماس بود، مورد حمایت قرار بگیرم. آنجا من ”سیرهاری بارلو” خلبان کانادایی معرفی شدم. روز بعد به الجزایر که رسیدم، نیروی امنیتی امریکا به من شک کرد که ممکن است جاسوس و مزدور آلمان‌ها باشم. قبل از اینکه بالاخره با دخالت رهبر فرانسة آزاد، آزاد بشوم، حداقل شش ساعت مورد بازجویی قرار گرفتم. یک هفته بعد در الجزایر، ژنرال دوگل مرا موقع صبحانه به حضور پذیرفت. این اولین ملاقاتم با او بود.»

بعد از چند روز استراحت، آبه پیر وارد ارتش آزادیبخش شد، اما با توجه به شرایط شکننده‌ی جسمی‌اش، او را کشیش سرخانه‌ی مدرسه‌ی دریایی و گروه‌های پذیرشی در کازابلانکا گذاشتند.

در بهار سال ۱۹۴۵، پیرـ هنری تتژان، وزیر اطلاعات ارتش آزادیبخش، آبه را به آفریقای غربی و اکاتوریال فرستاد. جایی که باید بین هواداران ویشی و فرانسه‌ی آزاد، آشتی برقرار می‌کرد. زیرا که عمیقاً محیط‌های سیاسی، اداری و مذهبی از هم گسسته بود. تیژان، یکی از بنیانگذاران جنبش جمهوریخواهان ملی(MRP)، حزب سوسیال مسیحی‌ها بود. بنا به توصیه‌ی تیژان آبه پیر در حوزه‌ی نانسی خود را به‌عنوان کاندیدا معرفی کرد و مورد حمایت دوستانش در مقاومت قرار گرفت و در اولین مجلس قانونگذاری به‌عنوان نماینده، انتخاب شد. او دوباره خود را کاندیدا کرد و تا سال ۱۹۵۱دوبار به نمایندگی انتخاب شد.

دومین فرار آبه

«در زمان جنگ دستگیر شده و فرار کردم… دوستانم فکر می‌کردند، موقع دومین فرارم کشته شده‌ام. آن‌ها دیگر خبری از من نداشتند. در واقع، من موفق شدم، در حالیکه داخل یک بسته‌ی پستی بزرگ در یک هواپیمای آمریکایی مخفی شده بودم، به الجزایر برسم. این هواپیما از ژیلبرالتار می‌آمد. وقتی به الجزایر رسیدم، یک مسافر مخفی بودم. کارت شناسایی‌ام جعلی بود. در مادرید، برایم یک کارت جعلی درست کرده بودند که مرا به‌عنوان یک خلبان کانادایی معرفی می‌کرد.»

آبه پیر در فردای جنگ، با افتخار نشان‌های نظامی‌اش را بر سینه دارد و در بارة این دوران می گوید:

«شانسی که در طول جنگ داشتم این بود که هرگز مجبور نشدم کسی را بکشم. هرگز خودم را در شرایطی نیافتم که بگویم: ”اگر او را نکشم مرا خواهد کشت.” به‌این مباهات نمی‌کنم. من به کسانی که می‌جنگیدند کمک می‌کردم و برایشان تدارکات می‌آوردم. من روزنامه‌ای راه انداختم که سه شماره‌ی آن منتشر شد. اسم این روزنامه ”اتحاد میهن پرستان مستقل” بود».

آبه زمان جنگ لو رفت… مردی که او را لو داده بود، به دادگاه احضار شد، همسرش از آبه خواهش کرد تا در دادگاه حاضر شود. او در حالیکه نماینده‌ی مجلس بود و مدال افتخار گرفته بود، به‌عنوان شاهدی برای تبرئه در دادگاه حاضر شد. آن مرد می‌توانست در فضای حاکم بر آن زمان به مرگ محکوم شود ولی آبه شهادت داد که عمل این مرد به‌خاطر منافع نبوده بلکه به‌خاطر نوعی گمراهی بوده است. آبه هرگز مرد انتقام نبود.

Print Friendly, PDF & Email

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here